تبليغاتX
آماتور

آماتور

یادداشت های یک روزنامه نگار محلی

خبر دیدار خاتمی از ایلنا را بخوانید.

شرط های خاتمی کدام هستند؟

گویا خاتمی به ان جا رسیده است که می خواهد تصمیم نهایی را بگیرد و بر تردیدهایش فایق بیاید. او قصد ان دارد که بار دیگر به قدرت دست برسد و بر کرسی رییس جمهور بنشیند اما نگران است. نگران ان که نتواند به وعده هایش عمل کند. نه این که نخواهد بلکه نهاد های فرادست نگذارند و ساختار قدرت به او این اجازه را ندهد.تجربه دوره گذشته به او نشان داده است که تنها کسب آرای عموم مردم برای رسیدن به ان چه که وعده می دهد کافی نیست بلکه پیش از جلب ارای عموم مردم باید نهاد های قدرت در ایران را بر آن بدارد که به خواست عموم مردم تمکین نمایند و این امکان را به منتخبان انان بدهد که مسیر اصلاح طلبی را پیش بگیرند و خواست های انان را برآورده سازند.

از نگاه خاتمی و اصلاح طلبان نهاد های موازی در قدرت،سازمان های انتخاباتی را به یک سرزمین سوخته تبدیل می کنند و آن گاه ان را به اصلاح طلبان واگذار می کنند.چنین است که باید قبل از رسیدن به آن و تصرفش به ارای ملت چند شرط را به دست اورد.البته خاتمی در بیان شرط هایش گویی چند نکته را نادیده گرفته و یا بیان نکرده است.

نخست ان که او گفته است نگران رای نیاوردن نیستم.او درست می گوید اقبال عمومی جامعه به خاتمی بیش از هر رقیب دیگری است. چه در اردوگاه اصلاح طلبان و چه در اردوگاه رقیب. اما خاتمی به حتم می داند در ساختار اتخاباتی ایران تضمین یک انتخابات سالم دشوار است. چه خود او در انتخابات مجلس هفتم و ریاست جمهوری نهم هنوز متهم است که انتخابات را ناسالم برگزار کرده و بخشی از اصلاح طلبان گلایه مندند که چرا چنین کرده است و تن به این بازی داده است.خاتمی و اصلاح طلبان نیک می دانند گام نخست یک انتخابات اطمینان به سلامت ان است. ان هم از طریق مکانیزم های نظارتی خارج از قدرت.تا به حال ایده هایی چون میز احزاب در ستاد انتخابات و ناظران ملی و بین المللی به نتیجه نرسیده است و شورای نگهبان تنها ناظر انتخابات است که متاسفانه هیچ گاه بی طرفی خود در انتخابات را نشان ندادن و دبیر ان همواره از پیروزی مخالفان اصلاحات احساس شعف کرده و برای بیرون راندن اصلاح طلبان از هیچ کوششی فرو گذار نکرده است.

خاتمی همچنین در تضمین شرط هایش برای انتخابات باید مشخص می کرد که رسانه ملی در اختیار چه کسی است؟ ایا همچنان به عنوان یک نهاد فرا دستی و جناحی در اختیار گروهی دیگر ازمخالفان اصلاح طلبان قرار خواهد گرفت و تریبونش را به منتقدان که نه دشمنان اصلاح طلبان و اصلاحات خواهد داد تا هر اقدامی که برای تخطئه و تخریب اصلاح طلبان لازم است به کار گیرند؟

خاتمی باید مشخص نماید که ایا نیروی انتظامی در اختیار وزارت کشور خواهد بود و یا نه همچنان به عنوان نیرویی که گوش به فرمان دولت نیست و از جایی دیگر خط می گیرد در مواقع ضروری دست دولت را خالی خواهد گذاشت؟

او باید مشخص کند که چنان چه به مقام ریاست جمهوری برسد و شخصی و مقامی از قانون عدول کند و خلاف قانون رفتار نماید و مستحق دریافت تذکر قانون اساسی باشد و بازه بیراهه برود ان گاه راهکار چیست و باید چه کرد؟

خاتمی باید تضمین بگیرد که امکان مقابله با نیروهای خود سر را دارد و دستگاه های موازی و دولت پنهان دوباره در دوره او فعال نخواهند شد و تمام همت خود را برای زمین گیر کردن دولت در شش ماه انجام نخواهند داد.

او باید مشخص کند که ایا این اختیار را دارد که وزرای دلخواه خود را به مجلس معرفی نماید یا خیر همچنان بنا به مصلحت های نامشخص و بیان نشده باید چشم از وزرای دلخواه ببند و گوش به دیگران بسپارد.

این ها شرط های خاتمی اعلام نشده خاتمی است برای انتخابات و یا بهتر است که این شرط ها را بیان کند و بعد تصمیم به وروود بگیرد. برای شرط هایش تضمین بگیرد تا تمام ان چه که در 8 سال گذشته بر او رفت تکرار نشود و به پای نیروهای ودسر نوشته شود و در نهایت ختم به یک ریش تراش شود.اگر غیر از این باشد و تنها خاتمی برای این که بگوید حضورش در انتخابات مشروط بوده و دغدغه دارد و فردا روزی اگر نتواند به برنامه هایش عمل کند بهانه شرط های نپذیرفته شده اش را بیاورد همان بهتر که به میدان نیاید و گوشه بنشیند تا دیگرانی میدان داری کنند که نه شرطی دارند و نه بهانه ای.

 

+ نوشته شده در  87/07/13ساعت 18:52  توسط حمید مافی  | 

اصلاح طلبان این روزها بیش از آن که به یک انتخابات آزاد و عادلانه فکر کنند و برنامه ای برای آن تدوین کنند خود را درگیر این کرده اند که الا و بلا خاتمی بیاید و اگر او نیاید دنیای اصلاح طلبان به اخر خط رسیده و دیگر آن ها امکان حیات نخواهند داشت.گویی تمام سرنوشت و آینده اصلاح طلبان در گرو یک فرد است و تمام آن چه که در این سال ها شعار داده اند برای جامعه مدنی و نهاد سازی تنها و تنها در حد تئوری و شعار باقی مانده است و حالا شیشه عمر در دستان خاتمی است.

