کاش دستگاهی بود که بو را ضبط می کرد تا من می توانستم برایتان بگویم چه بویی داشت دشت.چقدر جایتان خالی. چند بار این را تکرار کردم درون و بیرون تا حداقل این همه زیبایی را تنها ندیده باشم.
سفر کوتاه بود و سخت. اما لذت بخش و دل انگیز. شاید هم نیاز من بود برای دیدن این همه زیبایی طبیعی.بار سفر را که می بستم با یک پیراهن و یک کتاب در کوله پشتی تصورش را نمی کردم که در نقطه آغازین استان چهار محال و بختیاری برایمان گروه استقبال گذاشته باشند، اما چنین بود که ما با نخستین شوک روبرو شدیم.
آقای شاهقلیان و دوستانش از وروودی اصفهان ما را تحویل گرفته بودند.اما این بار در ذهنمان هم نمی گنجید.دوستانی این چنین مهربان و با صفا به رسم میهمان نوازی ما را با آن قیافه آشفته تحویل بگیرند.
چقدرمهربانی!چقدر زیبایی دارد این طبیعت که هنوز دست سازهای بشری زیاد سامانش را به هم نریخته اند.که هنوز بیشتر از هر چیزی بوی علفش تو را بیخود می کند.
زاینده رود فرو نشسته است. پل زمان خان آبش کم شده است اما هنوز هم مردمانش مهربانندو با صفا. میهمان نوازند بی حد و اندازه. این را می شود از رفتار گروهی فهمید که به استقبال آمده اند و پذیرایی می کنند.همه در شمار اساتید دانشگاه هستند عضو شورای شهرند و یا مدیر مجموعه ای اما چنان بی تکلف برایمان سفره پهن می کنند که نگو. خجالت زده می شویم و کم کم در آن خنکای کنار زاینده رود آرزو می کنیم ای کاش بودید و شاید هم ای کاش نمی امدیم تا این همه ....
برنامه صبح همه اش طبیعت است. البته بعد از صبحانه مفصلی که با کره و عسل و گردوی محلی لذتی چند برابر دارد.پیر غار را که می رویم، گویی طبیعت وحشی به سراغمان امده است.باورش سخت است اما به سرعت بلند ترین نقطه ممکن را بالا می رویم. از آن بالا چه لذتی دارد تماشای پایین دست و این دشت زیبا.رهاتر از هر وقت دیگر.دست هایم را باز می کنم بر این بلندا و دوست دارم همراه شوم با آبی که از بلندی فرو می ریزد و به پایین برسم. کاش می شد آخرین و البته اولین پرواز را همینجا تجربه کرد.چه عظمتی دارد این گونه پرواز کردن.
مقصد بعدی آبشار علیخان است بلند و بالا که ذره های آبش بر صورتت می نشینند و می توانی ساعت ها بایستی کنارش تا ذره ذره خیس و خنک شوی.توقف کوتاه است و باید برگردیم. برای نهار. طبیعت نمی گذارد دل بکنیم اما گویی چاره ای نیست. به چشمه دیمه می رسیم.بی محابا و برای فرار از این همه خستگی پاهایم را در آب فرو می برم. سرمای بی رحمی است. اما گاه این بی رحمیها نیز وسوسه ات می کنند که تن به آب بسپاری تا عمق وجودت سرما را حس کنی.
پاهایم را بالا می زنم. درست مثل یک دیوانه تا نیمه آب می آیم. کاش می شد وسط همین آب خوابید.سرمایش به مغز استخوانم رسیده است.کاش این رودخانه عریض تر بود و من طاقت بیشتری داشتم.
وقت نهار است.دوغ محلی همه را مست کرده است. تازه و خوش طعم.شمار لیوان هایی که خوردم از دستم خارج است.و مقصد بعدی دشت لاله ها. طبیعتی بی نظیر که البته لاله هایش خشکیده اند. اما چه عظمتی دارد. مرا گرفته است. ذهنم مدام در گلستانه شهرام ناظری را مرور می کند.چه بوی علفی می آید باید بروم تا ته دشت/تا نوک کوه/من چه سبزم امروز....
می خواهم غلط بزنم داخل این دشت.با تمام توان فریاد می زنم . به گونه ای که آثارش هنوز هم هست.صدای گرفته ام شاهد این همه انرژی است که تخلیه کرده ام.
برمیگردیم. تونل دو کیلومتری که آب های سرگردان را به زاینده رود هدایت می کند و دوستانی که برای چند لحظه به دیدارمان می آیند تا از دغدغه مشترک سخن بگوییم.چه اتفاقی چه ارتباطی که ما اینجا کنار همیم.سیاه چادرهایی که خبر از بازگشت عشایر دارد.مهربانانی که به نان گرم و تازه میهمانمان کرده اند. چقدر خوب که اینجا هنوز زندگی ماشینی رخنه نکرده است.
باز می گردیم. خسته اما حرفهایی هست برای گفتن که بیدارمان نگاه دارد. این همه طبیعت وحشی و این همه ذهن به هم ریخته با هم تلفیق شوند باید چرت نزد و مرور کرد و جای دیگران را خالی.
روز آخر سفر صبحانه را در پارک فرخ شهر می خوریم. کنار اعضای شورای شهر.بازهم تولیدات محلی است. چند دقیقه ای به معارفه توام با شوخی می گذرد و بعد هم موزه مردم شناسی که کار یک سازمان غیر دولتی است و چشمه ای دیگر و حسرت این که چقدر آب دارد اینجا.چقدر مهربانی هست.صدای کمانچه شکوهی هنوز در گوشمان هست که بوی گیاههای خشک شده مغازه ای در فرخ شهر به آن می آمیزد و گویی زمان خداحافظی است.
پلیس راه فرخ شهر و دست هایی که به گرمی فشرده می شوند پایان یک سفر به یادماندنی را خبر می دهند چقدر سخت است دل کندن از این طبیعت و این مردمان. کاش می شداینجا ماند اما ....
نهار را اصفهان می خوریم تا بازهم از این رندی و زرنگی کاسب های اصفهانی گله مند شویم و وعده قبلی را تکرار کنیم دیگر اینجا غذا نخواهیم خورد.
دل گیرم. تمام وقتی را که کنار راننده نشسته ام البته بدون صندلی و هر از گاهی از مساله ای با هم حرف می زنیم.شاید گزافه نباشد اگر بگویم بیشتر مسیر رفت و برگشت را ننشسته ام و سراپا کنار راننده به جاده خیره مانده ام و غرق در این ذهن پاره پاره.
سفر تمام شده است و من حسرت پایانش را می خورم و باز جای تک تک کسانی که نیستند را خالی می کنم.
دراین باره بازهم خواهم نوشت.....