تبليغاتX
آماتور

آماتور

یادداشت های یک روزنامه نگار محلی

۱- ما در شاخص آزادی رسانه در میان ۱۷۵ کشور دنیا مقام ۱۷۲ ام را داریم.

۲- در سنجش تبعیض جنسیتی هم در میان۱۳۴ کشوری که رتبه بندی شده اند جایگاه ما ۱۲۸ ام است.

۳- مجمع جهانی اقتصاد هم رتبه پاکدامنی اقتصادی ایرانیان را در میان ۲۰۰ کشور دنیا، ۱۴۱ اعلام کرده است.

حالا به نظر شما این گفته کردان ( همان وزیر کشور سابق که تق مدرک قلابی اش درآمد و آب از آب تکان نخورد) که به سان رییس اش می گوید ما واقعا برای اداره جهان برنامه داریم به چه معناست؟

+ نوشته شده در  دهم آبان 1388ساعت 16:17  توسط حمید مافی  | 

۱- شنیدم سید ایمان حیاتی به جرم انتقاد از وضعیت خبرنگاران  از محل کارش اخراج شده است.این هم نمونه ای از تحمل صدای مخالف انتقاد حق ماست....فکر می کنم یک بار پیش از این و در یک میزگرد به ایمان گفتم که مشکل یک رسانه چیست و چرا امکان انتشار ویژه نامه ها مقدور نبود.البته آن بخش از گفته ها سانسور شد چون درد دل خودمانی بود. حالا شاید او نیز درک کند که من چه می گفتم.

۲- دو هزارمین شماره ولایت در روز چهارشنبه۶ آبان یک شاهکار بود. تیتر اول این نشریه ۲۵ ساله به این اختصاص داشت که شمارگان ولایت به دو هزار رسید. تا آنجا که سواد ناقص من یاری می کند شمارگان یعنی تیراژ و نه تعداد شمارهای پی در پی که یک نشریه منتشر می کند. اما گویا از نگاه دست اندرکاران قدیمی ترین نشریه استان قزوین شمارگان یعنی همان شماره های مسلسل.برای دیدن صفحه اول این وزین نامه می توانید به سایت ولایت بروید و شماره روز ۶ آبان ماه آن را مشاهد کنید.

+ نوشته شده در  نهم آبان 1388ساعت 13:17  توسط حمید مافی  | 

 گویی بعد از مدتها بار دیگر خبرنگاران بومی قزوین یاد مشکلات صنفی اشان افتاده اند و از دشواری های این حرفه می گویند.با بخش زیادی از نظرات ایمان حیاتی موافقم.به ویژه با این قسمت از نوشته اش:(آنهایی که می گویند نشریات استان نان نمی دهند، دروغ بزرگی می گویند و دروغ هر چقدر بزرگ تر باشد، باور پذیرتر است. روزنامه های استان نان می دهند اما به دو یا سه نفر محدود که خودشان هم این موضوع را خوب می دانند.

اما من معتقدم مشکل جای دیگری هم هست. انجا که ما نهاد صنفی مستقل از دولت و کارفرما نداریم. شاید بگویید خانه مطبوعات یک نهاد صنفی است اما من معتقدم خانه مطبوعات یک نهاد دولتی - کارفرمایی است. به گونه ای که سهم مدیران نشریات در آن بیشتر از خبرنگاران است(راستش من چون عضو خانه نیستم اصلا نمی دانم چه کسانی الان در آن مسوولیت دارند اما تا انجا که ذهنم یاری می کند بیشتر کسانی که در انتخابات رای آورده بودند در شمار مدیران یا افراد نزدیک به مدیران رسانه ها بودند که فن رپرتاژ گیری را به نحو احسن بلدند) و بیش از آن که به دنبال احقاق حقوق صنفی خبرنگاران باشد در پی تامین منافع و خواست های مدیران نشریات است. بد نیست اگر دست اندرکاران خانه گزارشی به خبرنگاران عضو خود بدهند که جز تعاونی مسکن و توزیع مرغ و قارچ و چند نشست دور میز غذا و تفریح دست جمعی برای حق بیمه، دستمزد و سختی کار آن ها چه کرده اند.شاید ما بی خبرانیم.

