تبليغاتX
آماتور

آماتور

یادداشت های یک روزنامه نگار محلی

در ادامه پست قبلی این خبر را هم بخوانید.به نظر شما ماهی ۳۳۳۳تومان به کجای زندگی یک نفر می رسد؟دلیل کمک به ۱۳۱ هزار نفر در کشورهای دوست و همسایه چیست؟آیا به انها هم ماهی ۳۳۳۳ تومان کمک می شود؟این زکات ها که مردم می پردازند باید خرج چه شود؟کارکرد نهادهای حمایتی در ایران چیست؟

** بیماران روانی رتبه دوم بیماری در ایران

***من از روزهای بی رفیقی سخت هراسانم. این روزها بهنام محمودی بازمانده رفقای دوران نوجوانی و جوانی که سن رفاقتمان دو رقمی شده است در بیمارستان بستری است. او این روزها شریک خیلی از خاطرات قدیمی من است. به امید سلامتش

****یاشار دارالشفاء هم در شمار بازداشتی های اخیر است.او امسال در کارشناسی ارشد رتبه اول علوم اجتماعی گرایش توسعه و رفاه را داشت.چشم به راهش هستیم.

****حق دارم اگر متهم به نق زنی نشوم بگویم از این روزها بدم می آید.هر چه فکر کردم برای این پست عنوانی نیافتم...

+ نوشته شده در  هجدهم آبان 1388ساعت 14:27  توسط حمید مافی  | 

مرا اینجا هم ببینید

دیروز روز ما بود، ما همیشه متهمان. ما مرغ های هر عزا و عروسی و خانه به دوشان. ما که قرار است روایتگر دردهای جامعه امان باشیم. روزی که همه برای هم می توانند پیام تبریک بفرستند و در تحریریه ها گل و شیرینی برقرار باشد و مسوولان محترم دولتی با هدیه ای دل بعضی ها را خوش کنند. اما چند سالی هست که این روز را غمناک تر سپری می کنیم. به مثابه داغداری که به یاد سالروز از دست رفتن عزیزی رخت سیاه بر تن می کند و عزا نو می دارد.دلگیر تر می شوم و احساس غربت بیشتری. امسال البته شدیدتر و تلخ تر. یاد نوشته شمس می افتم " یک دست حلوا و یک دست شیرینی" اما امسال هر دو خرما بود. تلخ تر از تمام سالهایی که سپری کرده بودم.حتی تلخ تر از ان هنگامی که آرزو داشتم نویسنده شوم و در یکی از انشاء های دوران راهنمایی این آرزو را روایت کردم، دیگران خندیدند و من اشک در چشم هایم نشستم که چه شغل مسخره ای را دوست دارم.

کمی گذشت بزرگتر شده بودم به ظاهر که در کلاس درس معارف، دبیرمان خواست از آرزوهایمان بگوییم. خنده دار بود بعضی از آرزوها. اما ظاهرا آرزوی من خنده دار تر برای آقای دبیر؛ می خواستم نوبل ادبیات را به دست بیاورم.دست و پا شکسته داستانک می نوشتم و گه گاهی طنز .

برادر بزرگتر روزنامه می خرید و به خانه می آورد،رادیو گوش می داد و من نیز سرک می کشیدم لا به لای روزنامه هایش.دانش آموز راهنمایی بودم که آبونه سلام بود و من از پورزشکی روزنامه اش را می گرفتم با اشتیاق و سرکلاس ورق می زدم تا این که معلم حرفه و فن مچم را به قول خودش گرفت و فرستادم دفتر و اولیایم را خواستند مدرسه که روزنامه می خواند سرکلاس آن هم سلام....! مشتاق تر شدم که چه دارد این سلام. بسیاری از کلمات و جملاتش را نمی فهمیدم اما می خواندم و بعد با عجز و خجالت از یکی دیگر می پرسیدم که این یعنی چه. برای دانستن کتابی هدیه گرفتم که فرهنگ لغات جامعه شناسی بود.هم امپریالیسم را فهمیدم و هم استثمار و استعمار و جهان سوم و دموکراسی و توسعه نیافتگی و خیلی دیگر از این مفاهیم که در لابلای سطور روزنامه ها یافتشان می کردم. گاهی از این نفهمیدن ها خلقم تنگ می شد و از این که مسخره ام می کردند تا بگویند این که خوانده ام یعنی چه!!

کمی که گذشت آرزو داشتم تحریریه ای را ببینم و پشت یکی از میزهایشان بنشینم.خیال می کردم روزنامه را داخل چاپخانه می بندند و کارکنان و خبرنگارانش انجا می ایستند و خودشان حروف چینی می کنند که کلاس خبرنگاری بر پا شد و تنها یک جلسه رفتم و نشستم و دیگر اشتیاقی نداشتم.پایم باز شده بود و می خواستند خبرنگار حوادث باشم اما من مدل دیگری را دوست داشتم.نوشته هایم را می بردم و چاپ نمی کردند.می فرستادم و جواب نمی گرفتم جز تک مطالبی که هر از گاهی در میان رسیده ها به اختصار جایی باز می کرد و من هم لبخندی بر لب می نشاندم و بریده نشریه را بایگانی می کردم. اما در درون غمگین بودم و در جستجوی راهی برای یکی از این نویسندگان شدن که سفارش شنیدم پول بده تا عکست را چاپ کنند!! راست می گفتند این نسل هنوز هم هست و همین کار را می کند....