اصلاح طلبان در حالی بر آمدن خاتمی تاکید دارند که هنوز نگفته اند برنامه اشان برای جمعیت 20 میلیونی که با صندوق های رای قهر کرده اند چیست؟آیا تنها به امید این که مردم از احمدی نژاد خسته شده اند به خاتمی رای خواهند داد؟ اگر این گونه باشد که هر کس دیگر به غیر از خاتمی این توانایی را دارد که رای مردم ناراضی را جلب کند و چرا خاتمی که کارنامه ای دارد که در کنار نقاط مثبت اش چندین و چند نکته منفی هم هست؟ مگر همین کسانی که این روزها برای آمدن خاتمی کمپین راه می اندازند و شب تا صبح پشت در او نشسته اند در سال های اخر دوره قبل نمی گفتند که او نمی خواهد و پایبند به شعار های اصلاح طلبانه نیست؟

حالا که اصلاح طلبان این همه اطمینان دارند که کارنامه احمدی نژاد همه را به سمت ان ها سوق می دهد چرا چهره ای دیگر رو نمی کنند که مردم از بغض احمدی نژاد به او رای بدهند. مگر همین احمدی نژاد خود از بغض مردم به هاشمی در سال 84 رای نگرفت؟

اصلاح طلبان این روزها به شدت دچار یک سردرگمی هستند.هر چه که اعتبار اجتماعی ندارند را می خواهند از خاتمی بگیرند و او را فدای تمام نداشته هایشان بکنند.اصلاح طلبان چرا نمی ایند و به مردم نمی گیویند که در این سالها برای تحکیم جامعه مدنی چه کرده اند؟ چرا نمی گویند سازمان های سیاسی اشان چقدر نیرو جذب کرده اند و برای همگرایی میان سازمان ها چقدر طرح و برنامه داشته اند و چه کرده اند در این چهار سال بعد از شکست جز یک شکست دیگر در انتخابات مجلس و یکی هم در شوراها؟

آیا اصلاح طلبان این بار از سلامت انتخابات اطمینان دارند که می خواهند حتمن با یک نامزد واحد به صحنه بیایند و آیا بازهم مطمئن هستند که چون سال 76 نمی خواهند بیایند تا ثابت کنند که بخشی از نیروی سیاسی موجود در جامعه هستند و بدون هیچ برنامه ای تنها خاتمی را قربانی شهوت قدرت خود کنند؟

به راستی اصلاح طلبان به این فکر کرده اند دوره پسا احمدی نژاد را چگونه سامان خواهند داد؟ و اگر به فرض پیروزی از سامان دادن آن ناتوان باشند چه اتفاقی رخ خواهد داد؟

اصلاح طلبان به این اندیشیده اند اگر همه را راضی کردند و خود خاتمی را هم به میدان آوردند و ائتلافی گسترده شکل دادند و در روز انتخابات نتوانستند جامعه ناراضی را به پای صندوق های رای بیاورند چه خواهد شد و فردای روز 22 خرداد چه سرنوشتی در انتظار انانی است که هنوز ذره ای امید به اصلاحات دارند؟

آن گونه که این روزها از قرائن و شواهد بر می اید اصلاح طلبان این روزها بیش از ان که بخواهند منطقی فکر کنند و به سالهای دورتر بیاندیشند کاملا احساسی به قدرت نگاه می کنند و شهوتی عجیب برای بازگشت دوباره به قدرت دارند و چه بد که در این میان خاتمی را جدای از شخصیت سیاسی و اجرایش می خواهند قربانی کنند.کاش کمی هم به امکان های نه به خاتمی فکر کنند و این که اگراحتمالا او رای بیاورد سازمان مخفی رای وجود دارد و با آمدن خاتمی دولت های پنهان دست به کار می شوند و کفن پوشان و خودسر ها دست به یراق اماده برای مقابله با انحراف های احتمالی.

چه خوب بود که اصلاح طلبان در این روزهای سخت که به تعبیر خودشان مردم از احمدی نژاد خسته اند سراغ کسی دیگر می رفتند و آسشان را می گذاشتند برای روزهای مبادا.همه ترس از این است که بیاورندش و بعد....

+ نوشته شده در  87/07/09ساعت 13:29  توسط حمید مافی  | 

پت و مت را حتما دیده اید. برنامه دوران کودکی و حتی بزرگسالی. دو شخصیتی که تلاش می کنند همه چیز را درست کنند اما می زنند و داغانش می کنند و دوباره از اول.چند وقتی هست که خیره شده ام به مجلس هشتم و دولت نهم. و قصه استیضاح و منتفی شدن ان. دیروز که خبر رسید سوال از رییس جمهور منتفی شده است به این نتیجه ساده رسیدم.پروسه مجلس کاملا روشن است.

گام اول: تعدادی از نمایندگان تلاش می کنند تا امضاء جمع کنند.

گام دوم: بعد از جمع اوری امضاء تلاش می کنند تا هیات رئیسه اعلام وصول کند.

گام سوم:عده ای دیگر تلاش می کنند تا امضاء ها را پس بگیرند.

گام چهارم:هیات رئیسه اعلام می کند امضاء ها پس گرفته شد.

گام پنجم:نمایندگان تلاش می کنند تا پیدا کنند چه کسی امضاء ها را پس گرفته است....

به نظر شما اگر مجلس هشتم از همان اولش از این ژست ها نگیرد بهتر نیست. تا نه وقت نمایندگان محترم به این امورات جزیی!!تلف نشود و نه چند روزی خوراک بدهند به این قلم بدستان از همه جا بی خبر.حالا این چه ربطی به پت و مت دارد به من چه!!!

دنباله۱:ما شنیدیم استاندار جدید قزوین ما حصل آشتی کنان شیخ اصلاح طلب قزوینی!! با برادر کردان و البته دولت نهم است. به مبارکی از قدیم گفته اند:کدخدای دو ده....!!!البته می دانید که این چیزا به این جماعت نمی چسبد.اولین اظهار نظر ایشان را بخوانید:اصولگرای اصلاح طلب.

دنباله۲:ناز نکن....چرا مساله خاتمی این همه کش دار شده است؟؟

+ نوشته شده در  87/06/28ساعت 12:59  توسط حمید مافی  | 

خنده ام می گیرد از این که اصلاح طلبانی که قرار بود مخالف را به منتقد و منتقد را به موافق تبدیل کنند این روز ها بد تر از اصول گرایان به خودش حمله می کنند.حالا ظاهرا موافقان به مخالف شده اند و مخالفان در مقام برانداز که جلایی پور با شهروند گفت و گو می کند و به همه حمله . وقتی تاج زاده آدم را یاد محمد هاشمی در انتخابات مجلس ششم می اندازد.بعضی وقت ها قدرت چقدر شیرین است....یکی به این ها بگوید به خدا اشتباه گرفته اند رقیب نه در جبهه که کس دیگری است همو که این سال ها همه چیز ما را گرفته و به این روزمان انداخته است.دیروز مقاله مهران کرمی در کارگزاران به دل می نشست.راست می گوید چرا اصلاح طلبان می خواهند همدیگر را راضی کنند تا به گزینه واحد برسند. وقتی چنین چیزی ممکن نیست بگذارند هر کس کار خودش را بکند و این همه دنبال کمپین یک میلیون امضا و جنبش و البته لوث کردن خاتمی نروند. ظاهرا الان طرفداران دو اتشه خاتمی مصداق نرود میخ آهنی در سنگ هستند و حرف هیچ کس به گوششان نمی رود و می خواهند کار خودشان را بکنند. پس بگذاریم بیایند اگر توانستند و آرای خاموش و قهر کرده را جلب کردند نوش جانشان و همه خوشحال می شویم و به دوران گل و بلبل باز می گردیم اگر هم نه که خاتمی را فدای میل قدرت طلبی و البته یک دندگی حضرات کرده ایم باز هم ایرادی ندارد. مانده تا برف زمین آب شود.