چندی قبل قصد داشتم در همین رابطه با گروهی از آنان که می نوشتند یا می نویسند هنوز به گفت و گوی مکتوب بنشینم که فرصتش مقدور نشد.اما اکنون که بحث باز شده است از دوستانی که دغدغه این حوزه را دارند دعوت می کنم تا در این باره بنویسند.البته اگر حالش را داشتند و برایشان مهم بود.

** پیش از این از حسین کشاورز وقت خواسته بودم تا با او در این باره به گفت و گو بنشینم. حال می خواهم از همگان دعوت کنم تا در یک نشست وبلاگی به این موضوع بپردازیم.

***این یاداشت را هم با عنوان مساله ای به نام فقرا بخوانید

+ نوشته شده در  ششم آبان 1388ساعت 14:37  توسط حمید مافی  | 

*****دلم نیامد این را تنها بخوانم:کاش روزنامه نگار نمی شدیم.

۱- به بهانه سالروز تولد دکتر بهشتی یادداشتی برای اعتماد نوشتم که با چند خطی حذف و تغییر منتشر شده است.( اصل این مطلب را در ادامه بخوانید)

۲- مطلب سرکار خانم شریف نژاد در باره وضعیت روزنامه نگاران قزوینی خواندنی است و البته درد اور.من بر این باورم خالی شدن رسانه ها از محتوا رنج آور تر است و این که با عنایت به روابط عمومی ها و سایت ها باری به هر جهت صفحات را پر می کنند خجالت اور.اما گوش اگر گوش مدیران و ناله ناله روزنامه نگاران آنچه به جایی نرسد البته فریاد است.

۳- من بی پولی حمید نعمت اله را دیدم. فیلم خوبی است. خنده و گریه تلخ و روایت دیگری از آدم های بیچاره داستان های نعمت اله.به چند نفری هم توصیه کردم فیلم را ببیند. شما هم اگر فرصت داشتید این روایت نزدیک به واقعیت از جامعه ایرانی را ببینید.

۴- این روزها که از کنار پارک هشت بهشت رد می شوم ساختمان در دست ساختی را می بینم که روزگاری قرار بود خانه نهاد های مدنی در قزوین باشد و حالا گویا بعد از قلع و قمع نهاد های مدنی تصمیم گرفته اند آنجا را هم فرهنگسرا کنند و در آن علاوه بر کلاس های جبرانی مدارس، خیاطی و گلدوزی و آشپزی هم یاد بدهند.این هم فعالیت مدنی است دیگر....

۵- ........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجم آبان 1388ساعت 10:53  توسط حمید مافی  | 

 

1- در زمان انتخابات و در میان تبلیغات نامزدها یکی از پوسترها و شعارها فراگیری اش بیشتر از دیگران بود: دروغ ممنوع! پوستری که هنوز هم آثارش در اماکن عمومی پیداست و در آن روزها به یک شعار نه فقط انتخاباتی که پیام اخلاقی تبدیل شده بود.

در این سالها در علل شکست فعالیت های جمعی و کارهای گروهی و به نتیجه نرسیدن برنامه های اصلاح گرایانه بسیار نوشته اند و در این میان نکته ای که گویی محور مشترک بوده، خصائص و اخلاق فردی بوده که در کارهای جمعی دخیل شده است.نمونه اش همین دورغگویی و گندم نمایی.

بی شک تا به حال گذرتان به بازار خورده است. بازار سنتی و حجره دارانی که برای  هر مساله ای به مقدسات سوگند می خورند و برای نماز صف اول را با زور در اختیار می گیرند. به راحتی و با قسم دروغ می گویند روی سود فروششان.اسمش را شاید می گذارند دروغ مصلحتی.

البته این دروغ فقط مخصوص این قشر نیست.وقتی رسانه ملی دروغ می گوید و علیرغم تمام پیام های اخلاقی اش واروونه گزارش می دهد و واقعیت را نمی گوید، وقتی رسانه مکتوب برای ماندگاری اش و کسب سود به دروغ متوسل می شود، طبیعی است این جامعه باید دروغگو پرور شود. باید دروغ به جای راست بنشیند.

