تبليغاتX
آماتور

آماتور

یادداشت های یک روزنامه نگار محلی

۱-شنیدی می گن طرف کرگدنه؟من این روزها چیزی شبیه کج کرگدنم. یعنی گردنم کج شده یک طرف و کج راه می رم و کج می بینم. همش باید دراز بکشم. نیم ساعت که می شینم دادم در میاد. رو آوردم به طب سنتی و توصیه های در و همسایه. اتو بذار روش.. حوله داغش کن... کیسه اب گرم... پماد و آمپول و قرص...همین حالا هم کج کج به مانیتور نگاه می کنم.اونم تو شرایطی که خونه جمع شده و همه چیز وسط اتاقاس تا اسباب کشی سر ماه. خونه جدید واسه کتابخونه و کامپیوتر دعوا داریم. زندگی فشرده به همین می گن دیگه.بخش زیادی از کتابا رو قراره بزنم تو کارتون و یه بخشش هم امانی بره خونه دوستان تا بعد.ولی خدایش این درد گردن حکایتی شده واسه من.کج گردن اسم خوبیه.حالا نسبتش رو می خواهید بدانید؟بند بعدی را بخوانید...

۲- عزیزی دیروز می گفت:ارشاد صفار هدیه  احمدی نژاد به خبرنگارا رو می ده لیستش رسیده روزنامه اما اسم تو نیست.خوشحال شدم.حالا چه دست اندرکاران روزنامه لطف کرده اند و اسم مرا حذف  و چه برادران وزارتخانه دستشان درد نکند.این هدیه ها به ما نمی سازد و بد جور گلو گیر می شود.قبل از این هم ما خودمان اعلام کردیم به برادر صفار که این هدایا را بدهد همان هایی که منتقد منصفند و سالها ست زر می گیرند و مدح می نویسند.نوش جان همان هایی که می گیرند. آقای رییس جمهور لطف کنید روزنامه های غیردولتی دارند می میرند و خبرنگارها چند ماه است حقوق نگرفته اند. سیاست اضمحلال از درون شما نتیجه داده است و هر چه روزنامه غیردولتی ضعیف بوده تقریبا در حال و روز بدی هستند. از این همه حاتم بخشی ها یارانه های این بیچارگان را بدهید تا شاید از خجالت خبرنگارهایشان در امدند.چند ماه است ما حقوق نگرفته ایم؟؟

حالا نسبت کرگدن و کج گردن  و هدی رییس جمهور هم پیدا می شود...

+ نوشته شده در  87/07/14ساعت 14:48  توسط حمید مافی  | 

 تکیه زده ام به ماشین و در دیوار نو نوار شده را نگاه می کنم و چند صندلی که به منظور تکریم ارباب رجوع گذاشته اند که یکی می پرسد: تو اینجا نبودی؟چرا من همینجا بودم. نوزده مافی.می خندد و سفت دستم را می فشارد.پرت می شوم چند سال قبل.به روزهایی که یادآوریش چندان خوشایند نیست.

چه کسی امروز مرا اینجا فرستاد؟آمده ام که چه کنم؟ که بازگردم به این همه سال عقب.هوا هنوز سرد نشده بود اما اورکت می پوشیدیم و من یک هند بند مشکی زیر کلاه می انداختم . داشتم پله ها را مثل همیشه دو تا یکی می پریدم و داد می زدم سفیر سفیر .....که گروهبان نگهبان نگاه معنا داری به من انداخت و گفت: امروز نرو سر پست.برو مقر....زیاد به حرف این گروهبان های کادری گوش نمی دادم خیر سرم من افسر وظیفه بودم و برای خودم کلی ادعا. هر وقت که شوخی مان جدی می شد می گفتم:پسر  سال باید پا بچسبانی تا تازه بشوی نوزده مافی...آش خور.....یک بار سر همین حرف گوش ندادن ها شب را رفتم بازداشتگاه و هر چه دری وری که بلد بودم نصیب بیچاره پهلوانی کردم.طفلک همیشه فکر می کرد سر آن قصه مقصر بوده و می خواست یک جور از دلم در بیاورد.آن روز اما پهلوانی نبود رحیم زاده تازه استوار شده بود و به قول خودش درجه ها سنگینی می کرد و کاسکلدره نامی که لهجه شمالی اش وحشتناک توی ذوق می زد.کنار این هاگروهبان تازه کاری هم بود که من توصیه اش را نشنیده گرفتم و بی سیم را برداشتم تا بروم سر پست.نگاه رحیم زاده هم سوال برانگیز بود:تو چرا؟ تو چه کرده ای؟