+ نوشته شده در  87/06/27ساعت 15:27  توسط حمید مافی  | 

 فردا۱۰۲ سالگی مشروطه است و باز می توان به بازخوانی این واقعه تاریخی نشست.ماجرایی که گویی بیش از هر چیز دیگر چون دیگر ناکامی های تاریخی ما از ضعف هم جوشی و همکاری جمعی ما رنج می برد.آن چه که خصلت درونی ماست...


 102 سال عمر درازي است كه مشروطه در ايران طي كرده و هنوز زنده است و گويي مساله روز. همچنان نقد مي‌شود و ريشه‌يابي كه چرا جنبش مشروطه‌خواهان ايراني به بار ننشست و ناكام ماند. ناكامي انگار سرنوشت تمام تلاش‌هاي جمعي ايرانيان است براي رسيدن به قافله جهاني و از همين رو بود كه مشروطه‌خواهان مي‌خواستند « سرتاپا غربي شوند » چرا که مملكتي كه توانايي ساختن صنعت ندارد چگونه مي‌تواند قانون بنويسد و يا همه در صدد «مبارزه با غرب» كه گويا تمام مشكلات مشروطه‌خواهان آنجا بود كه در پي غرب رفته بودند و مي‌خواستند تمام ابواب ايراني را غربي كنند. اما ايران را چه به قوانين غربي. جايي كه اسلام براي تمام جهات زندگي آن قانون دارد. يك سو مشروطه‌خواهان ايستادندد و در ديگر سو مشروعه‌خواهان بي آن كه بدانند اگر قرار است در سرزمين ايران راهي كه آمده‌اند به سرانجام برسد، همزيستي مسالمت‌آميز مشروطه و مشروعه بود. آن چه كه امروزه مي‌توان نام روشنفكري ديني بر آن نهاد.

مشروطه يك تجربه است تجربه‌اي ماندگار در آغاز جنبش ايرانيان براي حكومت قانون و تشكيل عدليه و مجلس شوراي ملي. تجربه‌اي براي حركت به سمت محدود شدن اختيارات حاكم تا هر آنچه مي‌پندارد صحيح است، بي آن كه به شور با ديگران بگذارد به مرحله اجرا درنياورد و از قبل اين تصميم‌ها مملكت را دچار خسران نگرداند.

حال بايد اين تجربه را پاس داشت و به بازخواني آن نشست كه گام نخست بوده براي «آزادي خواهي» و «قانون گرايي» درسي است گرانقدر براي اصلاح‌طلبان امروزي كه تلاش بسيار دارند تا «قانون‌گرايي» و «حکومت قانون» مستقر كنند و «آزادي‌هاي مدني» را پاس بدارند.

عجيب است حكايت ما كه بعد از 102 سال باز هم بر همان راهيم. در تفسير اين داستان تكراری نيز دلخوشيم به اين كه دوران گذار از سر مي‌گذارنيم. گذاري بلند مدت كه تنها زیانش بر پيكره نحيف جامعه ايراني مي‌نشيند و روز به روز اميد و آرزوي رسيدن به آن چه كه در ذهن مشروطه‌خواهان بود را كمرنگ‌تر مي‌كند.

102 سال عمر درازي است كه ما گذرانده‌آيم و هر از گاهي به بازخواني اين داستان نشسته‌ايم و ريشه ناكامي هرچه جنبش بعد از مشروطه بوده را نيز به مجلس به توپ بسته گره زده‌آيم كه نگذاشتند شكل بگيرد و نتوانستيم با هم كنار بيايم. اين يك واقعيت تلخ است كه اگر جنبش مشروطه به بار ننشست بيشتر از آن كه مغلوب قدرت استبداد بيروني شود، از درون به اختلاف رسيد. آنجايي كه دو سوي مشروطه‌خواهان و مشروعه‌خواهان در ميانه‌اي به توافق نرسيدند تا شايد اين نهال تازه به خاك نشانده شده ريشه در خاك اين سرزمين بدواند.

اين خصلت ما ايرانيان است كه اگرچه آزادي مي‌خواهيم و به دنبال جامعه مدني،  اما خود نمي‌دانيم چگونه با هم بر سر يك خواست جمعي، همراهي داشته باشيم. گويا روحيه هم کوشی و هم جوشي ما ايرانيان ضعيف‌تر از آن است كه به سرمنزل مقصودمان برساند. چه همه آن دوران مي‌دانستند كه چه نمي‌خواهند اما نمي‌فهميدند كه چه مي‌خواهند و مشروطه حكايت فيل در تاريكي مولانا را داشت. که هر کس خود می خواست تفسیرش کند.

حال 102 سال مي‌گذرد يك قرن، و ما چون آن دوران اصلاح‌طلبي پيشه كرده‌ايم و هچنان بر همان مداريم. بر راه گذار و نخبگان ما غافل از اين كه براي رسيدن به توسعه بايد بر سر ميز گفت‌وگو بنشيند و ابهام از ذهن يكديگر بزدايند و به يك توافق جمعي دست يابند كه بايد همه با هم اين راه را به سلامت بگذرانيم.

+ نوشته شده در  87/05/13ساعت 20:19  توسط حمید مافی  | 

آمدن یا نیامدن خاتمی تبدیل به یک مساله شده است و چند وقتی هست که برخی از چهره های سیاسی اصلاح طلب سعی می کنند چنین نشان دهند که "خاتمی تنها چهره ای است که می تواند جامعه را از وضعی که گرفتار آن شده است نجات دهد و یا هم او می تواند به عنوان تنها گزینه اصلاح طلبان بخت انان را برای پیروزی در مقابل رقیب افزایش دهد.به گونه ای که سخنگوی شورای هماهنگی اصلاح طلبان به صراحت می گوید تنها خاتمی قادر به نجات جامعه از وضعیت کنونی است و یا بهزاد نبوی اعلام می دارد به غیر از خاتمی هیچ کس.در این که خاتمی چهره ای است قابل تقدیر و تامل و دارای خصایص بسیار تردیدی نیست اما ساختن چهره یک منجی از خاتمی با توجه به کارنامه هشت سال گذشته او در مسند ریاست جمهوری کمی اغراق امیز و البته خطرناک به نظر می آید.چرا که چنان چه خاتمی حتی ریسک حضور در انتخابات را بپذیرد و به پیروزی نیز برسد این همه مطالبه انباشت شده با توجه به فضایی که برخی از چهره های اصلاح طلب از خاتمی می سازند خطرناک است و دشواری های او را صد چندان می کند.این نگرانی ها بیشتر از آنجا نشات می گیرد که ما ایرانی ها معمولا آدم های خوش بدرقه و بد استقبالی هستیم. میل شدید به قهرمان گرایی داریم و خیلی راحت قهرمانان خود ساخته را به پایین می کشیم. درتاریخ این سرزمین می توان قهرمانان بسیاری یافت که امده اند در میان شور و شوق بسیار مردم و بعد هم با بدرقه بد این ملت گوشه عزلت گزیده اند.گویی ما نیازمند قهرمان هستیم و به قول برشت بیچاره ملتی که نیازمند قهرمان است و بیچاره تر ملتی که در این نیازمندی قهرمانی ندارد و قهرمانی می خواهد بسازد و این قهرمان را خود می شکند. همین دغدغه ها بر آنم داشت تااین یادداشت را بنویسم.