2- دیشب در برنامه نود فردوسی پور هنگامی که با رییس هیات فوتبال خوزستان سخن می گفت، در جواب گلایه او در باره نیشخند فردوسی پور و کاستی های خود نود در هفته نخست، گفت: من چند بار عذر خواهی کردم!

اشاره فردوسی پور به یک اخلاق و یا خصیصه فردی بد دیگر بود. عادت نکردن به پوزش خواستن بعد اشتباه.

عذرخواهی کردن گویی سخت ترین کار برای بسیاری از مردم این سرزمین است. علتش هم این است که ما عادت به پذیرش و قبول اشتباهات فردی خود را نداریم و در واقع جسارت بازبینی رفتار خود و پذیرش نقد دیگران در ما مرده است.

3- حالا چرا دوباره این خصیصه فردی و رفتاری را بازگو کردم؟ دلیلش خبر دورغی بود که حادثه انلاین منتشر کرد و به دنبال آن هفته نامه حدیث قزوین عین خبر را به خورد خوانندگان داد.علیرغم این که بر هر دو عیان شد که فرد مورد نظر آن ها که دو سال قبل در ملاء عام شلاق خورده و حال حکم تبرئه گرفته است، هم اکنون در ایران نیست تا با دو کیلو گرم مواد مخدر بازداشت شود، نه تنها عذرخواهی نکردند که در نظرات بی نام سعی در القای این داشتند که خبر کذبشان راست است چون ان ها می گویند و حتی حادثه آنلاین در نظری خصوصی تهدید به شکایت کرد.(که البته حق طبیع اش هست این وبلاگی که نویسنده ان هویت ندارد و در جشنواره برای گرفتن جایزه در میان نزدیکان به وبلاگ سرگردانی وجود داشت)

این که پلیس چند وقتی هست در منطقه هادی آباد گشت شبانه و روزی دارد و هر رفت و آمدی را کنترل می کند و به ظن خود منطقه را پاکسازی میکند، دروغی نیست. اما دروغ آنجاست که نیت خبر نویس وصل به اصل ماجرا شود و بر اساس شهود غیبی اسم فرد بازداشت شده و یا دلیل بازداشت دیگری به دست آید.

4- حکم برائت فرد مورد نظر پس از چند وقت انتظار صادر شده است.اگر چه او در ملاء عام تازیانه خورد اما تحمل تازیانه هایی از این دست البته دردآور تر است. چه حتی اگر مجرمی جرمی را مرتکب شده باشد، پس از تحمل جزای ان وظیفه همگان است که برای بازگشت او به آغوش جامعه بکوشند و در جامعه پذیری دوباره اش فروگذاری نکنند. نه این که بر پیشانی اش برچسب زنند و زخمش را تازه تر و مدام به او یادآوری کنند که تو مجرمی و همواره مجرم خواهی ماند.

چنین است که می گویم گاه در بیان علل ناتوانی هایمان باید به درون خود بازگردیم و خصلت های فردیمان. به این که خود دروغ می گوییم و دیگران را اندرز می دهیم که نگویید. که خود با علم به اشتباهمان بر ان پافشاری می کنیم و از دیگران می خواهیم که از اشتباهشان عذر بخواهند چون خود را عین واقعیت و حق می دانیم و فهم دیگران را کمتر از خودمان.

این همان شیوه ای است که در صدا و سیما و روزنامه ای چون کیهان چندین سال است که عیان شده و جواب نداده است.