چرا من؟ مگر من چه کرده ام؟این واکنش من بود به احضارم به مقر محمد.صورت جلسه ای را به من دادند تا بی صدا امضا کنم و گفتند و درجه هایت را بکن.نوزده درجه تنزیل. نه باور کردنی نیست اخر چرا؟؟من شدم سرباز صفر.حالا گروهبان ها می گفتند: مافی درجه هایت کو...درجه هایم داخل جیبم بود با نامه ای که من را به مقام سرباز صفری تنزیل داده بود. بی آن که بفهمم چرا. فقط این اتاق و ان اتاق بود و چند روز پیاپی اول صبح مقر محمد و الاف شدن و بی جواب ماندن و بعد هم بازرسی و عقیدتی و ...

بسطام امروز می گفت:چقدر عوض شدی؟ چقدر پیر شدی؟ موهایت کو.. و بعد ادامه داد: راستی یک مافی هم بود که درجه هایش را گرفتند...من ناخودآگاه پرت شدم به سال ۱۳۸۲ و روزی که قرار شد چند ماه آخر خدمت را با درجه سرباز صفری سپری کنم و بعد هم چند ماهی بی کارت پایان خدمت و در اخر هم همچنان در ذهنم بماند چرا من؟به چه دلیل؟

پ.ن۱روزنامه نگاران بی پول حالروز روزنامه نگاران این روزها خوب نیست.تعدیل  تحدید و بی پولی...درد روایت گران درد های جامعه را چه کسی می خواهد بازگو کند؟)

پ.ن۲ همه جا نوشته اند تظاهر به روزه خواری گناه است و مستوجب عذاب الهی و البته تنبیه دنیوی.من مانده ام تظاهر به روزه داری چه عواقبی دارد؟

 

 

+ نوشته شده در  87/07/04ساعت 18:25  توسط حمید مافی  | 

من اين روزها  حوصله نوشتن ندارم. همه اش فكر مي كنم اين كه من مي نويسم  درست است يا غلط؟مي خواهم غلبه كنم بر اين ترديد.....شايد همين فردا

برای گفتن من ، شعر هم به گل مانده

 نمانده عمری و صد ها سخن به دل مانده

صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا

به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

سر گرم به خود زخم زدن در همه عمرم

 هر لحظه ، هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

 از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

 گر هم گله ای هست ، دگر حوصله ای نیست

حوصله ای نیست

حوصله ای نیست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

 هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

 دیریست که از خانه خرابان جهانم

بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست چلچله ای نیست

 

 

+ نوشته شده در  87/06/25ساعت 18:36  توسط حمید مافی  | 

گاهی چقدر خوب است آدم فارغ از تمام آن چه که در پیرامونش می گذرد گوش به این صدا بسپارد و این ترانه ها....

 

ما هیچ ندانیم از غم سگ

 

ما سگ مردمان که وفا می کنیم عین سگ

 

ما که جهان هیچ نمیدهدمان محل سگ

 

ما که پارس می کنیم

 

ما که دم تکان می دهیم

 

+ نوشته شده در  87/05/22ساعت 20:40  توسط حمید مافی  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در زندگی درد هایی هست که مثل خوره روح را می خورد و می تراشد

+ نوشته شده در  87/05/11ساعت 7:9  توسط حمید مافی  | 

بعد از تحریر - تیتر تمام روزنامه ها خسرو شکیبایی بود.

