مرا اینجا هم ببینید
دیروز روز ما بود، ما همیشه متهمان. ما مرغ های هر عزا و عروسی و خانه به دوشان. ما که قرار است روایتگر دردهای جامعه امان باشیم. روزی که همه برای هم می توانند پیام تبریک بفرستند و در تحریریه ها گل و شیرینی برقرار باشد و مسوولان محترم دولتی با هدیه ای دل بعضی ها را خوش کنند. اما چند سالی هست که این روز را غمناک تر سپری می کنیم. به مثابه داغداری که به یاد سالروز از دست رفتن عزیزی رخت سیاه بر تن می کند و عزا نو می دارد.دلگیر تر می شوم و احساس غربت بیشتری. امسال البته شدیدتر و تلخ تر. یاد نوشته شمس می افتم " یک دست حلوا و یک دست شیرینی" اما امسال هر دو خرما بود. تلخ تر از تمام سالهایی که سپری کرده بودم.حتی تلخ تر از ان هنگامی که آرزو داشتم نویسنده شوم و در یکی از انشاء های دوران راهنمایی این آرزو را روایت کردم، دیگران خندیدند و من اشک در چشم هایم نشستم که چه شغل مسخره ای را دوست دارم.
کمی گذشت بزرگتر شده بودم به ظاهر که در کلاس درس معارف، دبیرمان خواست از آرزوهایمان بگوییم. خنده دار بود بعضی از آرزوها. اما ظاهرا آرزوی من خنده دار تر برای آقای دبیر؛ می خواستم نوبل ادبیات را به دست بیاورم.دست و پا شکسته داستانک می نوشتم و گه گاهی طنز .
برادر بزرگتر روزنامه می خرید و به خانه می آورد،رادیو گوش می داد و من نیز سرک می کشیدم لا به لای روزنامه هایش.دانش آموز راهنمایی بودم که آبونه سلام بود و من از پورزشکی روزنامه اش را می گرفتم با اشتیاق و سرکلاس ورق می زدم تا این که معلم حرفه و فن مچم را به قول خودش گرفت و فرستادم دفتر و اولیایم را خواستند مدرسه که روزنامه می خواند سرکلاس آن هم سلام....! مشتاق تر شدم که چه دارد این سلام. بسیاری از کلمات و جملاتش را نمی فهمیدم اما می خواندم و بعد با عجز و خجالت از یکی دیگر می پرسیدم که این یعنی چه. برای دانستن کتابی هدیه گرفتم که فرهنگ لغات جامعه شناسی بود.هم امپریالیسم را فهمیدم و هم استثمار و استعمار و جهان سوم و دموکراسی و توسعه نیافتگی و خیلی دیگر از این مفاهیم که در لابلای سطور روزنامه ها یافتشان می کردم. گاهی از این نفهمیدن ها خلقم تنگ می شد و از این که مسخره ام می کردند تا بگویند این که خوانده ام یعنی چه!!
کمی که گذشت آرزو داشتم تحریریه ای را ببینم و پشت یکی از میزهایشان بنشینم.خیال می کردم روزنامه را داخل چاپخانه می بندند و کارکنان و خبرنگارانش انجا می ایستند و خودشان حروف چینی می کنند که کلاس خبرنگاری بر پا شد و تنها یک جلسه رفتم و نشستم و دیگر اشتیاقی نداشتم.پایم باز شده بود و می خواستند خبرنگار حوادث باشم اما من مدل دیگری را دوست داشتم.نوشته هایم را می بردم و چاپ نمی کردند.می فرستادم و جواب نمی گرفتم جز تک مطالبی که هر از گاهی در میان رسیده ها به اختصار جایی باز می کرد و من هم لبخندی بر لب می نشاندم و بریده نشریه را بایگانی می کردم. اما در درون غمگین بودم و در جستجوی راهی برای یکی از این نویسندگان شدن که سفارش شنیدم پول بده تا عکست را چاپ کنند!! راست می گفتند این نسل هنوز هم هست و همین کار را می کند....