خاتمی قهرمان نیست

۱- جامعه ایرانی جامعه‌ای قهرمان گرا است که برسد و همه را نجات بخشد. جامعه‌ای که در خود احساس عجز و ناتوانی می‌کند و آرزوی وضعی بهتر را به آمدن قهرمان ذهنش گره می‌زند که سرانجام روزی خواهد آمد. در واقع قهرمان می‌تواند اعتماد به نفس را به جامعه بازگرداند و یا در مقام یک رهبر آنان را به حرکت در پی خود وا دارد. چنین است که اگر جامعه‌ای در فقر قهرمان به سر برد قهرمان می‌سازد و آنچه را که خود باید انجام دهد بر دوش قهرمان می‌گذارد.

۲- اصلاح‌طلبان نمی‌دانند برای انتخابات ریاست جمهوری باید چه راهی در پیش بگیرند. جامعه دچار انفعال و سرخوردگی است. شکست‌های متعدد انتخاباتی اصلاح‌طلبان را سرشکسته کرده است و اکنون از یک عدم‌اعتماد به نفس رنج می‌برند. برای رها شدن از وضعیتی که در آن هستند نیازمند یک قهرمانند تا بیاید و یک تنه آنان را نجات بخشد و به اعتبار او دوباره به جامعه بازگردند و قدرت از دست رفته را به کف گیرند و زندگی سیاسی مجددی را آغاز نمایند. در واقع آنان به دنبال یافتن قهرمان هستند و یا چنانچه نشد خود قهرمانی را خواهند ساخت و بعد در پی او به حرکت در می‌آیند. سیدمحمد خاتمی به اعتبار شخصیت فردی و دوران هشت ساله حکومتش بر دولت، اکنون برای اصلاح‌طلبان حکم یک قهرمان را دارد. اعتبار 20 میلیونی وی در داخل در کنار اعتبار بین‌المللی‌اش برای بخشی از اصلاح‌طلبان که می‌خواهند به قدرت بازگردند نعمتی است که تمام نداشته‌های آنان را می‌پوشاند. برای همین است که بسیاری از اصلاح‌طلبان تلاش دارند تا سرنوشت جامعه و اصلاح‌طلبی را به آمدن و یا نیامدن خاتمی گره بزنند. چه اگر او بیاید روزنه‌های امید برای تغییر وضع موجود گشوده خواهد شد و اگر نیاید امیدی به پیروزی نیست و از هم‌اکنون اصلاحات شکستی دوباره را پذیرا شده است.

۳- چنین دیدگاهی آسیب‌های بسیار دارد؛ اول آنکه قهرمان زنده همواره شخصیتی قابل شکستن دارد و ممکن است شخصیت وی مخدوش شود و آنگاه تصور شرایط جامعه‌ای شکست خورده و منفعل با قهرمانی ناکام نشان می‌دهد که تفاوت میان آنچه که اصلاح‌طلبان می‌خواستند به آن برسند با آنچه که به دست آورده‌اند چقدر خواهد بود. تصور کنید با وجود تمام پیش‌بینی‌هایی که هست، خاتمی پیروز انتخابات نباشد، آنگاه آخرین برگ برنده اصلاح‌طلبان نسوخته است و قهرمان زنده آنان در یک کارزار عمومی شکست نخورده و یا اصلا فرض را بر این بگیریم که خاتمی پیروز انتخابات باشد و در مسند ریاست‌جمهوری قصد اصلاح امور را داشته باشد. تجربه دوره گذشته دولت اصلاحات نشان می‌دهد که دستاوردی بزرگ‌تر از قبل نخواهد داشت. چه در آن دوره نه مخالفان اصلاحات این چنین هشیار بودند و راه‌های مقابله را آموخته بودند و نه جامعه تا به این اندازه منفعل و بی‌تفاوت. حتی اصلاح‌طلبان قدرتی بیشتر از امروز داشتند.دوم آنکه؛ ترویج نگاه قهرمان‌گرایانه و امید بستن به یک فرد تا چه اندازه با بنیان‌های دموکراسی سازگار است، تناقضی است که باید اصلاح‌طلبان به آن پاسخ بگویند. آیا اصلاح‌طلبان نباید بگویند که دستگاه‌های تربیت نیروی انسانی آنان در چند سال اخیر چه کرده است که جز سیدمحمد خاتمی گزینه دیگری برای حضور در انتخابات ندارند؟ اصلاح‌طلبان نباید به این پرسش پاسخ بدهند سیاست تقویت جامعه مدنی و حضور در عرصه عمومی چه دستاوردی داشته که آنان این روزها بر این باورندکه جز سیدمحمد خاتمی فرد دیگری نمی‌تواند افکار عمومی را با خود همراه کند؟ آسیب دیگر اینکه خاتمی قهرمان ناشناخته نیست. قهرمانان همواره ناشناسند و در سایه. کمتر به میدان می‌آیند که اعتبارشان پیروزی‌آفرین است اما قهرمان اصلاح‌طلبان کارنامه‌ای از خود به جای گذاشته که قابل نقد است و بسیاری بر او خرده می‌گیرند که نتوانسته به آنچه که وعده داده بود عمل کند. خاتمی خود گفته بود رئیس‌جمهور در حد تدارکاتچی است. لوایح دوگانه‌اش برای افزایش اختیارات رئیس‌جمهوری به تصویب نرسید. حال آیا جامعه از وی نخواهد پرسید کدام اختیارات ریاست جمهوری افزایش یافته که مقامش را از حد تدارکاتچی بالاتر می‌برد و یا کدام شرایط تغییر کرده که او دیگر بار می‌خواهد از این مسیر اصلاحات را به پیش ببرد.

۴- هم‌اکنون اصلاح‌طلبان فرصت چندانی ندارند و باید سریع‌تر تصمیم بگیرند که چه خواهند کرد. آیا با تک قهرمان شناخته شده خود به میدان خواهند آمد و از اعتبار او برای غلبه بر ناکامی‌هایشان بهره خواهند گرفت و یا سراغ خلق قهرمانی دیگر خواهند رفت که در سایه مانده است و اعتباری دیگر دارد. یا اینکه از قهرمانان می‌گذرند و تن به بازی بدون قهرمان می‌دهند و آنچه که دارند را به اعتبار برنامه‌هایشان رو می‌کنند. اینکه اصلاح‌طلبان نگران هستند که جامعه ایرانی به برنامه آنان رای ندهد و در پی قهرمان باشد بجا و منطقی است. اما آیا ساز و کارهای اصلاح‌طلبانه نمی‌توانند افکار عمومی را با خود همراه کنند و قهرمانان اصلاح‌طلبان به میدان بیایند تا به همراه جامعه فردی دیگر را برگزینند و پرچم را به دست دیگری بدهند تا او راه را ادامه دهد و دیگران یاری گرش باشند؟ اصلاح‌طلبان حتی اگر قرار است خاتمی را به عنوان نامزد انتخاباتی معرفی کنند باید به خاطر داشته باشند که از او یک قهرمان یا منجی نسازند و واقعیت را آنچنان که هست تشریح کنند. تصور انتزاعی از پیروزی احتمالی خاتمی در انتخابات و بیان وعده‌هایی که عملی کردن آنها غیرممکن می‌نماید تنها دستاوردش بالا بردن سطح مطالبات و ناتوان نشان دادن قهرمان است. چه بهتر که اصلاح‌طلبان از خاتمی منجی و قهرمان نسازند و سرنوشت او و اصلاحات و جامعه را به هم گره نزنند و بگذارند که خاتمی، خاتمی بماند.