چند وقتی گذشت که سرانجام نوشتم اما هر از گاهی نوشته هایم با بهانه و بی بهانه گم شد و صدایی در گوشم ماند که جوانک آرام تر این ها که می نویسی  سر سبز می دهد بر باد. غمگین شدم که چرا نمی شود همه چیز را نوشت که شنیدم نشریه به محاق می رود و خودت هم ....اما حالا گویی نویسنده شده بودم و دنبال معلم انشایمان که بگویم دیدی شد! نشریه و مطلب چاپ شده را می گذاشتم جایی که پدر می نشست تا ببیند که من می نویسم. می خواند و به تمسخر می گفت: خسته نباشی برو صنعتی یاد بگیر که به کارت آید و لقمه نانی به بار آورد...بغضم می گرفت زیر پتو از این حرف و این همه تشویق!!

احساس مسولیت می کردم!! دوم خرداد شده بود و نشاطی حاکم بود بر همه. راحت تر می نوشتم و بیشتر روزنامه می خواندم و دلم می خواست جای یکی از نویسندگانش من بودم. جایی بزرگتر و آدم های بزرگتر را ببینم و به گفت و گو بنشینم. در به در به دنبال شماره تلفنی تا با یکی گفت و گو کنم.... چه زود میسر شد و چه زود رسیدم به آدم بزرگ ها... چه زود ....پس هر گفت و گو اما دردی دیگر می آمد که می گفتند واکمن را خاموش کن! این را چاپ نکن و بعد آقای مدیر مسوول روی صفحه به دلخواه سوال حذف می کرد و جواب می داد از طرف مصاحبه شونده و بعد چاپ من گویی شکست خورده ای می ماندم که سرافکنده است.

حالا نمی دانم دقیقا چند سال می گذرد از ان روزهای نخستین و اصلا آرشیو دست نوشته هایم هست یا نه؟ یادم نیست چند نشریه عوض کرده و کجا ها نوشتم . گاهی هم خنده ام می گیرد به نوشته های پیشین و این آرزوی خنده دار و ....یادم که می آید گریه ام می گیرد.یاد اولین حقوق روزنامه نگاری که می افتم و مزه 20 هزارتومان آقای افشاری که همه اش را کتاب خریدم و نوار موسیقی و البته یک جفت کتانی حس خوبی پیدا می کنم.یاد پدرم و جمله معروفش که این کار نان ندارد.

نان داشت، خوبش هم داشت اما گلو گیر می شد و احساس رسالت کردن نمی گذاشت نان در بیاوری از این راه. ورنه خیلی ها الان از همین راه صاحب همه چیز شده اند. خوب یادم هست یک بار که رفته بودم اداره دولتی برای گفت و گو، بعد از پایانش مدیر روابط عمومی پله ها را تا پایین آمد و گفت: هزینه اش چقدر می شود؟ یکه خوردم و گفتم هیچ! بیرون امدم و با افتخار برای سردبیر تعریف کردم به امید تشویق! اخم کرد و گفت: نمی دانی رپرتاژ یعنی چی؟ زنگ بزن و بگو اینقدر!! بغض کردم و مصاحبه را با خودم برای همیشه اوردم...حالم بد می شد از این نگاه دولتی ها که می خواستند بخرندت به قیمتی ...

گذشت تا 5 سکه جشنواره مطبوعات برای مقاله سیاسی به من رسید.سکه ها را خانه گذاشتم و لوحش را بر تاقچه تا پدر ببیند که به نان رسیده ام از این راه و دستمزد دارد این کار. بی اعتنا گذشت و خنده ای زیرکی که برایم کافی بود. بغضی نبود ان شب که من فاتح بودم و گویی پدر شاد.