چند وقتی گذشت که سرانجام نوشتم اما هر از گاهی نوشته هایم با بهانه و بی بهانه گم شد و صدایی در گوشم ماند که جوانک آرام تر این ها که می نویسی سر سبز می دهد بر باد. غمگین شدم که چرا نمی شود همه چیز را نوشت که شنیدم نشریه به محاق می رود و خودت هم ....اما حالا گویی نویسنده شده بودم و دنبال معلم انشایمان که بگویم دیدی شد! نشریه و مطلب چاپ شده را می گذاشتم جایی که پدر می نشست تا ببیند که من می نویسم. می خواند و به تمسخر می گفت: خسته نباشی برو صنعتی یاد بگیر که به کارت آید و لقمه نانی به بار آورد...بغضم می گرفت زیر پتو از این حرف و این همه تشویق!!
احساس مسولیت می کردم!! دوم خرداد شده بود و نشاطی حاکم بود بر همه. راحت تر می نوشتم و بیشتر روزنامه می خواندم و دلم می خواست جای یکی از نویسندگانش من بودم. جایی بزرگتر و آدم های بزرگتر را ببینم و به گفت و گو بنشینم. در به در به دنبال شماره تلفنی تا با یکی گفت و گو کنم.... چه زود میسر شد و چه زود رسیدم به آدم بزرگ ها... چه زود ....پس هر گفت و گو اما دردی دیگر می آمد که می گفتند واکمن را خاموش کن! این را چاپ نکن و بعد آقای مدیر مسوول روی صفحه به دلخواه سوال حذف می کرد و جواب می داد از طرف مصاحبه شونده و بعد چاپ من گویی شکست خورده ای می ماندم که سرافکنده است.
حالا نمی دانم دقیقا چند سال می گذرد از ان روزهای نخستین و اصلا آرشیو دست نوشته هایم هست یا نه؟ یادم نیست چند نشریه عوض کرده و کجا ها نوشتم . گاهی هم خنده ام می گیرد به نوشته های پیشین و این آرزوی خنده دار و ....یادم که می آید گریه ام می گیرد.یاد اولین حقوق روزنامه نگاری که می افتم و مزه 20 هزارتومان آقای افشاری که همه اش را کتاب خریدم و نوار موسیقی و البته یک جفت کتانی حس خوبی پیدا می کنم.یاد پدرم و جمله معروفش که این کار نان ندارد.
نان داشت، خوبش هم داشت اما گلو گیر می شد و احساس رسالت کردن نمی گذاشت نان در بیاوری از این راه. ورنه خیلی ها الان از همین راه صاحب همه چیز شده اند. خوب یادم هست یک بار که رفته بودم اداره دولتی برای گفت و گو، بعد از پایانش مدیر روابط عمومی پله ها را تا پایین آمد و گفت: هزینه اش چقدر می شود؟ یکه خوردم و گفتم هیچ! بیرون امدم و با افتخار برای سردبیر تعریف کردم به امید تشویق! اخم کرد و گفت: نمی دانی رپرتاژ یعنی چی؟ زنگ بزن و بگو اینقدر!! بغض کردم و مصاحبه را با خودم برای همیشه اوردم...حالم بد می شد از این نگاه دولتی ها که می خواستند بخرندت به قیمتی ...
گذشت تا 5 سکه جشنواره مطبوعات برای مقاله سیاسی به من رسید.سکه ها را خانه گذاشتم و لوحش را بر تاقچه تا پدر ببیند که به نان رسیده ام از این راه و دستمزد دارد این کار. بی اعتنا گذشت و خنده ای زیرکی که برایم کافی بود. بغضی نبود ان شب که من فاتح بودم و گویی پدر شاد.
