حضرت آقای مرغ سقا!ما تعریف شما را خیلی وقت پیش شنیده ایم و اگر لطف کنید منقار مبارک را کمی باز کنید که ما بیرون برویم، همیشه دعا گوی وجود مبارک خواهیم بود.
نمی دانم چرا اما از در که امدم تو در این گرمای سوزناک تابستان شیشه آب را آوردم اما تا تمام ماهی سیاه کوچولو را برای چندمین بار نخواندم یادم نیامد که بی نهایت تشنه ام.
اعتراف می کنم بی نهایت این قصه را دوست دارم و به سان یک تسکین دهنده است که می توان با آن به خواب رفت.درست مثل موسیقی هایی که این روزها می توان برای چندین و چند بار پیاپی گوششان داد و مثل صدای فرهاد که می گه شنبه روز بدی بود...
شاید بهتر باشد که اعتراف کنم این روزها را اصلا دوست ندارم.از شنبه ها بدم می آید و این آژانس سر محل که روز جمعه ۲۲ خردادبا من شرط بست.....اره شنبه روز بدیه....
+ نوشته شده در ششم تیر 1388ساعت 15:7  توسط حمید مافی
|