همه اش مرور می شود تا می رسد به امروز.خاطره روزهای خبرنگاری که تقسیم غنائم بود گویی و اهل رپرتاژ محترم تر و البته عزیزتر.تا همین پارسال همین روزها که اعلام کردند دولت به خبرنگاران هدیه می دهد.نامه نوشتیم و امضاء گرفتیم که ما هدیه دولتی نمی خواهیم.حقمان را بدهید. روزنامه ها را به همین سادگی به توقیف نبرید. همکارانمان را آزاد کنید.آزادی را پاس بدارید.هدیه ها ارزانیتان. خیلی ها گرفتند و گفتند اسمت نیست. گفتم اگر بود باید تعجب می کردید ما که نوشته بودیم نمی گیریم. اما چه پنهان که خیلی ها که امضاء کردند رفتند و گرفتند.بعد ها شنیدم همینجا هم خیلی ها که صبح تا شب  در نقد دولت به سر می بردند و از غم آزادی می نالیدند  و در پوستین تندترین معترضان و منتقدین بودندخانوادگی هدیه دولت را گرفته اند. البته که جای تعجب نداشت در جامعه ای که زندگی دولایه است من اشتباه کرده بودم......گاهی وقت ها اعتراف کردن هم لذتی دارد به ویژه اعتراف به خریت.همین چند روز قبل یک نفر از دوستان گفت: تو احمقی که نگرفتی!! دیگران برای اعضای فامیل هم در مقام خبرنگار گرفتند.  راستش نمی دانم فاصله خریت تا حریت فقط یک نقطه است.....

مرور میشود تمام این روزها تا می رسم به امسال که چند وقتی هست بیکارم و بی نشریه. یکی زنگ می زند بیانیه ای هست برای امضاء کردن و بیان این که هدیه دولتی نمی گیریم. می گویم مگر قبل از این گرفته ایم. می گوید امسال فرق دارد روز خبرنگار بدون همکاران.... ! راست می گوید. فکرش را که می کنم می شمارم همکاران در بند را: محمد قوچانی، سعید شریعتی،مسعود باستانی، مهسا امر آبادی، ژیلا بنی یعقوب، بهمن احمدی امویی، محمد عطریانفر، رضا نوربخش، هنگامه شهیدی و بسیاری دیگر که تنها جرمشان نوشتن است.یاد نوشته شمس می افتم بر تارک عصر آزادگان: یک دست حلوا و یک دست شیرینی! اما نه شیرینی برای چه؟ برای روزنامه های توقیف شده که تعدادشان کم هم نیست یا تعطیلی انجمن صنفی و ساختن انجمن دولتی و شاید هم برای این همه روزهای خوب که ما روزنامه نگاران داریم و برای امنیت شغلیمان.

یاد نوشته محمد قوچانی می افتم: روزنامه نگار شدن چه آسان و روزنامه نگار مردن چه دشوار. یاد حرف پدرم که می گفت برو یک صنعت یاد بگیر که سه شاهی درآمد داشته باشد.به این فکر می کنم که ممکن است وقتی مردم هنوز روزنامه نگار باشم یا نه همین روزها ناچارم برای امرار و معاش ترک شغل کنم و یا بشوم شکل یکی از همین هایی که .....

چه تلخ بود دیروز! جای پیام تبریک برای هم تسلیتی بفرستیم و شاید هم بد نباشد اعتراف کنیم به این اشتباه بزرگ روزنامه نگار شدن! اشتباهی دوست داشتنی که هر آنچه می کنم دل از او برکنم نمی شود و در میان تمام حوزه هایی که فعالیت کرده ام روزنامه نگاری را بیشتر دوست می دارم با تمام خاطره های خوب و بدش.با تمام حرفهایی که شنیدم. با زیر تیغ رفتن و متهم شدن و به تعلیق درامدن، اجازه بدهید روزنامه نگار باقی بمانم. بی مواجب دولتی و خط خورده از لیست ها و در شمار همیشه متهمان . اما بگذاریدروزنامه نگاری معترض و منتقد باقی بمانم حتی زیر تیغ که آرزوی کودکی و نوجوانیم بوده است....با همین عنوان به خاک باز گردم...

بگذارید به خودم تبریک بگویم و به همکاران در بند و آرزو کنم روزی برسد که هیچ روزنامه نگاری در بند نباشد و هیچ نشریه ای توقیف نشود و هیچ خبرنگاری .....روزتان مبارک!!سخت است تبریک این روز با این همه همکار که جایشان در تحریریه ها خالی است .....

*اینجا ایران است،انجمن صنفی روزنامه نگاران احمد پورنجاتی را بخوانید

**امسال روز خبرنگار نداریم بیانیه جمعی از روزنامه نگاران

+ نوشته شده در  هجدهم مرداد 1388ساعت 3:19  توسط حمید مافی  | 

گویی ما مرگ را به زندگی نشسته ایم که اینچنین این مردن ها برایمان عادی شده است.وقتی زنگ می زند و می گویند به بیمارستان بیامی دانم   یک نفر دیگر به جهانی دیگر سفر کرده است. رفته است و زندگی را این چنین به هیچ انگاشته.برای چه باید بماند وقتی این همه آسان دیگران جانشان را از دست می دهند.مرگ حالا پدیده عجیبی نیست.ساده تر از آنکه فکر کنی یکی یکی به جبر و اختیار این دنیا را ترک می کنند و به یادگار از خود نام و نشانی به جا می گذارند که باید رفت.

