تبليغاتX
آماتور

آماتور

یادداشت های یک روزنامه نگار محلی

رویداد جالبی است. اگر پیش از این می خواستی تمام وب نویسان قزوینی را کنار هم قرار دهی برای یک کار مشترک چنین قصه ای تقریبا محال بود  اگر هم کنار می نشستند برای یک کار مشترک هزار بهانه و ایراد بود.

این بار اما بدون این که همدیگر را ببینیم به صرف فضای مجازی و ارتباط مجازیمان از پیشنهاد ارزنده جناب نیک رهی تا پیگیری های علیرضا بدون کوچکترین بهانه ای کار پیش رفته و بیشتر وب نویسان قرار گذاشته اند چهارشنبه عصر بیایند و شاخه گلی را تقدیم جان باختگان سقوط هواپیما کنند.

من نیز به عنوان یکی از وب نویسان قزوینی چهارشنبه ساعت ۶ در محل سقوط هواپیما حاضر می شوم تا هم یادی از جان باختگان باختگان کرده باشم و هم اعتراض خود را به این وضعیت نابسمان و نا امن خطوط هوایی نشان بدهم.

البته بر خلاف علیرضا که معتقد است تنها وبلاگ نویسان در این مراسم شرکت کنند و یا آنان که قصد حضور دارند حتمن وب داشته باشند من معتقدم که همگان می توانند در این مراسم حاضر شوند.برای همین از تمام آنانی که این وبلاگ را می خوانند دعوت می کنم تنها و تنها با خرید یک شاخه گل چهارشنبه ساعت ۱۸ در محل سقوط هواپیمای توپولف روسی حاضرشوند و یاد ۱۶۸ انسان را گرامی بدارند.

اینجا ثبت نام کنید

+ نوشته شده در  سی ام تیر 1388ساعت 12:46  توسط حمید مافی  | 

گویی ما مرگ را به زندگی نشسته ایم که اینچنین این مردن ها برایمان عادی شده است.وقتی زنگ می زند و می گویند به بیمارستان بیامی دانم   یک نفر دیگر به جهانی دیگر سفر کرده است. رفته است و زندگی را این چنین به هیچ انگاشته.برای چه باید بماند وقتی این همه آسان دیگران جانشان را از دست می دهند.مرگ حالا پدیده عجیبی نیست.ساده تر از آنکه فکر کنی یکی یکی به جبر و اختیار این دنیا را ترک می کنند و به یادگار از خود نام و نشانی به جا می گذارند که باید رفت.

چشم هایم که به فرشاد می افتد تصمیم می گیرم اشک نریزم که خود او آنقدر اشک ریخته که نای ندارد برای حرف زدن.بریده بریده از کلمات آخر می گوید و نگاهی که در چشم های او به جای مانده و کوله باری از حرفهایی که گویی فرصتی برای بلند گفته شدن نیافته اند.می خواهم برایش از صمد بگویم و جمله ای که از او در ماهی سیاه کوچولو به ذهن سپرده ام:اگر روزی به ناچار با مرگ روبرو شوم،که می شوم مهم نیست،مهم این است که مرگ و زندگی من چه تاثیری در زندگی دیگران داشته باشد.

ما بی چرا زندگانیم گویی،که این همه دل را سخت کرده ایم تا خبر مرگ دیگری هراسانمان نکند.که غم زده نشویم و زانوی غم به بغل نگیریم.

نه مگر ندیدی برادر اگرهواپیمایی دیگر  سقوط کرد رسانه ای که پولش را از سهم ما می گیرد فیلم کمدی پخش کرد تا مردم را بخنداند ما نیز باید بخندیم به این رفتن ها که ماندن را چه سود؟ندیدی مگر دیگران سفر نیمه تمام گذاشتند و ما دست زنان سفری دیگر در پیش گرفتیم که عادی است برایمان.نشنیدی مگر گفتند که دیه هایشان را می دهیم.۵۴ میلیون تومان تمام ارزش جان ادمی است. خدا حفظ کند این شرکت های بیمه را که تسلی می دهند غم را و پول خونت را می دهند.اما پول خون دیگران را چه؟مادر سهراب باید به کجا سر بزند؟کدام بیمه؟کدام پیام تسلیت چند کلمه ای؟کدام خبر؟....

فرشاد بغضش هر از گاهی می ترکد و یکی را صدا می زند تا به او بگوید دیدی رفت برای همیشه.نماند تا این روزهای سخت را تجربه کند.چرا که همه روزهایش سختی بود. جوانی نکرده و به درون خود خزیده که هنوز فرصت جوانی نیافته بود.که جوان های این روزها پیر شده اند.پیر تر از تمام آنانی که موی سپید دارند که سالها از عمرشان گذشته است.