چقدرتلخ است وقتی دوست داشتنی ترین بازیگرعمرت می رود. هم او که ماندگارترین نقشش از قضا همنام توبوده است حمید هامون.مرد آشفته ای که نماد جماعت شبهه فرهیخته ایرانی است وچقدر آن اضطراب وآشفتگی هایش به دل می نشست.چند بار این فیلم را دیده ای وتا چند سالگی کتاب و دفترهایت را با عکس خسرو جلد می کردی. چقدردوست داشتم نقشش در پری را.وقتی که با برگ وابر وباد و آب حرف میزد وبعد خونسرد چهار لیتری بنزین را ریخت روی تخت خوابش وخوابید وبا یک کبریت به تمام آشفتگی هایش پایان داد. ما مردمانی مرده پرستیم و حالا چه سود که درباره اوچه بنویسم.که او در یکی از آشفته ترین روز های  من رفت.همین نامه رضا کیانیان به خسروجانش را بخوانیدکافی است.


سلام خسرو جان

بي‌خبر گذاشتي و رفتي. بدون خداحافظي!

دو هفته پيش هم كه آخرين جايزه‌ات رو گرفتي، روي صحنه لام تا كام حرف نزدي. از گوشه صحنه اومدي بالا و آروم جايزه‌ات را گرفتي؛ براي سي سال حضور پرشور و شوقت در سينمايي كه اين روزها چندان شور و شوقي در آن نيست. فقط لبخند زدي و رفتي پايين و لاي جمعيت گم شدي. خوب اگه قرار بود بري و پشت سرت رو هم نگاه نكني، چند كلمه‌اي براي ما كه پشت سرت بوديم، حرف مي‌زدي!

يادمه وقتي آمدي رو صحنه، حالت خوب بود. آخه يكي دو بار ديگه كه اين اواخر روي صحنه اومدي و ديدمت، حالت زياد خوب نبود. ولي اين دفعه، همه خوشحال شديم. فقط نمي‌دونستيم داري ميري. نمي‌دونم خودت مي‌دونستي يا نه. مي‌گن آدماي خوب قبل از رفتن، حال‌شون خيلي خوب مي‌شه؛ چون دارن مي‌رن يه جاي خوب. ما از كجا بايد مي‌فهميديم كه اين حال خوب نشانه‌ي چيه؟ هميشه بعد از اين‌كه اتفاق مي‌افته، مي‌فهميم. ولي فكر كنم خودت مي‌دونستي؛ چون هيچي نگفتي و اون‌جوري فقط لبخند زدي. شايد داشتي خداحافظي مي‌كردي و ما نمي‌فهميديم. ولي چه خداحافظي باشكوهي! خيلي‌ها آرزو دارن در اوج خداحافظي كنن؛ اما نمي‌تونن. شايد هم اون لبخند همين معنا رو داشت. شايد اگر حرف مي‌زدي، همه‌ي خداحافظي‌ات مي‌شد همون چند تا كلمه؛ ولي چون هميشه شاعر بودي، فقط مهربان و با سپاس نگاه كردي و لبخند زدي. حالا كه فكر مي‌كنم، مي‌فهمم اين‌جوري بيش‌تر حرف زدي. من هي بايد از تو ياد بگيرم. يادته سال‌ها پيش وقتي از مشهد به تهران آمدم، تو روي صحنه‌هاي تئاتر مي‌درخشيدي. من كلي دويدم تا روي صحنه بيام و ديده بشم. بعدها هم كه تو روي پرده سينماها مي‌درخشيدي، باز هم من كلي دويدم تا روي پرده بيام و ديده بشم.

يادته من اولين فيلمم رو كه بازي كردم، تو «هامون» بودي. من يادمه كه در فيلم «كيميا»، دست منو مي‌گرفتي. كلي حال مي‌دادي كه رو بيام و ديده بشم. بعد هم فقط يك بار ديگه شانس داشتم در كنار تو بازي كنم؛ تو فيلم «درد مشترك»، چه بامسما. ارتباط من با تو، مثل كوهنوردها با كوه‌هاست. هر قله‌اي رو كه فتح مي‌كنن، مي‌بينن پشتش يه قله‌ي بلندتر هست. من هرچي مي‌دوم، تو يه قدم جلوتري؛ مثل الآن. جلوتري ديگه عموجون. رفتي اون‌ور. نمي‌دونم چقدر ديگه بايد بدوم تا به اون‌ور برسم، تازه نمي‌دونم در چه وضعيتي ميام اون‌ور. پس از اون‌ور يه دعايي براي من بكن. ميگن دعاي اون‌وري‌ها براي اين‌وري‌ها زودتر مستجاب مي‌شه. اين‌جوري كه تو رفتي، كلي «خدابيامرزي» و «يادش بخير» و «حال‌هاي خوب» و «يادهاي خوب» و .. بدرقه‌ي راهته.