چشم هایم که به فرشاد می افتد تصمیم می گیرم اشک نریزم که خود او آنقدر اشک ریخته که نای ندارد برای حرف زدن.بریده بریده از کلمات آخر می گوید و نگاهی که در چشم های او به جای مانده و کوله باری از حرفهایی که گویی فرصتی برای بلند گفته شدن نیافته اند.می خواهم برایش از صمد بگویم و جمله ای که از او در ماهی سیاه کوچولو به ذهن سپرده ام:اگر روزی به ناچار با مرگ روبرو شوم،که می شوم مهم نیست،مهم این است که مرگ و زندگی من چه تاثیری در زندگی دیگران داشته باشد.

ما بی چرا زندگانیم گویی،که این همه دل را سخت کرده ایم تا خبر مرگ دیگری هراسانمان نکند.که غم زده نشویم و زانوی غم به بغل نگیریم.

نه مگر ندیدی برادر اگرهواپیمایی دیگر  سقوط کرد رسانه ای که پولش را از سهم ما می گیرد فیلم کمدی پخش کرد تا مردم را بخنداند ما نیز باید بخندیم به این رفتن ها که ماندن را چه سود؟ندیدی مگر دیگران سفر نیمه تمام گذاشتند و ما دست زنان سفری دیگر در پیش گرفتیم که عادی است برایمان.نشنیدی مگر گفتند که دیه هایشان را می دهیم.۵۴ میلیون تومان تمام ارزش جان ادمی است. خدا حفظ کند این شرکت های بیمه را که تسلی می دهند غم را و پول خونت را می دهند.اما پول خون دیگران را چه؟مادر سهراب باید به کجا سر بزند؟کدام بیمه؟کدام پیام تسلیت چند کلمه ای؟کدام خبر؟....

فرشاد بغضش هر از گاهی می ترکد و یکی را صدا می زند تا به او بگوید دیدی رفت برای همیشه.نماند تا این روزهای سخت را تجربه کند.چرا که همه روزهایش سختی بود. جوانی نکرده و به درون خود خزیده که هنوز فرصت جوانی نیافته بود.که جوان های این روزها پیر شده اند.پیر تر از تمام آنانی که موی سپید دارند که سالها از عمرشان گذشته است.

می گوید: حسن آقا تازه داشتم از خوابت بیدار می شدم.تازه داشتم از غم از دست رفتن تو آرام می گرفتم.تازه داشتم فکر می کردم تو حق داشتی که نمانی.می گویم:گاه زمین توان کشیدن بعضی ها را ندارد.امده اند که رفتنشان نشانه ای باشد برای ما.که مرگشان هم به ما بیاموزد.ما که زندگی کردن را یاد نگرفته ایم. یعنی فرصتش را نداشته ایم تا زندگی کنیم.مگر نه زندگی آزادی است.ما را چه به زندگی.

می گوید: داشت به چشم هایم نگاه می کرد و می گفت: می خواهم یک چیز بگویم.... اما نشد بگوید امان نیافت که باید می رفت.می گویم:مرگ حقیقتی است که باورش برای ما دشوار شده ورنه همه ما دیر یا زود باید برویم(نمی دانم راست می گویم یا دروغ؟نمی دانم اگر خودم بودم چه می کردم/).میگوید:آره باید برویم چه خوش که سهراب وار پر بکشیم.به یادگار از خود نامی به جای بگذاریم که ما هیچ نداریم برای از دست دادن.

می دانم هر چه بگویم غم از دست دادن عزیزی که برادر است، که خواهر است،که فرزند است سخت تر از آن است که بتوان توصیفش کرد و خواست خوددار ماند و شیون نکرد.اما ما مردم غم زده ایم.غم با ما همزاد است. می بینیم هر روز که چگونه یکی دیگر می رود بی صدا و آرام می خوابد زیر خاک که انجا آرامش بیشتری هست.که نگران نیستی همین حالا برایت خبر بیاورند اتفاقی دیگر.مرگی دیگر.زور و ستمی دیگر.این همه درد را جا می گذاری برای انان که هر گاه یاد تو می افتند به خاطربیاورند چقدر درد داشتی. شاید کاری بکنند، همین.شاید انها زندگی را به تجربه نشستند.زندگی در آزادی....چه می گویم من.چه باید بخوانم. ترانه ای دیگر برای مرگ....ما چقدر با مرگ عجین شده ایم و چه راحت مرگ را به آغوش می گیریم.چه خوب غم ها را تحمل می کنیم.چه آسان درد ها را به درون می ریزیم.مبارک است این مردن ها که هرگز از مرگ نهراسیده ایم  که دستانش شکننده تر از ابتذال بود.باری هراس ما همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن  افزون از آزادی آدمی باشد.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم تیر 1388ساعت 14:6  توسط حمید مافی  | 

حضرت آقای مرغ سقا!ما تعریف شما را خیلی وقت پیش شنیده ایم و اگر لطف کنید منقار مبارک را کمی باز کنید که ما بیرون برویم، همیشه دعا گوی وجود مبارک خواهیم بود.