همه اش مرور می شود تا می رسد به امروز.خاطره روزهای خبرنگاری که تقسیم غنائم بود گویی و اهل رپرتاژ محترم تر و البته عزیزتر.تا همین پارسال همین روزها که اعلام کردند دولت به خبرنگاران هدیه می دهد.نامه نوشتیم و امضاء گرفتیم که ما هدیه دولتی نمی خواهیم.حقمان را بدهید. روزنامه ها را به همین سادگی به توقیف نبرید. همکارانمان را آزاد کنید.آزادی را پاس بدارید.هدیه ها ارزانیتان. خیلی ها گرفتند و گفتند اسمت نیست. گفتم اگر بود باید تعجب می کردید ما که نوشته بودیم نمی گیریم. اما چه پنهان که خیلی ها که امضاء کردند رفتند و گرفتند.بعد ها شنیدم همینجا هم خیلی ها که صبح تا شب در نقد دولت به سر می بردند و از غم آزادی می نالیدند و در پوستین تندترین معترضان و منتقدین بودندخانوادگی هدیه دولت را گرفته اند. البته که جای تعجب نداشت در جامعه ای که زندگی دولایه است من اشتباه کرده بودم......گاهی وقت ها اعتراف کردن هم لذتی دارد به ویژه اعتراف به خریت.همین چند روز قبل یک نفر از دوستان گفت: تو احمقی که نگرفتی!! دیگران برای اعضای فامیل هم در مقام خبرنگار گرفتند. راستش نمی دانم فاصله خریت تا حریت فقط یک نقطه است.....
مرور میشود تمام این روزها تا می رسم به امسال که چند وقتی هست بیکارم و بی نشریه. یکی زنگ می زند بیانیه ای هست برای امضاء کردن و بیان این که هدیه دولتی نمی گیریم. می گویم مگر قبل از این گرفته ایم. می گوید امسال فرق دارد روز خبرنگار بدون همکاران.... ! راست می گوید. فکرش را که می کنم می شمارم همکاران در بند را: محمد قوچانی، سعید شریعتی،مسعود باستانی، مهسا امر آبادی، ژیلا بنی یعقوب، بهمن احمدی امویی، محمد عطریانفر، رضا نوربخش، هنگامه شهیدی و بسیاری دیگر که تنها جرمشان نوشتن است.یاد نوشته شمس می افتم بر تارک عصر آزادگان: یک دست حلوا و یک دست شیرینی! اما نه شیرینی برای چه؟ برای روزنامه های توقیف شده که تعدادشان کم هم نیست یا تعطیلی انجمن صنفی و ساختن انجمن دولتی و شاید هم برای این همه روزهای خوب که ما روزنامه نگاران داریم و برای امنیت شغلیمان.
یاد نوشته محمد قوچانی می افتم: روزنامه نگار شدن چه آسان و روزنامه نگار مردن چه دشوار. یاد حرف پدرم که می گفت برو یک صنعت یاد بگیر که سه شاهی درآمد داشته باشد.به این فکر می کنم که ممکن است وقتی مردم هنوز روزنامه نگار باشم یا نه همین روزها ناچارم برای امرار و معاش ترک شغل کنم و یا بشوم شکل یکی از همین هایی که .....
چه تلخ بود دیروز! جای پیام تبریک برای هم تسلیتی بفرستیم و شاید هم بد نباشد اعتراف کنیم به این اشتباه بزرگ روزنامه نگار شدن! اشتباهی دوست داشتنی که هر آنچه می کنم دل از او برکنم نمی شود و در میان تمام حوزه هایی که فعالیت کرده ام روزنامه نگاری را بیشتر دوست می دارم با تمام خاطره های خوب و بدش.با تمام حرفهایی که شنیدم. با زیر تیغ رفتن و متهم شدن و به تعلیق درامدن، اجازه بدهید روزنامه نگار باقی بمانم. بی مواجب دولتی و خط خورده از لیست ها و در شمار همیشه متهمان . اما بگذاریدروزنامه نگاری معترض و منتقد باقی بمانم حتی زیر تیغ که آرزوی کودکی و نوجوانیم بوده است....با همین عنوان به خاک باز گردم...
بگذارید به خودم تبریک بگویم و به همکاران در بند و آرزو کنم روزی برسد که هیچ روزنامه نگاری در بند نباشد و هیچ نشریه ای توقیف نشود و هیچ خبرنگاری .....روزتان مبارک!!سخت است تبریک این روز با این همه همکار که جایشان در تحریریه ها خالی است .....
*اینجا ایران است،انجمن صنفی روزنامه نگاران احمد پورنجاتی را بخوانید
**امسال روز خبرنگار نداریم بیانیه جمعی از روزنامه نگاران