+ نوشته شده در  بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:2  توسط حمید مافی  | 

آیا وبلاگ ها منبع معتبری برای انتشار اخبار آن هم در رسانه های مکتوب هستند؟آیا به استناد این که منبع یک خبر وبلاگ است می توان از بار مسوولیت انتشار خبری کذب شانه خالی کرد؟آیا وظیفه روزنامه نگاران و مهمتر از آن سردبیران تنها کپی برداری از وبلاگ ها و وب سایت ها بدون ذره ای تغییر است؟

بگذارید ماجرا را شرح بدهم:

وبلاگ حادثه انلاین(که حتمن خاطرتان هست در جشنواره مطبوعات سال قبل رتبه نخست را کسب کرد) خبری اختصاصی را منتشر کرده است و نشریات محلی نیز به نقل از این وبلاگ که به ظاهر از تحریریه نشریه تابان و یا اعضای نزدیک به ان به روز می شود این خبر را بدون ذره ای تغییر منتشر کرده اند.

بر اساس این خبر که در هفته نامه حدیث هم انتشار یافته است، در پی عملیات گستره پلیس در منطقه هادی آباد تعدادی از اراذل و اوباش !! سابقه دار دستگیر شده اند.در میان دستگیر شدگان س. ق (که احتمالا منظور خبر نویس سعید قنبری است) که دو سال قبل در ملا عام شلاق خورده بود نیز بار دیگر بازداشت شده است.(پیش از این اقدامات نیروی انتظامی در نحوه برخورد با متهمان به این شیوه مورد اعتراض بسیاری از فعالان اجتماعی، فرهنگی و .. واقع شده بود و به کار بردن عنوان اراذل و اوباش برای متهمانی که هنوز جرمشان ثابت نشده است خود محل مناقشه است. ان هم از سوی رسانه هایی که مدعی ترویج حقوق شهروندی، دموکراسی خواهی و مشی اصلاح طلبانه هستند.)

تا همینجای خبر کاملا اختصاصی را داشته باشید تا ماجرا را بازگو کنم.(من به واسطه دوستی خانوادگی با خانواده قنبری سالیان درازی است که پدر سعید را عمو صدا می زنم)دو سال قبل در گرمای مرداد ماه و موج بازداشت های نیروی انتظامی که با انتقادهای بسیاری نیز مواجه شد در قزوین نیز  چندین نفر بازداشت و یکی از بازداشت شدگان در ملا عام شلاق خورد.(او تنها فردی بود که در ملاء عام شلاق خورد) چندی بعدنیز س.ق(همان سعید) به قرار وثیقه آزاد شد و بعد از مدتها پیگیری خانواده اش از اتهام های وارده تبرئه شد.(اسناد این تبرئه نیز در دست خانواده اش موجود است)البته او پیش از اعلام حکم تبرئه اش از ایران خارج و هم اکنون در کشور انگلستان اقامت دارد.

حال دوباره به ابتدا بازگردیم.خبر کاملا اختصاصی اما کذبی که باید از منابع نزدیک به یک نهاد مرجع( نیروی انتظامی) به یک وبلاگ نویس رسیده باشد که البته در خبرهای وبلاگی اش امکان گفت و گو با مقامات قضایی و انتظامی را هم دارد، بدون کوچکترین نظارت و دروازه بانی به صفحات نشریات محلی راه می یابد تا آرامش دوباره یک خانواده را بگیرد.

اکنون سوال این است که مسوولیت انتشار این خبر کاملا اختصاصی و کذب چه نهاد و مرجعی است؟وظیفه رسانه ها، به ویژه رسانه های مدعی توسعه و دموکراسی خواهی در قبال چنین خبری چیست؟ وظیفه خبرنگاران، سردبیر و مدیرمسوول برای یقین از درستی یک خبر کجا رفته است؟فرایند دروازه بانی خبر با کیست؟و مهم تر از همه چه کسی مسولیت بار روانی حاکی از انتشار این خبر را در خانواده و نزدیکان فرد مورد اشاره عهده دار خواهد شد؟

*چندی قبل عماد باقی از روزنامه نگاران و فعالان حقوق بشر دو مقاله بلند در باره حقوق بشر و روزنامه نگاری حادثه ای نوشت و نکاتی را در باره انتشار اخبار حوادث یادآور شد که خواندن چند باره آن به دست اندرکاران این حوزه پیشنهاد می شود.(+ و + )