نمی دانم چرا اما از در که امدم تو در این گرمای سوزناک تابستان شیشه آب را آوردم اما تا تمام ماهی سیاه کوچولو را برای چندمین بار نخواندم یادم نیامد که بی نهایت تشنه ام.

اعتراف می کنم بی نهایت این قصه را دوست دارم و به سان یک تسکین دهنده است که می توان با آن به خواب رفت.درست مثل موسیقی هایی که این روزها می توان برای چندین و چند بار پیاپی گوششان داد و مثل صدای فرهاد که می گه شنبه روز بدی بود...

شاید بهتر باشد که اعتراف کنم این روزها را اصلا دوست ندارم.از شنبه ها بدم می آید و این آژانس سر محل که روز جمعه ۲۲ خردادبا من شرط بست.....اره شنبه روز بدیه....

+ نوشته شده در  ششم تیر 1388ساعت 15:7  توسط حمید مافی  | 

کاش دستگاهی بود که بو را ضبط می کرد تا من می توانستم برایتان بگویم چه بویی داشت دشت.چقدر جایتان خالی. چند بار این را تکرار کردم درون و بیرون تا حداقل این همه زیبایی را تنها ندیده باشم.

سفر کوتاه بود و سخت. اما لذت بخش و دل انگیز. شاید هم نیاز من بود برای دیدن این همه زیبایی طبیعی.بار سفر را که می بستم با یک پیراهن و یک کتاب در کوله پشتی تصورش را نمی کردم که در نقطه آغازین استان چهار محال و بختیاری برایمان گروه استقبال گذاشته باشند، اما چنین بود که ما با نخستین شوک روبرو شدیم.

آقای شاهقلیان و دوستانش از وروودی اصفهان ما را تحویل گرفته بودند.اما این بار در ذهنمان هم نمی گنجید.دوستانی این چنین مهربان و با صفا به رسم میهمان نوازی ما را با آن قیافه آشفته تحویل بگیرند.

چقدرمهربانی!چقدر زیبایی دارد این طبیعت که هنوز دست سازهای بشری زیاد سامانش را به هم نریخته اند.که هنوز بیشتر از هر چیزی بوی علفش تو را بیخود می کند.

زاینده رود فرو نشسته است. پل زمان خان آبش کم شده است اما هنوز هم مردمانش مهربانندو با صفا. میهمان نوازند بی حد و اندازه. این را می شود از رفتار گروهی فهمید که به استقبال آمده اند و پذیرایی می کنند.همه در شمار اساتید دانشگاه هستند عضو شورای شهرند و یا مدیر مجموعه ای اما چنان بی تکلف برایمان سفره پهن می کنند که نگو. خجالت زده می شویم و کم کم در آن خنکای کنار زاینده رود آرزو می کنیم ای کاش بودید و شاید هم ای کاش نمی امدیم تا این همه ....

برنامه صبح همه اش طبیعت است. البته بعد از صبحانه مفصلی که با کره و عسل و گردوی محلی لذتی چند برابر دارد.پیر غار را که می رویم، گویی طبیعت وحشی به سراغمان امده است.باورش سخت است اما به سرعت بلند ترین نقطه ممکن را بالا می رویم. از آن بالا چه لذتی دارد تماشای پایین دست و این دشت زیبا.رهاتر از هر وقت دیگر.دست هایم را باز می کنم بر این بلندا و دوست دارم همراه شوم با آبی که از بلندی فرو می ریزد و به پایین برسم. کاش می شد آخرین و البته اولین پرواز را همینجا تجربه کرد.چه عظمتی دارد این گونه پرواز کردن.

مقصد بعدی آبشار علیخان است بلند و بالا که ذره های آبش بر صورتت می نشینند و می توانی ساعت ها بایستی کنارش تا ذره ذره خیس و خنک شوی.توقف کوتاه است و باید برگردیم. برای نهار. طبیعت نمی گذارد دل بکنیم اما گویی چاره ای نیست. به چشمه دیمه می رسیم.بی محابا و برای فرار از این همه خستگی پاهایم را در آب فرو می برم. سرمای بی رحمی است. اما گاه این بی رحمیها نیز وسوسه ات می کنند که تن به آب بسپاری تا عمق وجودت سرما را حس کنی.

پاهایم را بالا می زنم. درست مثل یک دیوانه تا نیمه آب می آیم. کاش می شد وسط همین آب خوابید.سرمایش به مغز استخوانم رسیده است.کاش این رودخانه عریض تر بود و من طاقت بیشتری داشتم.

وقت نهار است.دوغ محلی همه را مست کرده است. تازه و خوش طعم.شمار لیوان هایی که خوردم از دستم خارج است.و مقصد بعدی دشت لاله ها. طبیعتی بی نظیر که البته لاله هایش خشکیده اند. اما چه عظمتی دارد. مرا گرفته است. ذهنم مدام در گلستانه شهرام ناظری را مرور می کند.چه بوی علفی می آید باید بروم تا ته دشت/تا نوک کوه/من چه سبزم امروز....