+ نوشته شده در  87/05/02ساعت 2:10  توسط حمید مافی  | 

اگر بگویم این بوهایی که می آید خوش نیست و همه اش خبرهای نا امید کننده است و البته هراس انگیز زیاده نگفته ام.راستش امروز اگر می خواستیم می توانستیم تمام صفحه اول را خبر هایی در باره جنگ برویم چیزی که از آن متنفرم. اما گویی قرار است اتفاقی بیافتد که هر روزه این همه خبر و تحلیل در باره جنگ  و اظهارنظر در باره پیامدهای  ان روی سایت خبرگزاری ها قرار می گیرد.کمی می ترسم از این خبرها. به خیر بگذرد. گزارش ادامه را هم بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/04/15ساعت 20:55  توسط حمید مافی  | 

عقل از پشت  سر می آید.شاهد این مدعا سخنان جناب مرعشی در گفت و گو بااعتماد است. ایشان در باره انتخابات مجلس هشتم نکاتی را به زبان آورده اند که اگر نقادان جریان اصلاح طلبی بگویند متهم به تندروی و بر هم زدن بازی می شوند.حالا که ایشان نیز به این نتیجه رسیده اند که قبل از معرفی مصداق باید در باره سلامت انتخابات به نتیجه برسند و مذاکره کنند بسیار امیدوار کننده است.ما هم دل به همین خوش می داریم که این بار مکانیزم اصلاح طلبان کمی جدی تر باشد و خود بعد از عمل از کرده پشیمان نشوند. 

این یادداشت مسیح علی نژاد هم عجیب به دل نشست گویی که من از زبان دیگران آن چه که در دل داشتم شنیدم.

 

+ نوشته شده در  87/04/14ساعت 19:42  توسط حمید مافی  | 

1- چندی قبل نوشتم که واژه ها بار معنایی خود را از دست داده اند و حالا نمی شود درست تشخیص داد که معنا و مفهو م یک واژه چیست. اما انگار برخی از مفاهیم اخلاقی نیز بی اعتبار شده اند.خاطرم هست که دروغ قبح داشت و عملی غیر اخلاقی به شمار می رفت و باز خاطرم هست در کلاس اخلاق اسلامی دروغ بر دو نوع بود یکی نگفتن واقعیت و دیگری کتمان و وارونه جلوه دادن آن چه که اتفاق افتاده است. حال گویی دیگر چنین نیست. نه دروغ امری قبیح است و نه کسی از گفتن آن ابایی دارد.چندی قبل روزنامه همشهری عصر به سنت نظرسنجی های روزانه اش از مخاطبین پرسیده بود چرا دروغ در جامعه رواج یافته است و جالب آن که بیشتر از نیمی از پاسخگویان علت این امر را قبیح نداستن و یا حتی دروغ گفتن توسط مسولان اجرایی دانسته بودند.حال من مانده ام که دروغ را باید رذیلت اخلاقی برشمارم یا فضیلت؟ اگر رذیلت است چرا باید آهسته و آرام به یک مساله عمومی و اخلاقی مثبت تبدیل شود که گویی اگر دروغ نگویی روزمره ات نمی گذرد و اگر فضیلت چرا نسل خردسال تر را اندرز می دهیم که مبادا دروغ بگویی که فرجامی سخت خواهد داشت و عملی خلاف اخلاق مرتکب شده ای.با این حال به نظر می رسد هر چه که اخلاقیون دروغ را خلاف ارزش های اخلاقی برمی شمارند در عالم سیاست دروغ به یک اصل غیر قابل چشم پوشی تبدیل خواهد شد.چه از قدیم گفته اند سیاست اخلاق را زائل می کند.

2- حال سه سال از عمر دولت نهم می گذرد. دولت عدالت گستر و مهر ورزی که می خواست تمام آنچه را که بوده خلاف واقع برشمارد و طرحی نو برای خدمت گزاری براندازد.تکرار شعارهای این دولت تکرار مکرراتی است که چندان خوشایند نخواهد ود چه سهم مردم از نفتی که قرار بود بر سر سفره هاشان بیاید فقر بیشتر بود و مهرورزی دستاوردش البته تحدید بیشتر آزادی های فردی و اجتماعی.گویی دولت نهم حتی حریم خصوصی را نیز عمومی بر می شمرد.این که دولت نهم می خواهد همه چیز را ماورایی جلوه دهد و مبنا را از زمین و عالم وجود به آسمان و عالم غیب ببرد نیز خود حکایتی است که صدای علما را نیز به در آورده.

حال اما قضاوت در باره کارنامه دولت نهم کمی آسانتر خواهد بود- البته اگر مشمول مهرورزی واقع نشوی – و می توان از دایره منتقدان حزبی که به تعبیر رییس دولت نهم انتقام شکست انتخاباتی می گیرند فراتر رفت و به سخنان آن بخشی استناد کرد که خود جزیی از پیکره دولت نهم بوده اند و در مقام تصمیم گیر این دولت.می توان به گفته های دانش جعفری –وزیر اقتصاد دولت نهم- استناد کرد که می گفت: تصمیمات کارشناسی نشده بود و یا پورمحمدی وزیر کشور دولت که حذفش از کابینه خود حکایتی  دارد مفصل و قابل تحلیل.می توان سخنان باهنر را شاهد مدعا گرفت چه او در مجلس نقش بسیاری در ناتمام گذاشتن طرح های استیضاح نمایندگان داشت و گاه به عنوان وکیل الدوله خوانده می شد اما هم او سیاست های دولت نهم را نه کارشناسی که بر آمده از دیدگاهی مهندسی می خواند که می توان با تکیه بر آن کوه را از سوراخ سوزن عبور داد اما باید آن را پودر کرد و بعد قابل عبور خواهد بود به چه قیمتی ظاهرا در دولت نهم چندان مهم نبوده است. از این دست تصمیم ها بسیار می توان برشمرد چه در حوزه بانکداری و چه در میدان اقتصاد و برنامه ریزی. اساسا دولتی که سازمان مدیریت و برنامه ریزی نمی خواهد و حکم به انحلالش می دهد چه به برنامه ریزی بلند مدت و کوتاه مدت.این چنین است که این دولت فرافکنی می کند برای توجیه ناکامی هایش. به هر دری می زند تا دیگران را متهم کند که نمی گذارند سیاست هایش را به پیش ببرد. این عوامل ناکامی گاه داخلی اند و از جریان رقیب شکست خورده که مشخص نیست کدام ابزار های نگهدارنده را در اختیار دارد و گاه نیروی خارجی که حتی طرح ربودن  رییس دولت نهم را داشته است.

