گویی ما مرگ را به زندگی نشسته ایم که اینچنین این مردن ها برایمان عادی شده است.وقتی زنگ می زند و می گویند به بیمارستان بیامی دانم یک نفر دیگر به جهانی دیگر سفر کرده است. رفته است و زندگی را این چنین به هیچ انگاشته.برای چه باید بماند وقتی این همه آسان دیگران جانشان را از دست می دهند.مرگ حالا پدیده عجیبی نیست.ساده تر از آنکه فکر کنی یکی یکی به جبر و اختیار این دنیا را ترک می کنند و به یادگار از خود نام و نشانی به جا می گذارند که باید رفت.
چشم هایم که به فرشاد می افتد تصمیم می گیرم اشک نریزم که خود او آنقدر اشک ریخته که نای ندارد برای حرف زدن.بریده بریده از کلمات آخر می گوید و نگاهی که در چشم های او به جای مانده و کوله باری از حرفهایی که گویی فرصتی برای بلند گفته شدن نیافته اند.می خواهم برایش از صمد بگویم و جمله ای که از او در ماهی سیاه کوچولو به ذهن سپرده ام:اگر روزی به ناچار با مرگ روبرو شوم،که می شوم مهم نیست،مهم این است که مرگ و زندگی من چه تاثیری در زندگی دیگران داشته باشد.
ما بی چرا زندگانیم گویی،که این همه دل را سخت کرده ایم تا خبر مرگ دیگری هراسانمان نکند.که غم زده نشویم و زانوی غم به بغل نگیریم.
نه مگر ندیدی برادر اگرهواپیمایی دیگر سقوط کرد رسانه ای که پولش را از سهم ما می گیرد فیلم کمدی پخش کرد تا مردم را بخنداند ما نیز باید بخندیم به این رفتن ها که ماندن را چه سود؟ندیدی مگر دیگران سفر نیمه تمام گذاشتند و ما دست زنان سفری دیگر در پیش گرفتیم که عادی است برایمان.نشنیدی مگر گفتند که دیه هایشان را می دهیم.۵۴ میلیون تومان تمام ارزش جان ادمی است. خدا حفظ کند این شرکت های بیمه را که تسلی می دهند غم را و پول خونت را می دهند.اما پول خون دیگران را چه؟مادر سهراب باید به کجا سر بزند؟کدام بیمه؟کدام پیام تسلیت چند کلمه ای؟کدام خبر؟....
فرشاد بغضش هر از گاهی می ترکد و یکی را صدا می زند تا به او بگوید دیدی رفت برای همیشه.نماند تا این روزهای سخت را تجربه کند.چرا که همه روزهایش سختی بود. جوانی نکرده و به درون خود خزیده که هنوز فرصت جوانی نیافته بود.که جوان های این روزها پیر شده اند.پیر تر از تمام آنانی که موی سپید دارند که سالها از عمرشان گذشته است.
می گوید: حسن آقا تازه داشتم از خوابت بیدار می شدم.تازه داشتم از غم از دست رفتن تو آرام می گرفتم.تازه داشتم فکر می کردم تو حق داشتی که نمانی.می گویم:گاه زمین توان کشیدن بعضی ها را ندارد.امده اند که رفتنشان نشانه ای باشد برای ما.که مرگشان هم به ما بیاموزد.ما که زندگی کردن را یاد نگرفته ایم. یعنی فرصتش را نداشته ایم تا زندگی کنیم.مگر نه زندگی آزادی است.ما را چه به زندگی.
می گوید: داشت به چشم هایم نگاه می کرد و می گفت: می خواهم یک چیز بگویم.... اما نشد بگوید امان نیافت که باید می رفت.می گویم:مرگ حقیقتی است که باورش برای ما دشوار شده ورنه همه ما دیر یا زود باید برویم(نمی دانم راست می گویم یا دروغ؟نمی دانم اگر خودم بودم چه می کردم/).میگوید:آره باید برویم چه خوش که سهراب وار پر بکشیم.به یادگار از خود نامی به جای بگذاریم که ما هیچ نداریم برای از دست دادن.
می دانم هر چه بگویم غم از دست دادن عزیزی که برادر است، که خواهر است،که فرزند است سخت تر از آن است که بتوان توصیفش کرد و خواست خوددار ماند و شیون نکرد.اما ما مردم غم زده ایم.غم با ما همزاد است. می بینیم هر روز که چگونه یکی دیگر می رود بی صدا و آرام می خوابد زیر خاک که انجا آرامش بیشتری هست.که نگران نیستی همین حالا برایت خبر بیاورند اتفاقی دیگر.مرگی دیگر.زور و ستمی دیگر.این همه درد را جا می گذاری برای انان که هر گاه یاد تو می افتند به خاطربیاورند چقدر درد داشتی. شاید کاری بکنند، همین.شاید انها زندگی را به تجربه نشستند.زندگی در آزادی....چه می گویم من.چه باید بخوانم. ترانه ای دیگر برای مرگ....ما چقدر با مرگ عجین شده ایم و چه راحت مرگ را به آغوش می گیریم.چه خوب غم ها را تحمل می کنیم.چه آسان درد ها را به درون می ریزیم.مبارک است این مردن ها که هرگز از مرگ نهراسیده ایم که دستانش شکننده تر از ابتذال بود.باری هراس ما همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن افزون از آزادی آدمی باشد.