می خواهم غلط بزنم داخل این دشت.با تمام توان فریاد می زنم . به گونه ای که آثارش هنوز هم هست.صدای گرفته ام شاهد این همه انرژی است که تخلیه کرده ام.

برمیگردیم. تونل دو کیلومتری که آب های سرگردان را به زاینده رود هدایت می کند و دوستانی که برای چند لحظه به دیدارمان می آیند تا از دغدغه مشترک سخن بگوییم.چه اتفاقی چه ارتباطی که ما اینجا کنار همیم.سیاه چادرهایی که خبر از بازگشت عشایر دارد.مهربانانی که به نان گرم و تازه میهمانمان کرده اند. چقدر خوب که اینجا هنوز زندگی ماشینی رخنه نکرده است.

باز می گردیم. خسته اما حرفهایی هست برای گفتن که بیدارمان نگاه دارد. این همه طبیعت وحشی و این همه ذهن به هم ریخته با هم تلفیق شوند باید چرت نزد و مرور کرد و جای دیگران را خالی.

روز آخر سفر صبحانه را در پارک فرخ شهر می خوریم. کنار اعضای شورای شهر.بازهم تولیدات محلی است. چند دقیقه ای به معارفه توام با شوخی می گذرد و بعد هم موزه مردم شناسی که کار یک سازمان غیر دولتی است و چشمه ای دیگر و حسرت این که چقدر آب دارد اینجا.چقدر مهربانی هست.صدای کمانچه شکوهی هنوز در گوشمان هست که بوی گیاههای خشک شده مغازه ای در فرخ شهر به آن می آمیزد و گویی زمان خداحافظی است.

پلیس راه فرخ شهر و دست هایی که به گرمی فشرده می شوند پایان یک سفر به یادماندنی را خبر می دهند چقدر سخت است دل کندن از این طبیعت و این مردمان. کاش می شداینجا ماند اما ....

نهار را اصفهان می خوریم تا بازهم از این رندی و زرنگی کاسب های اصفهانی گله مند شویم و وعده قبلی را تکرار کنیم  دیگر اینجا غذا نخواهیم خورد.

دل گیرم. تمام وقتی را که کنار راننده نشسته ام البته بدون صندلی و هر از گاهی از مساله ای با هم حرف می زنیم.شاید گزافه نباشد اگر بگویم بیشتر مسیر رفت و برگشت را ننشسته ام و سراپا کنار راننده به جاده خیره مانده ام و غرق در این ذهن پاره پاره.

سفر تمام شده است و من حسرت پایانش را می خورم و باز جای تک تک کسانی  که نیستند را خالی می کنم.

دراین باره بازهم خواهم نوشت.....

+ نوشته شده در  بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:39  توسط حمید مافی  | 

هیچ وقت خدا یک چیز واقعی را؛ حالا هر چه که می خواهد باشد، پشت یک ظاهر دروغین پنهان نکرده ام. یعنی یاد نگرفته ام عکس چیزی باشم که هستم.یا به چیزی تظاهر کنم که به بعضی آدم ها منزلت معنوی می دهد. از این منزلت های معنوی دروغینی که خوب به شان دقیق شوی؛ تصنعی بودنشان پیداشت.

پس بی هیچ تکلفی به تان می گویم و برایم اهمیتی ندارد که تا چه حد ممکن است ازش برداشت نادرستی داشته باشید. اعتراف می کنم که حالم دارد از بیشتر چیزها به هم می خورد و قبل از همه، از خودم.

کافه پیانو/ فرهاد جعفری/ صفحه ۹

+ نوشته شده در  بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:37  توسط حمید مافی  | 

هوای خوبی است. جان می دهد برای نشستن روی مین نیمکت های نم دار پارک و چشم دوختن به سبزه هایی که تازه اند. چقدر بوی بهار طولانی شده است امسال.می نشینم خیره به درختی که پیرتر است و آرزو می کنم کاش می شد چرخ زمان را متوقف کرد.کاش می شد دنده عقب به گذشته برگشت. این درخت نهالی تازه تر بود و این مه تیغ خراشش نداده بود تا یک یادگاری رویش بنویسد. این همه زخم نداشت از نقشهایی که یاد اور خاطرات عد ای دیگر بودند. کاش هنوز سینما فیلم ضیافت را داشت.

نه خدا نگذرد از این مسعود کیمیایی و آن چاقوها و نشان ها و رفاقت هایش. شاید هم اصلا تقصیر کیمیایی نیست تقصیر بابا بزرگم است که این همه رفیق بازی می کرد. انگار وراثتی است این چیزها. هر وقت یکی می آمد و یکی می رفت شاد می شد و غمگین. وقتی می پرسیدم این یکی دیگر پیدایش نیست، می گفت: ما سرجایمان هستیم. آدرسمان همان است و خودمان هم همان.

