۱- گرمای ظهر بی تابم می کند برای نوشیدن!قوطی را باز می کنم گازش می زند بیرون و یک نفس سرش می کشم.بغل دستی بد جور نگاهم می کند و می گوید: خدا نگذرد از تولید کنندگان آب معدنی.قبلا یک پارچ آبی روی میز این ساندویچی ها بود حالا از آن هم خبری نیست.به ریش هایش نگاه می کنم و چهره عبوسش. می گویم بله خوب راست می گوید قبلا برای ثوابش هم که بود آب خوردن مجانی بود اما حالا... اخم می کند و ساندویچش را گاز می زند.من ماءالشعیر دوم را سفارش می دهم.ساندویچ نیم خور را ول می کنم و با قوطی ماء الشعیر می آیم وسط خیابان. دنبال جایی که بشود نشست و چشم انتظار برای دیدن یک دوست.
۲- کتاب فروشی های حد فاصل انقلاب تا ولی عصر را گز می کنم. بهتر از نمایشگاه کتاب است خدا این دستفروش ها را حفظ کند که تو لب تر کنی سه سوت برایت ممنوعه ترین کتاب را می آورند.با چندتایشان دمخور می شوم . برای سرگرمی خوب است.
می رسم روبروی تئاتر شهر. خودم را ول می کنم روی سکوی سیمانی و چشم به خیابان می دوزم. یاد سنتوری می افتم آنجایی که گلشیفته فراهانی در توصیف جامعه اش لحظی بعد از این جامعه مکث کرد.می شود هر چیزی را جای این مکث گذاشت اگر چه مهر جویی در کمال ادب وحشی را استفاده کرده بود. اما وقتی هنوز چراغ سبز نشده است راحت می توانی سیمای جامعه ات را ببینی.این جامعه ....
۳- می توانم مثل این بچه شهرستانی ها دراز بکشم وسط سبزه های پارک. کفش هایم را هم بگذارم زیر سرم و به این فکر کنم که این جامعه همه چیزش سود و فایده است تو چقدر برای من می ارزی و من خودم را به چند می فروشم. روابط اینجا متفاوت است باید گرگ باشی. انسان گرگ انسان!این ها را مرور می کنم و چشم به راه همچنان. هر کدام از آدم ها یک سوژه هستند برای نوشتن دیدن و خندیدن.
۴- راستی دیروز روز جهانی خنده بود و من چقدر سعی کردم الکی بخندم. وقتی بیژن آمد همینطور خندیدیم به خودمان و حرفهایمان تا دلمان خالی شود.یاد راننده ای افتادیم که آن روز ما را رساند بی ان که مسیر را بگوییم. حرف زد من و بیژن آنقدر نا امید حرف زدیم که بنده خدا نا امید تر شد و اخر مسیر یک نان سنگک هم از پشت ماشینش آورد و گفت بروید املت بخورید. پیاده که شدیم خندیدیم. دنده عقب گرفت و هاج و واج به ما نگاه کرد. حتمن با خودش گفت: تا دقایقی بعد دو جنازه را از این آپارتمان بیرون می کشند.یاد آوریش می کنم و هر سه مان می خندیم.فروغ هم رسیده است. قیافه آدم ها را ورانداز می کنیم و سوژه ها را می یابیم برای خندیدن. خودم یک سوژه کاملم. دلم می خواهد شیرجه بزنم وسط حوض پارک ،حتمن همه می خندند.بیژن تشویقم می کند اما اینقدر خنگ نشده ام.فروغ راهنمایم می کند به کتابفروشی دست دومی که جنسش جورتر از دیگران است. دلبرگان غمگین مرا می خرم تا در ماشین بخوانم با ۲ برابر قیمت.روزخوبی بود حتمن و من باید خودم را عادت بدهم به زندگی این شکلی. اسمش را می توانم بگذارم زندگی سگی یا هر چیز دیگر . سکانس آخرش را با رهیدن از تصادف در هشتگرد از سر می گذرانم تا برسم به خانه. خوابم می آید کاش وسط سبزه های پارک خوابیده بودم.
شاید تجربه ای تازه را شروع می کنم با تمام اما و اگر هایش. با تمام آری و نه هایش....یادم می آید که باید به خودم وفادار باشم.
۵- عاشق گیاهانند/که میرویند/می میرند/سبز می شوند/ میریزند/باران که می بارد/ چتر نمی خواهند/زمستان ها/ کلاه و پالتونپوشیده/می ایستند روی در روی/نگاه برف/ بی شرمساری اندام برهنه شان از برگ.
چقدر از این شعر بیژن نجدی خوشم آمد.
۶-به پرت نویسی رسیده ام این روزها اما این هم حال خودش را دارد. برای این که زیادی پرت نشوم،چند وقت قبل امیر رجبی زنگ زد که می خواهد ویژه استانی کارگزاران را منتشر کند و اصرار و اصرار که یادداشت بنویس.راستش خیلی سعی کرم امیر را بپیچانم اما آنقدر سمج بود که رویم نشد. ویژگی سماجت و پیگیریش وادارم کرد یاداشت را بنویسم.البته چند جایی هم حذف شده بود که خواننده را معلق نگاه می داشت. متن کامل آن را در ادامه مطلب بخوانید.
ادامه مطلب