3-واقعیت انکار ناپذیر دولت نهم ناتوانی هایش در اداره امور کشور است.این که بعد از چندین سال بار دیگر چون نخستین سال های بعد از جنگ روزانه نزدیک به 4 ساعت پایتخت برق ندارد، این که 85 در صد درآمد های ارزی کشور صرف هزینه های جاری شده است،این که مردم از افزایش قیمت جهانی نفت سودی جز تورم بیشتر نبرده اند،این که یکی یکی موافقان و همراهان تبدیل به منتقدان مخالف می شوند همه و همه حکایت نتوانستن دولت نهم است.اگر فرض بگیریم ایران روزانه 6/2 میلیون بشکه نفت صادر می کند و هر بشکه به طور میانگین 120 دلار به فروش می رود در آمد روزانه دولت از محل فروش نفت رقمی نزدیک به  312 میلیون دلار خواهد بود. چنانچه این رقم را در 30 روز ضرب کنیم به عدد 9360 میلیون دلارمی رسیم.که در آمد ماهیانه دولت از محل فروش نفت است و البته بخش زیادی از آن در بودجه پیش بینی نشده است. مديرعامل شرکت ملي نفت ايران از رسيدن درآمد نفتي ايران به 12ميليارد دلار طي دوماهه نخست سال خبرداده وگفته است درآمد نفتي کشور تا پايان سال 87 به 80ميليارد دلار خواهد رسيد.    حال چنانچه دولت نهم توضیح دهد که این درآمد نفتی را چگونه هزینه کرده و به چه میزان از آن برای از بین بردن فقر بهره گرفته است بد نخواهد بود.دولتی که وعده داده بود تا از تبعیض ها و نابرابری های اقتصادی و اجتماعی  بکاهد و برای پیشبرد اهداف خود البته تمام ابزارها را نیز در اختیار داشته و هر کجا که مانعی نیز چون سازمان مدیریت و برنامه ریزی و یا هیات امنا صندوق ذخیره ارزی داشته آن را حذف کرده است. به طور حتم اگر چه دولتی ها تا به حال از ارائه آمار فقر در ایران خودداری کرده و وجود جمعیت 30 درصدی زیر خط فقر را انکار می کنند اما مقایسه متوسط در امد های خانوار های ایرانی با میزان هزینه های روزانه نشان خواهد داد که چه بخشی از جامعه زیر خط خشن فقر زندگی می کنند.می شود دیگر حوزه های دولت نهم را نیز به بحث گذاشت و به استناد آمار و ارقام در باره آن قضاوت کرد.

4- دولت احمدی نژاد باید شکل می گرفت. باید به ثمر می نشست تمام نقد هایی که راست های جوان بر دولت های پیش از خود وارد کرده بودند و باید توانایی های منتقدان سیاست های اصلاح طلبانه و معتدل گرایانه در ایران به مسند حکومت داری می نشستند تا مردم می دیدند که آن ها چه خواهند کرد و با کدام شیوه سکان را به دست خواهند گرفت تا هم وضع مردم بهبود یابد و هم وضع بین المللی کشور ارتقاء یابد. تا مردم مشاهده کنند آن چه را که دولت های پیشین در حق آن ها انجام نداده بودند این بار اصول گرایان جوان که به هیچ یک از معیار های سیاسی مورد قبول بزرگان سنت گرا نیز پایبند نبودند چگونه محقق خواهند کرد و آنان را به رفاه دنیوی و سعادت اخروی هدایت می کنند و اکنون زمان قضاوت است در باره این کارنامه و عملکرد و محمود احمدی نژاد باید سال بعد دوباره خود را در معرض رای عموم بگذارد.اگر چه او هعمچنان بخت اول پیروزی است اما کارنامه ای قابل دفاع ندارد و باید مسائل را آن گونه که می خواهد و دوست دارد باشد روایت کند نه آن گونه که هست.چه گفتن واقعیت ها ناتوانی های رییس دولت را نشان خواهد داد که وعده بسیار داده بود تا وضعیت مردم خسته شده از سیاست بهبود یابد.حال اما نه چنین نشده که بخشی از حامیان دیروز وی نیز علت این وضعیت را در تصمیم های نسنجیده رییس دولت و مشاورانش می دانند و به دنبال یافتن گزینه ای دیگر برای انتخابات ریاست جمهوری هستند. چه او نتوانست به آن چه که وعده داده بود جامه عمل بپوشاند.پس چاره ای ندارد جز آن که واقعیت را به گونه ای دیگر جلوه دهد و سراغ عواملی خارج از اراده شخصی و توان فردی خویش برای ناکامی ها بچرخد.عواملی که گاه فوق بشری هستند و گاه به نزدیکتری افراد ریس جمهور باز می گرد که می خواستند مانع توفیق دولت شوند.این گونه است که دولت نهم دروغ را جایز می شمارد و رسانه های نزدیک به دولت دروغ می نویسند و رسانه ملی دروغ می گوید تا مردم باور کنند وضعیت این گونه نیست که می بینند.اکنون دوباره می توان به این فکر کرد که دروغ رذیلت اخلاقی است یا فضیلت. و آیا علم سیاست اخلاق را زائل می گرداند؟به راستی چه دشوار است سیاستمدار اخلاق گرا بودن و بیهوده نیست که برخی در توصیف ناکامی های خاتمی و بازرگان می گویند افسوس که اخلاق گرا بودند...

+ نوشته شده در  87/04/04ساعت 15:25  توسط حمید مافی  | 

یکم - بازخوانی میراث علی شریعتی سال هاست که به یک سنت تبدیل شده است و طرفداران وی بر انند که تفسیری از آرا وی ارائه نمایند که البته سازگارتر و نزدیک تر به دموکراسی باشد. از این رو تلاش برای تصویری سوسیال دموکرات از وی به مهم ترین دغدغه ان گروهی از روشنفکران تبدیل شده که با نام نوگرایان مذهبی و یا روشنفکران مذهبی سعی بر آن دارند که مرز خود را با دیگران حفظ نمایند.اینان خود را وارثان اصلی شریعتی می دانند و بر این باور که تنها فهم واقعی از افکار و اندیشه شریعتی در نزد هم اینان است و دیگران چنانچه به نقد آثار و آرا علی شریعتی می نشینند از سر کین روشنفکری است و بدفهمی که خوب وی را نشناخته و یا خوب به مطالعه اثارش ننشسته اند.گویی متون شریعتی از نگاه اینان متن مقدسی است که مفسران آن باید به درجه ای از اجتهاد در آن رسیده باشند.با این حال شریعتی بیش از دیگران تفسیر شده و اثارش برای چند بار به خوانش جمعی رسیده تا پیدا شود آن چه که در پیدا و پنهان وی به رشته تحریر و کلام در آمده چه بوده است.