پیر شده است اما هنوز هم همانطور است. رفیق دارد از هم سن و سالهای من که اول با من رفیق بود اند و بعد به اردوگاه بابا علی رفته اند تا آدم هایی که چند سال از خودش بزرگترند.

بگذریم. اصلا این روزها هوایی شده ام بد جور. گاهی وقت ها برایتان اتفاق افتاده است که چشم بدوزید به آسمان و دنبال یک ستاره بچرخید، قلبان را با دو دستی فشار بدهید تا از سینه بیرون نزند. سرتان را ببرید زیر پتو و خودتان را به نشنیدن بزنید تا کسی سوالی نپرسد و چشم های آماده بارشتان را نبیند.

شده است که چند ساعت خیابان ها را گز کنید و سرک بکشید به چند سال قبلتان. بروید در یک حس وحال نوستالژیک و با خودتان کلنجار بروید که کاش می شد زمان را به عقب بازگرداند. یا اگر نه کاش امکان برشی تاریخی وجود داشت و آدمی می توانست بخش هایی از این تکه را کنار بگذارد تا این پازل ذهنی اش به هم نریزد.

وقتی تو ذهنیاتت با واقعیت نمی خواند دچار یک به هم ریختگی می شوی. چیزی که می تواند تا مرز انفجار ببردت. شده است که رگ های پشت سرت تیر بکشند و تا نوک پایت خشک شود و گلویت التماس جره ای آب دهن برای قورت دادن و تازه شدن؟آن وقت آرزو می کردی که ای کاش....

من این روزها این شکلی ام. از این حرف ها که می شنوم و این قصه که می بینم. شاید من تا به حال اینقدر دقیق نشده بودم و شاید هم وقتی سن از نیمه اش گذشت آدمی را به این وا می دارد که خودش را مرور کند و بسنجد کجای این کره خاکی ذره ناچیزی هست که سنگینی می کند بر دوش زمین؟ به این فکر کند که چطور می تواند از زمان ببرد و به ذهن خالی برسد.کاش می توانست کاش می شد.

من این روزها با اطرافم کلنجار می روم. با شخصیت هایم. با آدم هایی که در درونم با آنچه که در بیرون می بینم متفاوتند و آن چه که می شنوم متفاوت تر...

اما چه کنم که من همانم و با همان آدرس. گویی قرار است سرجایم بمانم و بقیه بیایند و بروند.بخندند از ته دل. خوش به حالشان و خوش به حال من. خوش به حال این سبزه ها که  هنوز تازه اند و این بهار تا به حال تازه مانده است.خوش به حال زمین که هر چه می چرخد سرجایش هست. با همان آدرس و همان نشانه.


توجه توجه ۱ : حضرات مفسر و غیب دان و منتظر از هر گونه تفسیر در باره خوبی و بدی حال ما بپرهیزند.

توجه توجه ۲: هیچکس به خودش نگیرد.من در کل آدم نوستالژیکی هستم. زیاد سخت نگیرید.

پی نوشت: من این روزها همچنان فریدون گوش می دهم و البته نامجو و ناظری.چهارمین رمان را هم خواندم.می توانم رکورد رمان خوانی را بزنم امسال.

+ نوشته شده در  پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:55  توسط حمید مافی  | 

تب کتاب خوانی و موسیقی گوش دادن که بالا بگیرد آدم شبها تا صبح را همینجور می گذراند.من این روزها چقدر فریدون فروغی گوش می کنم و شعر می خوانم.بعضی ها را به خاطر می سپارم و بعضی ها رانه.

نان را از من بگیر

اگر می‌خواهی هوا را از من بگیر

اما خنده‌ات را نه

گل سرخ را از من مگیر سوسنی را كه می‌كاری

 آبی را كه به ناگاه، در شادی تو سر ریز می‌كند

موجی ناگهانی از نقره را، كه در تو می‌زاید

 از پس نبردی سخت باز می‌گردم

با چشمانی خسته كه دنیا را دیده است بی‌هیچ دگرگونی

اما خنده‌ات كه رها می‌شود تمامی درهای زندگی را به رویم می‌گشاید‌

هوارا از من بگیر خنده‌ات را نه
پابلو نرودا
ترجمه: احمد پوری
نشر چشمه
چاپ چهاردهم،86
قیمت: 1500 تومان

 

+ نوشته شده در  ششم اردیبهشت 1388ساعت 13:50  توسط حمید مافی  | 

۱- خوش بینی مفرط

باید عینک بدبینی را کنار گذاشت و همیشه امیدوار به آینده نگاه کرد.در همین راستا است که اعضای ستادهای انتخاباتی هر یک معتقدند پیروز میدان هستند.یکی از این افراد مصطفی تاج زاده است که خوش بینی اش چهار سال قبل کار دست معین داد. او این بار هم در گفت و گویی با ایلنا مدعی شده است که اوضاع بر وفق مراد است و مهندس موسوی وضعیتی مناسب دارد و اصلاح طلبان در آستانه بازگشت به قدرت.من خیلی دوست دارم که اوضاع همینطور باشد که تاج زاده می گوید اما وقتی یاد تحلیل های این چند سال ایشان می افتم و انتخابات مجلس هشتم و ریاست جمهوری نهم ترجیح می دهم این همه خوش بین نباشم و با نگرانی بیشتری نظاره گر باشم. 