من كه شاهدم، خودتم اگه حال‌شو داشته باشي، يه نگاهي به اين‌ور بندازي مي‌بيني.

دست پر رفتي ديگه. مي‌بيني چقدر از من جلوتري! كلي بايد بدوم تا موقع رفتن دستم پر باشه. البته جات پيش ما خاليه. هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت. ولي خوب مثل به دنيا آمدنه ديگه. موقعش كه برسه، بايد متولد بشيم. ما يه تولد رو ديديم؛ تو دو تا؛ تولدت مبارك. مي‌دونم اون‌جا كلي از بر و بچه‌هاي سينما و تئاتر اومدن پيشوازت. حتما كلي هم تدارك ديدن. ما كه اون دنيا به بازيگري‌مون ادامه مي‌ديم. اون‌جا هم حتما نمايش هست. اون‌وري‌هام حتما به سرگرمي احتياج دارن. پس اون‌جا بي‌كار نمي‌مونيم. وقتي مردم رو سرگرم مي‌كنيم و حال‌شون خوب مي‌شه. يه خدابيامرزي به ما و پدر و مادرمون مي‌گن ديگه. وقتي مردم تو خيابون تو رو مي‌ديدند و بي‌اختيار لبخند مي‌زدند، خودش خدابيامرزيه ديگه. وقتي مردم مي‌فهمن كه تو رفتي و ديگه ميون ما نيستي، گريه مي‌كنن و جاتو خالي مي‌كنن، خدابيامورزيه ديگه. مي‌بيني خدا چه لطفي به تو داشته كه اين موقعيت و جايگاه ‌رو بهت داده. پس اون‌طرف هم حتما تحويلت مي‌گيره و مي‌بردت روي صحنه‌ها و پرده‌هاي اون‌جا، كه بازم مردم اون‌ور ببيننت و حال‌شون بهتر بشه و خدابيامرزي ادامه داشته باشه.

به اميد ديدار

+ نوشته شده در  87/04/28ساعت 18:14  توسط حمید مافی  | 

اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می ترسیدم - خدای نکرده ! -
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
بانوی همیشه ی نجات و نجابت!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِ‌همیشه می گنجانم،
انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می اید!●

ترانه:یغما گلرویی

+ نوشته شده در  87/02/23ساعت 20:39  توسط حمید مافی  | 

۱- گرمای ظهر بی تابم می کند برای نوشیدن!قوطی را باز می کنم گازش می زند بیرون و یک نفس سرش می کشم.بغل دستی بد جور نگاهم می کند و می گوید: خدا نگذرد از تولید کنندگان آب معدنی.قبلا یک پارچ آبی روی میز این ساندویچی ها بود حالا از آن هم خبری نیست.به ریش هایش نگاه می کنم و چهره عبوسش. می گویم بله خوب راست می گوید قبلا برای ثوابش هم که بود آب خوردن مجانی بود اما حالا... اخم می کند و ساندویچش را گاز می زند.من ماءالشعیر دوم را سفارش می دهم.ساندویچ نیم خور را ول می کنم و با قوطی ماء الشعیر می آیم وسط خیابان. دنبال جایی که بشود نشست و چشم انتظار برای دیدن یک دوست.

۲- کتاب فروشی های حد فاصل انقلاب تا ولی عصر را گز می کنم. بهتر از نمایشگاه کتاب است خدا این دستفروش ها را حفظ کند که تو لب تر کنی سه سوت برایت ممنوعه ترین کتاب را می آورند.با چندتایشان دمخور می شوم . برای سرگرمی خوب است.