**چون ممکن است این خبر از وبلاگ حذف شود متن کامل آن را در ادامه بخوانید.

توضیح: با توجه به اینکه  متاسفانه در نظرات خوانندگان برخی نمونه بارز توهین به اشخاص دیگر بودند به خاطر حفظ احترام به حقوق دیگران برای اولین بار نظرات خوانندگان را مسدود  می نمایم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهاردهم مهر 1388ساعت 13:30  توسط حمید مافی 

بعد از مدت ها ننوشتن و دوری از گزارش نویسی هفته گذشته این گزارش  را به سفارش بیژن مومیوند برای اعتماد نوشتم.
+ نوشته شده در  بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 17:18  توسط حمید مافی  | 

مرا اینجا هم ببینید

دیروز روز ما بود، ما همیشه متهمان. ما مرغ های هر عزا و عروسی و خانه به دوشان. ما که قرار است روایتگر دردهای جامعه امان باشیم. روزی که همه برای هم می توانند پیام تبریک بفرستند و در تحریریه ها گل و شیرینی برقرار باشد و مسوولان محترم دولتی با هدیه ای دل بعضی ها را خوش کنند. اما چند سالی هست که این روز را غمناک تر سپری می کنیم. به مثابه داغداری که به یاد سالروز از دست رفتن عزیزی رخت سیاه بر تن می کند و عزا نو می دارد.دلگیر تر می شوم و احساس غربت بیشتری. امسال البته شدیدتر و تلخ تر. یاد نوشته شمس می افتم " یک دست حلوا و یک دست شیرینی" اما امسال هر دو خرما بود. تلخ تر از تمام سالهایی که سپری کرده بودم.حتی تلخ تر از ان هنگامی که آرزو داشتم نویسنده شوم و در یکی از انشاء های دوران راهنمایی این آرزو را روایت کردم، دیگران خندیدند و من اشک در چشم هایم نشستم که چه شغل مسخره ای را دوست دارم.

کمی گذشت بزرگتر شده بودم به ظاهر که در کلاس درس معارف، دبیرمان خواست از آرزوهایمان بگوییم. خنده دار بود بعضی از آرزوها. اما ظاهرا آرزوی من خنده دار تر برای آقای دبیر؛ می خواستم نوبل ادبیات را به دست بیاورم.دست و پا شکسته داستانک می نوشتم و گه گاهی طنز .

برادر بزرگتر روزنامه می خرید و به خانه می آورد،رادیو گوش می داد و من نیز سرک می کشیدم لا به لای روزنامه هایش.دانش آموز راهنمایی بودم که آبونه سلام بود و من از پورزشکی روزنامه اش را می گرفتم با اشتیاق و سرکلاس ورق می زدم تا این که معلم حرفه و فن مچم را به قول خودش گرفت و فرستادم دفتر و اولیایم را خواستند مدرسه که روزنامه می خواند سرکلاس آن هم سلام....! مشتاق تر شدم که چه دارد این سلام. بسیاری از کلمات و جملاتش را نمی فهمیدم اما می خواندم و بعد با عجز و خجالت از یکی دیگر می پرسیدم که این یعنی چه. برای دانستن کتابی هدیه گرفتم که فرهنگ لغات جامعه شناسی بود.هم امپریالیسم را فهمیدم و هم استثمار و استعمار و جهان سوم و دموکراسی و توسعه نیافتگی و خیلی دیگر از این مفاهیم که در لابلای سطور روزنامه ها یافتشان می کردم. گاهی از این نفهمیدن ها خلقم تنگ می شد و از این که مسخره ام می کردند تا بگویند این که خوانده ام یعنی چه!!