۲- نظر سنجی های همینجوری

به نظر شما می شود به نظر سنجی هایی که این روزها منتشر می شود اعتماد کرد؟من که معتقدم نه.چون اصلا مشخص نیست این نظر سنجی ها کجا انجام می شود و پایه علمی دارد یا خیر.مثلا امروز رجانیوز در یک نظر سنجی که به نظر سازی بیشتر می ماند مدعی شده است احمدی نژاد ۶۳ درصد آرا را به خود اختصاص می دهد. در حالی که چند روز پیش ایلنا از پیشی گرفتن ۱۸ درصدی میرحسین بر سایرین  خبر داده بود. سالهای قبل هم از این نظر سنجی ها صورت می گرفت اما نتیجه چیز دیگری بود. شاید هم ما ایرانی ها در نقض کردن مبانی اثبات شده علمی تبحر داریم.

۳-به دنبال انرژی مثبت

این یکی اصلا به سیاست ربطی ندارد. به جامعه هم همینطور.همین دیشب بود که برای مریم زمزمه کردم جای مردان سیاست درخت بنشانید  تا هوا تازه شود. این یک مساله شخصی است. من دنبال یک انرژی مثبت می چرخم. یعنی می خواهم این همه انرژی منفی را دور کنم. چند روزی کوله بار سفر می بندم در این روزها اگر اتفاقی نیافتد.

۴- ای شکم خیره

در خبرها آمده بود که فرهنگ آشتی دوباره منتشر می شود. این بار برای محسن رضایی.حکایت جالبی دارند این رسانه ها.عمر این بار آشتی تا کی خواهد بود؟گویا مشکل فقط همان چند خبرنگاری بودند که هنوز هم پول هایشان را نگرفته اند.کاش آقای مدیرمسوول این بار حداقل حق تحریریه را بدهد و بعد نشریه را بسپارد به یکی دیگر.تا بعد از انتخابات هم خدا بزرگ است.

+ نوشته شده در  بیست و ششم فروردین 1388ساعت 21:55  توسط حمید مافی  | 

صفرـ روز جهانی زن است. به همین مناسبت این نوشته را بخوانید.به هر حال مبارک است....

۱- دیدن اعضای تحریریه همه یک جا چند ماه بعد از اخراج دست جمعی می توانست اتفاق خوشایندی باشد. اما وقتی همه دنبال طلب هایشان هستند و عصبی از رفتار آقای مدیر مسوول که در دسترس نیست می توانی تمام شیرینی های این دیدار را تلخ حس کنی.ما رفته بودیم ببینیم طلب هایمان چه می شود اما گویا  کسی جواب نمی دهد و یا دلش نمی خواهد جواب بدهد. چند بار امروز یاد حرفهای روز آخر آقای مدیر مسوول افتادم:اخلاق مداری.....!!!

۲-نمی دانم چه اتفاقی افتاده است که دعوت کدخدای روستای تنگ تیزاب از سید محمد خاتمی برای صرف نهار در این روستا این همه مرا به خنده وا می دارد. گویا سریال یوسف دارد سناریو انتخاباتی تمام نامزدها را پیش می برد.می گفتند اصلاح طلبان چندان به مناطق دور از شهر فکر نمی کنند اما نمی دانستم ناگهان دعوت کدخدا هم اینقدر مهم می شود....!فرج سلحشور می تواند بعد از انتخابات از تمامی نامزدهای انتخاباتی حق کپی رایت بگیرد. 

۳-چند وقتی هست که خدا را خیلی نزدیک تر حس می کنم.نزدیک تر و نزدیک تر.در این روزها فکر می کنم واقعا می شود با او بهتر از هر دوست دیگری به گفت و گو نشست. نه ریا دارد و نه وعده دروغین می دهد فقط به وقت عمل در تنگ ترین دقایق به سختی تو را در آغئش می فشارد و دری تازه می گشاید.خدای عاشق.... یاد سخنان مجتهد شبستری افتادم در حسینیه ارشاد. چند وقتی هست که به جستجوی این خدایم.

۴- ویژه نامه بی ویژه نامه. امسال ما هیچ قدمی برای سالنامه محلی برنداشتیم. علت خاصی هم نداشت. فقط برای تنوع بود. سالنامه دیگران به راه است و می رسد.

 

+ نوشته شده در  هجدهم اسفند 1387ساعت 1:21  توسط حمید مافی  | 

مطالب قدیمی‌تر