می رسم روبروی تئاتر شهر. خودم را ول می کنم روی سکوی سیمانی و چشم به خیابان می دوزم. یاد سنتوری می افتم آنجایی که گلشیفته فراهانی در توصیف جامعه اش لحظی بعد از این جامعه مکث کرد.می شود هر چیزی را جای این مکث گذاشت اگر چه مهر جویی در کمال ادب وحشی را استفاده کرده بود. اما وقتی هنوز چراغ سبز نشده است راحت می توانی سیمای جامعه ات را ببینی.این جامعه ....

۳- می توانم مثل این بچه شهرستانی ها دراز بکشم وسط سبزه های پارک. کفش هایم را هم بگذارم زیر سرم و به این فکر کنم که این جامعه همه چیزش سود و فایده است تو چقدر برای من می ارزی و من خودم را به چند می فروشم. روابط اینجا متفاوت است باید گرگ باشی. انسان گرگ انسان!این ها را مرور می کنم و چشم به راه همچنان. هر کدام از آدم ها یک سوژه هستند برای نوشتن دیدن و خندیدن.

۴- راستی دیروز روز جهانی خنده بود و من چقدر سعی کردم الکی بخندم. وقتی بیژن آمد همینطور خندیدیم به خودمان و حرفهایمان تا دلمان خالی شود.یاد راننده ای افتادیم که آن روز ما را رساند بی ان که مسیر را بگوییم. حرف زد من و بیژن آنقدر نا امید حرف زدیم که بنده خدا نا امید تر شد و اخر مسیر یک نان سنگک هم از پشت ماشینش آورد و گفت بروید املت بخورید. پیاده که شدیم خندیدیم. دنده عقب گرفت و هاج و واج به ما نگاه کرد. حتمن با خودش گفت: تا دقایقی بعد دو جنازه را از این آپارتمان بیرون می کشند.یاد آوریش می کنم و هر سه مان می خندیم.فروغ هم رسیده است. قیافه آدم ها را ورانداز می کنیم و سوژه ها را می یابیم برای خندیدن. خودم یک سوژه کاملم. دلم می خواهد شیرجه بزنم وسط حوض پارک ،حتمن همه می خندند.بیژن تشویقم می کند اما اینقدر خنگ نشده ام.فروغ راهنمایم می کند به کتابفروشی دست دومی که جنسش جورتر از دیگران است. دلبرگان غمگین مرا می خرم تا در ماشین بخوانم با ۲ برابر قیمت.روزخوبی بود حتمن و من باید خودم را عادت بدهم به زندگی این شکلی. اسمش را می توانم بگذارم زندگی سگی یا هر چیز دیگر . سکانس آخرش را با رهیدن از تصادف در هشتگرد از سر می گذرانم تا برسم به خانه. خوابم می آید کاش وسط سبزه های پارک خوابیده بودم.

شاید تجربه ای تازه را شروع می کنم با تمام اما و اگر هایش. با تمام آری و نه هایش....یادم می آید که باید به خودم وفادار باشم.

۵- عاشق گیاهانند/که میرویند/می میرند/سبز می شوند/ میریزند/باران که می بارد/ چتر نمی خواهند/زمستان ها/ کلاه و پالتونپوشیده/می ایستند روی در روی/نگاه برف/ بی شرمساری اندام برهنه شان از برگ.

چقدر از این شعر بیژن نجدی خوشم آمد.

۶-به پرت نویسی رسیده ام این روزها اما این هم حال خودش را دارد. برای این که زیادی پرت نشوم،چند وقت قبل امیر رجبی زنگ زد که می خواهد ویژه استانی کارگزاران را منتشر کند و اصرار و اصرار که یادداشت بنویس.راستش خیلی سعی کرم امیر را بپیچانم اما آنقدر سمج بود که رویم نشد. ویژگی سماجت و پیگیریش وادارم کرد یاداشت را بنویسم.البته چند جایی هم حذف شده بود که خواننده را معلق نگاه می داشت. متن کامل آن را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/02/17ساعت 19:15  توسط حمید مافی  | 