می گوید: حسن آقا تازه داشتم از خوابت بیدار می شدم.تازه داشتم از غم از دست رفتن تو آرام می گرفتم.تازه داشتم فکر می کردم تو حق داشتی که نمانی.می گویم:گاه زمین توان کشیدن بعضی ها را ندارد.امده اند که رفتنشان نشانه ای باشد برای ما.که مرگشان هم به ما بیاموزد.ما که زندگی کردن را یاد نگرفته ایم. یعنی فرصتش را نداشته ایم تا زندگی کنیم.مگر نه زندگی آزادی است.ما را چه به زندگی.

می گوید: داشت به چشم هایم نگاه می کرد و می گفت: می خواهم یک چیز بگویم.... اما نشد بگوید امان نیافت که باید می رفت.می گویم:مرگ حقیقتی است که باورش برای ما دشوار شده ورنه همه ما دیر یا زود باید برویم(نمی دانم راست می گویم یا دروغ؟نمی دانم اگر خودم بودم چه می کردم/).میگوید:آره باید برویم چه خوش که سهراب وار پر بکشیم.به یادگار از خود نامی به جای بگذاریم که ما هیچ نداریم برای از دست دادن.

می دانم هر چه بگویم غم از دست دادن عزیزی که برادر است، که خواهر است،که فرزند است سخت تر از آن است که بتوان توصیفش کرد و خواست خوددار ماند و شیون نکرد.اما ما مردم غم زده ایم.غم با ما همزاد است. می بینیم هر روز که چگونه یکی دیگر می رود بی صدا و آرام می خوابد زیر خاک که انجا آرامش بیشتری هست.که نگران نیستی همین حالا برایت خبر بیاورند اتفاقی دیگر.مرگی دیگر.زور و ستمی دیگر.این همه درد را جا می گذاری برای انان که هر گاه یاد تو می افتند به خاطربیاورند چقدر درد داشتی. شاید کاری بکنند، همین.شاید انها زندگی را به تجربه نشستند.زندگی در آزادی....چه می گویم من.چه باید بخوانم. ترانه ای دیگر برای مرگ....ما چقدر با مرگ عجین شده ایم و چه راحت مرگ را به آغوش می گیریم.چه خوب غم ها را تحمل می کنیم.چه آسان درد ها را به درون می ریزیم.مبارک است این مردن ها که هرگز از مرگ نهراسیده ایم  که دستانش شکننده تر از ابتذال بود.باری هراس ما همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن  افزون از آزادی آدمی باشد.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم تیر 1388ساعت 14:6  توسط حمید مافی  | 

الهام یزدی(همان خط خطی) زنگ و گفت تو شهر ما یعنی قزوین یه هواپیما مسافر بری سقوط کرده.دنبال مسوولین محلی بود تا اطلاعات بگیره.حسودیم شد بهش که هنوز خبر کار می کنه و این همه حساس.شماره می خواست نداشتم از هیچکس.راستی این هواپیما کجا سقوط کرده و چند نفر مردن بازم؟

168 نفر به کام مرگ رفتن روایت اول فارس

روایت دوم فارس: 166 نفر

خبر ایرنا باز نمی شود 150 نفر کشته+ خبری که باز می شود

ایسنا هم می گوید 169 نفر

جودوکاران جوان هم در این حادثه جان باختند

نکته:فارس و ایرنا  و ایسنا اینجا هم عددهایشان جور در نمی آید.اگر هواپیما ۱۵۰ مسافر و خدمه داشته چطور ۱۶۸ نفر مردن؟حالا فکر کنید عددهای اینا تو انتخابات چی بوده تو ۴۰ میلیون نفر ......

+ نوشته شده در  بیست و چهارم تیر 1388ساعت 14:15  توسط حمید مافی  | 

جامعه ایران این روزها در شرایطی ویژه به سر می برد و بزرگان و عقلای قوم همچنان به دنبال راهی برای برون رفت از این وضعیت و بازگشت به شرایط عادی.چه آنان نیک می دانند ادامه این وضع و تشکیل دولتی با این همه شائبه نه صلاح است و نه می توان در روزهای مبادا امید وار بود به وحدت همگان.پس باید چاره ای بجویند تا این مشکل به تدبیر عقل و جمع حل شود.حال در این میان که هر عاقل دردمندی تلاش می کند تا ذره ای از این درد و التهاب بکاهد، برخی نیز هستند که گویا خوش دارند زخم را دوباره تیغ بزنند و نمک بپاشند.یکی هر روز درستون تلفن های مردمی اش مردم را به خونخواهی می خواند و دیگری هم معترضان را مجنون و گیج!!(+) در این روزها که بسیاری چشم و گوش دوخته اند به در و دیوار تا خبری کوتاه از عزیزان در بندشان بگیرند این چنین معترضان را نواختند  البته شایسته نیست.اما چه می شود کرد که اثر همنشین است و ادبیات فاطمه رجبی و همسرش همسان.