کمی که گذشت آرزو داشتم تحریریه ای را ببینم و پشت یکی از میزهایشان بنشینم.خیال می کردم روزنامه را داخل چاپخانه می بندند و کارکنان و خبرنگارانش انجا می ایستند و خودشان حروف چینی می کنند که کلاس خبرنگاری بر پا شد و تنها یک جلسه رفتم و نشستم و دیگر اشتیاقی نداشتم.پایم باز شده بود و می خواستند خبرنگار حوادث باشم اما من مدل دیگری را دوست داشتم.نوشته هایم را می بردم و چاپ نمی کردند.می فرستادم و جواب نمی گرفتم جز تک مطالبی که هر از گاهی در میان رسیده ها به اختصار جایی باز می کرد و من هم لبخندی بر لب می نشاندم و بریده نشریه را بایگانی می کردم. اما در درون غمگین بودم و در جستجوی راهی برای یکی از این نویسندگان شدن که سفارش شنیدم پول بده تا عکست را چاپ کنند!! راست می گفتند این نسل هنوز هم هست و همین کار را می کند....

چند وقتی گذشت که سرانجام نوشتم اما هر از گاهی نوشته هایم با بهانه و بی بهانه گم شد و صدایی در گوشم ماند که جوانک آرام تر این ها که می نویسی  سر سبز می دهد بر باد. غمگین شدم که چرا نمی شود همه چیز را نوشت که شنیدم نشریه به محاق می رود و خودت هم ....اما حالا گویی نویسنده شده بودم و دنبال معلم انشایمان که بگویم دیدی شد! نشریه و مطلب چاپ شده را می گذاشتم جایی که پدر می نشست تا ببیند که من می نویسم. می خواند و به تمسخر می گفت: خسته نباشی برو صنعتی یاد بگیر که به کارت آید و لقمه نانی به بار آورد...بغضم می گرفت زیر پتو از این حرف و این همه تشویق!!

احساس مسولیت می کردم!! دوم خرداد شده بود و نشاطی حاکم بود بر همه. راحت تر می نوشتم و بیشتر روزنامه می خواندم و دلم می خواست جای یکی از نویسندگانش من بودم. جایی بزرگتر و آدم های بزرگتر را ببینم و به گفت و گو بنشینم. در به در به دنبال شماره تلفنی تا با یکی گفت و گو کنم.... چه زود میسر شد و چه زود رسیدم به آدم بزرگ ها... چه زود ....پس هر گفت و گو اما دردی دیگر می آمد که می گفتند واکمن را خاموش کن! این را چاپ نکن و بعد آقای مدیر مسوول روی صفحه به دلخواه سوال حذف می کرد و جواب می داد از طرف مصاحبه شونده و بعد چاپ من گویی شکست خورده ای می ماندم که سرافکنده است.

حالا نمی دانم دقیقا چند سال می گذرد از ان روزهای نخستین و اصلا آرشیو دست نوشته هایم هست یا نه؟ یادم نیست چند نشریه عوض کرده و کجا ها نوشتم . گاهی هم خنده ام می گیرد به نوشته های پیشین و این آرزوی خنده دار و ....یادم که می آید گریه ام می گیرد.یاد اولین حقوق روزنامه نگاری که می افتم و مزه 20 هزارتومان آقای افشاری که همه اش را کتاب خریدم و نوار موسیقی و البته یک جفت کتانی حس خوبی پیدا می کنم.یاد پدرم و جمله معروفش که این کار نان ندارد.

نان داشت، خوبش هم داشت اما گلو گیر می شد و احساس رسالت کردن نمی گذاشت نان در بیاوری از این راه. ورنه خیلی ها الان از همین راه صاحب همه چیز شده اند. خوب یادم هست یک بار که رفته بودم اداره دولتی برای گفت و گو، بعد از پایانش مدیر روابط عمومی پله ها را تا پایین آمد و گفت: هزینه اش چقدر می شود؟ یکه خوردم و گفتم هیچ! بیرون امدم و با افتخار برای سردبیر تعریف کردم به امید تشویق! اخم کرد و گفت: نمی دانی رپرتاژ یعنی چی؟ زنگ بزن و بگو اینقدر!! بغض کردم و مصاحبه را با خودم برای همیشه اوردم...حالم بد می شد از این نگاه دولتی ها که می خواستند بخرندت به قیمتی ...

گذشت تا 5 سکه جشنواره مطبوعات برای مقاله سیاسی به من رسید.سکه ها را خانه گذاشتم و لوحش را بر تاقچه تا پدر ببیند که به نان رسیده ام از این راه و دستمزد دارد این کار. بی اعتنا گذشت و خنده ای زیرکی که برایم کافی بود. بغضی نبود ان شب که من فاتح بودم و گویی پدر شاد.