دوم – شاید بعد از این همه سال طرح این سوال چندان بیراه نباشد که کدام شریعتی مورد نظر است؟ علی شریعتی که خود راوی خود است یا علی شریعتی که می خواهند این چنین باشد.آنچه که هست یا آن چه که باید باشد؟آن چه که وجود دارد و یا آن چه که ما دوست داریم باشد؟همین سبب شده تا چهره های متعدد از اندیشه و آرای شریعتی به تفسیر در آید و نمایان شود.گروهی وی را نماینده شایسته روشنفکران سوسیال دموکرات در ایران قلمداد می کنند که می خواست با تلفیق مذهب و سوسیالیسم سر انجام مدلی حکومتی ارائه نماید که شایسته جامعه ای اسلامی و البته شیعی باشد و گروهی نیز او را فاقد اندیشه سیاسی قلمداد می کنند و حتی نظریه ای چون دموکراسی متعهد را نه نتیجه تعمق وی در باره جامعه ایرانی که تنها نظریه ای خام می خوانند که نهایت نقش علی شریعتی در آن روایت گری بوده است.بخشی وی را یک روشنفکر مسوول و البته لیبرال منش می خوانند که در ستایش آزادی چه ناله ها که نکرده است و بخش دیگر به استناد آرای هم او بر این باورند که لیبراته در برابر رستگاری است و فلاح. پس او را با لیبرالیسم سر سازگاری نبوده و از نگاه وی هر آن چه که مفهوم غیر دینی داشته باشد قابل پذیرش نیست و باید برای جایگزینش مفهومی مذهبی ساخت.تمام این ها با تکیه بر متون شریعتی به دست می آید و برای همین است که برخی از نزدیکان به حلقه هواداران متعصب وی سعی کرده اند برای مطالعه آثار وی مدلی طراحی کنند تا دیگران نیز بر اساس آن الگو شریعتی را بخوانندچرا که او تغییر بسیار کرده تا هنگامی که زنده بوده است.در میان تمام این نقد ها و ستایش ها اما شریعتی واقعی کدام است؟ کدام شریعی را باید پذیرفت؟ و یا شاید بهتر چنین باشد که میراث شریعتی برای نسل امروز چیست و چگونه می توان بر او تکیه کرد؟آیا او همچنان پاسخگوی نیاز های نسل جدید نیز هست و یا به تعبیر برخی باید حکم به پایان دوران شریعتی داد؟

سوم –  1- شریعتی هنوز زنده است و حضوری پر رنگ در جامعه ایرانی دارد. همچنان روشنفکران ایرانی به مساله شریعتی با دیده تردید می نگرند و گویی باید قبل از هر اقدامی تکلیف خود را با او روشن کنند که در صف مخالفان وی قرار دارند و یا موافقانش.هنوز جامعه دانشجویی ایران به بازخوانی آثار وی می نشیند و مسولین دولتی از نزدیک شدن به او پرهیز می کنند و در تلاشند تا فاصله خود با وی را رعایت نمایند. چنین است که ضروری می نماید تا واقعیت شریعتی درک شود و میراث به جای مانده از وی به احترام بازخوانی شود و همگان آن چه که از او به کار می آید را به کار گیرند.از همین رو باید به بازخوانی آثار شریعتي آن گونه که هست نشست نه آن گونه که دوست داریم باشد و میراث وی را به خوانش جمعی گذارد تا هر کس به وسع خود و به اندازه درک و فهمش از شریعتی برداشت نماید.

2- هر چه هست او در زمانه خود یک روشنفکر مسوول متعهد بوده که در دوجبهه ستیز داشته اشت. یکی با عالمان دینی بی عمل که گوشه نشینی پیشه کرده اند و از به کار گرفتن دین برای مبارزه هراس داشته اند و شریعتی در جای جای آثارش به این قشر از جامعه می تازد و نکوهشش می کنند  ما در اسلام‌ روحانی‌ نداریم‌، بلکه‌ عالم‌اسلامی‌ داریم‌ و عالم‌ اسلامی‌ کسی‌ است‌ که‌ قرآن‌ شناس‌، پیغمبر شناس‌، سنت‌ شناس‌و متخصص‌ در فلسفه‌ یا تاریخ‌ یا علم‌الحدیث‌ یا رجال‌ یا اصول‌ یا فقه‌ و غیره‌ باشد. انتقاد من‌ از روحانیون‌ بوده‌ است‌ نه‌ عالمان‌ اسلامی‌ و ادعا می‌کنم‌ هیچ‌ کس‌ به‌ اندازه‌ی‌ من‌افتخار دفاع‌ جدی‌ و مؤثر علمی‌ و فکری‌ از این‌ جامعه‌ی‌ گران‌قدر که‌ امید بزرگ‌ وسرمایه‌ی‌ عزیز ما است‌ نداشته‌ است‌.دیگر سیاست پیشگانی که می خواهند بی توجه به جامعه دین دار ایرانی توسعه وارداتی پیشه کرده و الگوی توسعه غیر بومی را برگزینند. برای همین است که او اگر چه سالها در مکتب غرب تحصیل کرده اما هنوز قهرماناش را برای تهیج عمومی از دل متون ملی و مذهبی ایرانیان بیرون می کشد و تکیه گاه کلام و اندیشه اش مذهب تشیع است و می خواهد قرائتی سوسیالیستی از ان ارائه دهد.چه او در دوران تسلط روشنفکران سوسیال زیست کرده و هژمونی چپ گرایان را احساس کرده است. از دیگر سو تشنه عدالت است ان گونه که جامعه ایرانی  در آن روزگار به دنبال چشیدن طعم واقعی عدالت بود.شریعتی البته نقاد قهاری نیز هست. تفکر او سراسر نقد است. ان هم بیرحمانه و بدون توجه به مصلحت ها.بی محابا سخن می گوید به سان رهبر انقلاب شور می آفریند و به تهیج احساسات جامعه می پردازد تا علیه نظم موجود شورش نماید. يك حاكم است بر همه تاريخ، يك ظالم است كه بر تاريخ حكومت مي‌كند، يك جلاد است كه شهيد مي‌كند و در طول تاريخ، فرزندان بسياري قرباني اين جلاد شده‌اند، و زنان بسياري در زير تازيانه‌هاي اين جلاد حاكم بر تاريخ، خاموش شده‌اند، و به قيمت خونهاي بسيار، آخور آباد كرده‌اند و گرسنگي‌ها و بردگي‌ها و قتل عام‌هاي بسيار در تاريخ از زنان و كودكان شده است، از مردان و از قهرمانان و از غلامان و معلمان، در همه زمانها و همه نسلها.