۱- نمایشگاه کتاب بهانه خوبی است تا شما تصمیم بگیرید یک روز کاملا فرهنگی را سپری کنید. البته چون هیچ وقت کار فرهنگی بدون درد و رنج ممکن نیست بنابراین شما درد خورتان را ملس کنید.در کنار این تفریح فرهنگی شما توانمندی های مخابرات را می توانید ببینید. موبایلهایتان کامل قطع است و تنها ایرانسلی ها به شما پز می دهند که می توانند همدیگر را پیدا کنند.در محوطه هم می توانید تا دلتان می خواهد پوست چیپس و پفک و بستنی پیدا کنید و الته زوج هایی که جای خوبی برای خلوت کردن در این همه شلوغی پیدا کرده اند.برکات دیگری هم نمایشگاه دارد که باید از نزدیک ببینیدش اما از قدیم گفته اند وصف العیش نصف العیش.

۲- دستش را گذاشته روی بوق و داد می زند. راننده هم زیر لب غر و لند می کند.اما دیگر تاب نمی آورد که شتابان می پرد پایین و می زند روی کاپوت، این چه وضعشه و بعد هم چند تا فحش آبدار. این یکی هم قفل فرمان را بر می دارد و عربده کشان چند تای دیگر می گذارد رویش.مردم حلقه می زنند و کسی تمایلی برای جدا کردن این دو شهروند را ندارد. مسافر ها پیاده می شوند و یکی شان زیر لب می گوید: مردم عصبانی شده اند.  راهم را می روم و به حرف های شهردار تهران فکر می کنم. عصبانیت ما تقصیر چه کسی است؟

۳- چندان هوا دلچسب نیست که لم می دهم روی صندلی پشت و گوش می شوم برای دو پیرمردی که ظاهرا پا درد دارند و توصیه ای حکمیانه دارند برای هم.تریاک بکش خوب می شوی.این را راننده می گوید به مسافرش که لنگ می زد تا سوار شود. مسافر  نفسی بلند می کشد و می گوید: کجاست تریاک خوب این ها الان اشغال است بد تر آدم را مریض می کند. یادش به خیر رفته بودیم شمال ....

بحث جالب تریاک کشیدن گل می کند و خاطرات این دو چرتم می گیرد درست مثل آدم های خمار که حالا بویش خورده به دماغشان.اندر فواید تریاک می توانم رساله بنویسم که صدای راننده چرتم را پاره می کند. اخرشه. رسیدیم.پیاده که می شوم صدایم می زند: جوانی یک دفعه گول حرفهای ما را نخوری.نکند بروی سراغ دود و دم. ما که خیری ندیدیم حالا هم .... سعی می کنم نشنوم سرم را تکان می دهم و راهم را می ایم.نصیحت خوبی بود. راهم را می روم و سعی می کنم بیشتر توجه ام را بدهم به نعره های محسن نامجو و بی تفاوت بگذرم از کنار این همه سوژه.از قول عبداله ناصری می خوانم که خاتمی باید بیاید. بابا بیخیال. بگذار نامجو گوش کنیم!

+ نوشته شده در  87/02/16ساعت 2:42  توسط حمید مافی  | 

بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
 گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افشانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست
 نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیقی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
 نخستین : راه نوش و راحت و شادی
 به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
 دودیگر : راه نمیش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
کی می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پکوبان بسان دختر کولی
و کنون می زند با ساغر مک نیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی خداوندی ست
 که با هر جنبش نبضم
 هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خک افتند
 بهل کاین آسمان پک
چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
 به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
کسی اینجاست ؟
 هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟
 کسی اینجا پیام آورد ؟
 نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می خواند
 جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی کسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
کسی اینجاست ؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست
که می گویند بمان اینجا ؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا ؟ هر جا که پیش اید
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
کجا ؟ هر جا که پیش اید
به آنجایی که می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
 که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید ؟
 به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
 که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
 نه چون مرگ من و تو ، مرگ پک دیگری بوده ست
کجا ؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عمر با سوط بی رحم خشایرشا
زند دویانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پک و پکیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
 که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  87/02/08ساعت 7:52  توسط حمید مافی  | 

مطالب قدیمی‌تر