همه اش مرور می شود تا می رسد به امروز.خاطره روزهای خبرنگاری که تقسیم غنائم بود گویی و اهل رپرتاژ محترم تر و البته عزیزتر.تا همین پارسال همین روزها که اعلام کردند دولت به خبرنگاران هدیه می دهد.نامه نوشتیم و امضاء گرفتیم که ما هدیه دولتی نمی خواهیم.حقمان را بدهید. روزنامه ها را به همین سادگی به توقیف نبرید. همکارانمان را آزاد کنید.آزادی را پاس بدارید.هدیه ها ارزانیتان. خیلی ها گرفتند و گفتند اسمت نیست. گفتم اگر بود باید تعجب می کردید ما که نوشته بودیم نمی گیریم. اما چه پنهان که خیلی ها که امضاء کردند رفتند و گرفتند.بعد ها شنیدم همینجا هم خیلی ها که صبح تا شب  در نقد دولت به سر می بردند و از غم آزادی می نالیدند  و در پوستین تندترین معترضان و منتقدین بودندخانوادگی هدیه دولت را گرفته اند. البته که جای تعجب نداشت در جامعه ای که زندگی دولایه است من اشتباه کرده بودم......گاهی وقت ها اعتراف کردن هم لذتی دارد به ویژه اعتراف به خریت.همین چند روز قبل یک نفر از دوستان گفت: تو احمقی که نگرفتی!! دیگران برای اعضای فامیل هم در مقام خبرنگار گرفتند.  راستش نمی دانم فاصله خریت تا حریت فقط یک نقطه است.....

مرور میشود تمام این روزها تا می رسم به امسال که چند وقتی هست بیکارم و بی نشریه. یکی زنگ می زند بیانیه ای هست برای امضاء کردن و بیان این که هدیه دولتی نمی گیریم. می گویم مگر قبل از این گرفته ایم. می گوید امسال فرق دارد روز خبرنگار بدون همکاران.... ! راست می گوید. فکرش را که می کنم می شمارم همکاران در بند را: محمد قوچانی، سعید شریعتی،مسعود باستانی، مهسا امر آبادی، ژیلا بنی یعقوب، بهمن احمدی امویی، محمد عطریانفر، رضا نوربخش، هنگامه شهیدی و بسیاری دیگر که تنها جرمشان نوشتن است.یاد نوشته شمس می افتم بر تارک عصر آزادگان: یک دست حلوا و یک دست شیرینی! اما نه شیرینی برای چه؟ برای روزنامه های توقیف شده که تعدادشان کم هم نیست یا تعطیلی انجمن صنفی و ساختن انجمن دولتی و شاید هم برای این همه روزهای خوب که ما روزنامه نگاران داریم و برای امنیت شغلیمان.

یاد نوشته محمد قوچانی می افتم: روزنامه نگار شدن چه آسان و روزنامه نگار مردن چه دشوار. یاد حرف پدرم که می گفت برو یک صنعت یاد بگیر که سه شاهی درآمد داشته باشد.به این فکر می کنم که ممکن است وقتی مردم هنوز روزنامه نگار باشم یا نه همین روزها ناچارم برای امرار و معاش ترک شغل کنم و یا بشوم شکل یکی از همین هایی که .....

چه تلخ بود دیروز! جای پیام تبریک برای هم تسلیتی بفرستیم و شاید هم بد نباشد اعتراف کنیم به این اشتباه بزرگ روزنامه نگار شدن! اشتباهی دوست داشتنی که هر آنچه می کنم دل از او برکنم نمی شود و در میان تمام حوزه هایی که فعالیت کرده ام روزنامه نگاری را بیشتر دوست می دارم با تمام خاطره های خوب و بدش.با تمام حرفهایی که شنیدم. با زیر تیغ رفتن و متهم شدن و به تعلیق درامدن، اجازه بدهید روزنامه نگار باقی بمانم. بی مواجب دولتی و خط خورده از لیست ها و در شمار همیشه متهمان . اما بگذاریدروزنامه نگاری معترض و منتقد باقی بمانم حتی زیر تیغ که آرزوی کودکی و نوجوانیم بوده است....با همین عنوان به خاک باز گردم...