3- این گونه است که او انقلابی است و نه اصلاح طلب.در اندیشه اش نمی توان سراغی از اصلاح یافت که یک سر بر هم ریختن و فروپاشی نظم موجود است و ساختن سازه ای تازه که باید تفاوت بسیار داشته باشد.اینجا محل نزاع بر سر آرا شریعتی است که او کدام الگو را توصیه کرده و کدام راه را برای انتقال قدرت که قهری به دست می آید توصیه می کند.اگر چه برخی بر این باورند که شریعتی الگوی حکومتی ارائه نداده است اما مطالع آثار وی و تاکید فراوانش بر قیام و انقلاب، امت و امامت نشان از طرحی هر چند ناتمام  در اندیشه وی برای حکومت دارد.شاید اگر علی شریعتی امکان ادامه حیات را می یافت امروز آسوده تر به تفسیر آرا او می شد نشست و آن چه که در ذهن پرورانده بود شفافیت بیشتری می یافت. حال اما بر اساس کم حجم ترین بخش آثار وی باید به ترسیم الگوی حکومتی مورد علاقه وی نشست. طبیعی است که نمی توان وی را مدافع نظامی دموکراتیک در بدو تاسیس قلمداد کرد. چه او نگران برابر دانستن افراد است و دموکراسی راس ها و رای ها را مطرح می سازد و بر پاسداری و نگهبانی بخشی از جامعه به منظور پیشگیری از انحراف انقلاب از مسیر اصلی خودتاکید می ورزد. شریعتی هیچ‌گاه خود را مدافعِ دموکراسی معرفی نکرده است، در هیچ‌یک از اظهارنظرهای او دفاعیه‌ای برای دموکراسی دیده نمی‌شود. او در نوشته‌هایش به دو گونه از دموکراسی نام می‌برد. دموکراسی را آرمان انسانی می‌داند .گاهی از این هم فراتر رفته و افتخار می‌کند که برای «محکومیت دموکراسی» سال‌ها مبارزه کرده است. او بارها پایان اعتقاد به دموکراسی در میان آزادی‌خواهان جهان را اعلام کرده و در مواردی نیز نتایج کنفرانس باندونگ را گواهی بر ادعاهای خود می‌گیرد و مدعی است که پس از آن رسماً اعلام شده دموکراسی دیگر شکست خورده است و اکنون چیزی به نام «دموکراسی متعهدشده» جایگزین آن شده است. در آخرین نامه‌ای که به پدرش می‌نویسد، نیز اظهار می‌دارد که دموکراسی، علم و تمام ایسم‌ها به بن‌بست رسیده‌اند و ایمان و معنویت به زودی جای‌گزین آنان خواهد شد.بخشی از انتقادات او به مسأله‌ی انتخابات مربوط می‌شود. البته او تردیدی در صحت برگزاری انتخابات وارد نمی‌کند، بلکه نگران این است که آرای مردم با تبلیغات تغییر یابند. گویی از نظر او رأیی باارزش است که هیچ‌کس نتواند بر رأی‌دهنده تأثیری بگذارد. از نظر او با برانگیختن احساسات می‌توان آرای افراد را جلب کرد و چه چیزی بدتر از این که احساسات تعیین‌کننده باشد و نه تعقل.شریعتی در این زمینه بحث دموکراسی رأس‌ها و دموکراسی رأی‌ها را مطرح می‌کند. دموکراسی رأس‌ها از نظر وی مربوط به جوامعی است که آرای افراد وابسته به دیگران است و مثلاً رییس قبیله رأی خود را بر تمام قبیله تحمیل می‌کند. اما دموکراسی رأی‌ها مربوط به جوامعی است که افراد جامعه به «اندویدوآلیسم کامل» رسیده‌اند. او البته از قول جامعه‌شناسانی که نامی از آن‌ها نمی‌برد، ادعا می‌کند که برای تشکیل چنین جامعه‌ای چندین قرن باید صبر کنیم! از دیدگاه او حکومت ایده‌آل حکومتی است که در آن شایسته‌ترین شخص به حکومت برسد انتقاد دیگر او بر دموکراسی بر این مبناست که او هدفی ویژه و ایدئولوژیک برای حکومت قائل است، بدیهی است که ممکن است چنین هدفی مورد وفاق تمام مردم نباشد و آن وقت دموکراسی سد راه پیشرفت قرار گیرد. آن‌چه از نظر او مهم است «پیشرفت» جامعه است. حکومت از نظر وی وظیفه‌ی «دفاع اخلاقی و معنوی اجتماع خویش» را بر عهده دارد و این وظیفه‌ را از طریق انتخابات نمی‌توان به جامعه منتقل کرد.غرب‌ستیزی شریعتی نیز در مخالفت او با دموکراسی بی‌تأثیر نبوده است. او معتقد است که دموکراسی کالایی غربی است و خاص جوامعی که به درجه‌ای از تکامل و خودآگاهی رسیده‌اند و به درد جوامع دیگر نمی‌خورد.مسأله این است که شریعتی بیش از آن که دغدغه‌ی دموکراسی داشته باشد، در اندیشه‌ی «انقلاب» بود و اندیشه‌ی انقلابیِ او جایی برای دموکراسی باقی نمی‌گذاشت.

4 - شریعتی سرسختانه مدافع بازگشت به خویشتن است. به معنای دیگر و بر اساس گفتار روشنفکران امروزی او نیز چون بازرگان خواستار بومی سازی مفاهیم و الگو های توسعه  است. در این‏جا می‏خواهیم به عنوان روشن‏فکری که مسؤول زمان خودش، عصر و نسل خودش است، هدف از مسؤولیت خودمان را مشخص کنیم و نقش اجتماعی‏ای که روشن‏فکران و تحصیل‏کرده‏ها و انتل لکتوئل‏های جامعه‏ی آسیایی، یا اسلامی بر عهده دارند معین کنیم. (آن‏چه که گفته‏اند، آن‏چه را که بخش‏نامه کرده‏اند و از خارج املاء کرده‏اند، به عنوان ایدئولوژی جا زده‏اند، کاری نداریم.) و بعد بر اساس همان شعاری که همه‏ی روشن‏فکران مذهبی و غیر مذهبی (به خصوص از جنگ بین‏الملل دوم) مورد قبولشان است (چنان که عمر اوزگان، امه‏سه‏زر، فرانتس فانون، اوژن یونسکو، معتقدند که باید هر جامعه‏ای بر اساس تاریخ و فرهنگی که دارد، روشن‏فکر شود و با تکیه به تاریخ و فرهنگ و زبان عموم، نقش روشن‏فکری و رسالت خودش را بازی کند.

چهارم – حالا چنانچه قرار است كه شريعتي همچنان زنده و تاثير گذار باشد بايد بدون جانبداري به بازخواني ميراث او نشست. نه او را در مقام قديس ستايش كرد و همه خوبي ديد و نه همه اش به نفي او پرداخت.شريعتي را آن چنان كه شريعتي است پاس بداريم و ميراثش را به نسل هاي بعد بدهيم. همانجا كه او نقادي است اميد آفرين و البته جسور.

 

+ نوشته شده در  87/03/28ساعت 20:44  توسط حمید مافی  | 

مطالب قدیمی‌تر