بگذارید به خودم تبریک بگویم و به همکاران در بند و آرزو کنم روزی برسد که هیچ روزنامه نگاری در بند نباشد و هیچ نشریه ای توقیف نشود و هیچ خبرنگاری .....روزتان مبارک!!سخت است تبریک این روز با این همه همکار که جایشان در تحریریه ها خالی است .....

*اینجا ایران است،انجمن صنفی روزنامه نگاران احمد پورنجاتی را بخوانید

**امسال روز خبرنگار نداریم بیانیه جمعی از روزنامه نگاران

+ نوشته شده در  هجدهم مرداد 1388ساعت 3:19  توسط حمید مافی  | 

این روزها رسانه های مکتوب ایران دوره ای تازه را از سر می گذرانند و با محد ودیت های بسیار روبرو هستند و همین گویی روزنی تازه است برای روزنامه نگاری در شرایط سخت.در این میان محلی ها نیز که البته شرایطی سخت تر.اگر چه شاید اگر چنین هم نبود انتظار از رسانه های محلی بیش از این امیدی عبث است.اما در همین روزها روزنامه اعتماد گفت و گویی داردبا استاد قاضی زاده در باره وضعیت رسانه های محلی که فکر می کنم خواندن آن برای آنان که در رسانه های بومی همچنان مشغولند بد نباشد.البته اگر وقت داشته باشند و نیازی به این خواندن ها احساس کنند.او در بخشی از این گفت و گو جایی را نشانه رفته که فکر می کنم بسیار قابل است.آگهی های پنهان و دولتی شدن نشریات محلی:يک جور آگهي خطرناک داريم به نام Hiden ad که آگهي هاي پنهان است که ظاهراً دارند خبر مي دهند اما خط دارد. ما حوزه اين دو تا را با هم مخلوط کرده ايم. هيچ جاي دنيا اين کار را نمي کنند. خواننده تو نمي تواند تشخيص دهد کجاي روزنامه مطلب است کجا آگهي. اين امر باعث مي شود هيچ خواننده يي به نشريه شما اعتماد نکند.

نمی دانم چرا وقتی این گفت و گو را خواندم یاد شعر معروف دکتر خانلری افتادم:عقاب

**کاش کمی آسمان آبی تر بود تا ......

***سرمقاله کیهان را بخوانید:از نگاه شریعتمداری مشایی هم در شمار انقلاب رنگی ها قرار دارد.(گاهی می مانم بخندم یا گریه کنم)

+ نوشته شده در  سوم مرداد 1388ساعت 2:48  توسط حمید مافی  | 

الهام یزدی(همان خط خطی) زنگ و گفت تو شهر ما یعنی قزوین یه هواپیما مسافر بری سقوط کرده.دنبال مسوولین محلی بود تا اطلاعات بگیره.حسودیم شد بهش که هنوز خبر کار می کنه و این همه حساس.شماره می خواست نداشتم از هیچکس.راستی این هواپیما کجا سقوط کرده و چند نفر مردن بازم؟

168 نفر به کام مرگ رفتن روایت اول فارس

روایت دوم فارس: 166 نفر

خبر ایرنا باز نمی شود 150 نفر کشته+ خبری که باز می شود

ایسنا هم می گوید 169 نفر

جودوکاران جوان هم در این حادثه جان باختند

نکته:فارس و ایرنا  و ایسنا اینجا هم عددهایشان جور در نمی آید.اگر هواپیما ۱۵۰ مسافر و خدمه داشته چطور ۱۶۸ نفر مردن؟حالا فکر کنید عددهای اینا تو انتخابات چی بوده تو ۴۰ میلیون نفر ......

+ نوشته شده در  بیست و چهارم تیر 1388ساعت 14:15  توسط حمید مافی  | 

مطالب قدیمی‌تر