نه اینان که در خیابانها آمده بودند مجنوند که اگر باشند آرایشان را باید با شک نگریست و نه آنان که در بند معاند و در پی انقلاب رنگی. گویی عده ای دوست می دارند دشمن فرضی بسازند تا حیات خویش را ادامه دهند ورنه بسیاری از انانی که این روزها متهم شده اند البته سابقه ای درخشانتر و حضوری پر رنگ تر از الهام و همفکرانش در انقلاب دارند اما روزگار است دیگر.چه به جا بود آن جمله که می گفت:ادب مرد به ز دولت اوست!

کاش جای این همه حمله به معترضان که شمارشان هم کم نیست آقای الهام که مرکز اشتراک شورای نگهبان،قوه مجریه و قوه قضاییه است به همراهان و همفکرانش در دولت و شورای نگهبان پیشنهاد کند برای فروکش کردن این همه التهاب احمدی نژاد استعفا دهد و انتخابات دوباره برگزار شود. البته با ناظرانی که مورد اعتماد همگان باشند و... آن گاه عیار هر کس عیان خواهد شود و نمایان که چه کسی راست می گوید و چه کسی دروغ.چه الهام و دوستانش نباید هراسی داشته باشند از این تجدید اگر واقعا ۲۴ میلیون رای دارند.مگر این که کاسه ای زیر نیم کاسه ای باشد.

+ نوشته شده در  بیست و دوم تیر 1388ساعت 8:46  توسط حمید مافی  | 

گاه هراس های کوچک ما را از هراس بزرگتر غافل می کند.

*- این را از متن کتابی که نامش را فراموش کرده ام در کتابفروشی اشراق کنونی و مولانای سابق به ذهن سپردم.این روزها هراس کوچک و بزرگ کدامند و مساله اصلی چیست؟

+ نوشته شده در  بیستم تیر 1388ساعت 3:49  توسط حمید مافی  | 

شهروندان روزنامه نگار می شوند.این اتفاقی است که این روزها در ایران افتاده . بعد از انتخابات ریاست جمهوری دهم و برخواستن اعتراض ها به نتیجه ای که کمتر کسی توان باورش را داشت، صدا و سیما چون گذشته جانب یک گروه را گرفت و از دیگر سو به بهانه ها و اتهام های متعدد رسانه های رقیبان حذف و یا محدود شد.این حکایت ها را همه این روزها شنیده ایم و بارها در باره آن حرف زده ایم اما شاید کمتر به این فکر کرده ایم که تاثیر این وقایع بر رسانه ها و آینده روزنامه نگاری در ایران چه بوده است؟

اگر چه در عرصه رسانه های رسمی تا آنجا که از دست دولت برآمده محدودیت و سانسور اعمال کرده است اما رسانه های موازی به سرعت رشد کرده اند.این رشد نه فقط در عرصه مجازی که در میان شهروندان و خیابان ها اتفاق افتاده است. استفاده از تمامی ابزارها برای خبر رسانی تقریبا هر شهروند ایرانی را به یک خبرنگار تبدیل کرده است. خبرنگاری که البته اعتبار اخبارش از درجه پایینی برخوردار است.اما چنین اتفاقی افتاده و هم اکنون تقریبا هر شهروند یک خبرنگار است که می تواند حامل یک خبر و یا یک شایعه باشد.شاید همین روند است که خبرگزاری ایسنا را بر آن داشته تا به بررسی مفهوم روزنامه نگاری شهروندی در ایران بپردازد.چنین است که باید دولت را به این خواند که سانسور و محدودیت هر چه شدیدتر باشد نتیجه ای معکوس به همراه خواهد داشت و بازارهای موازی را رشد می دهد.

*-دیشب تا صبح یک ریز خاله بازی بلقیس سلیمانی را خواندم.این سومین نوشته بلقیس سلیمانی است که در چند ماه نخست سال می خوانم.هنوز در باره الی را ندیده ام با این همه تعریف که از آن شنیده ام راستش می توانم همه را حدس بزنم اما به احترام فرهادی و دیگر عواملش یک پا می خواهم برای دیدن در باره الی......

 

+ نوشته شده در  شانزدهم تیر 1388ساعت 15:17  توسط حمید مافی  | 

روزی ما دوباره کبوتران‌مان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان برای هر انسان برادری است.

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

افسانه ایست

و قلب

برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف زندگی است

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه ای ایست

تا کمترین سرود، بوسه باشد.

روزی که دوباره ما برای کبوترانمان دانه بریزیم...

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی

که دیگر نباشم

احمد شاملو

+ نوشته شده در  هشتم تیر 1388ساعت 18:45  توسط حمید مافی  | 

حضرت آقای مرغ سقا!ما تعریف شما را خیلی وقت پیش شنیده ایم و اگر لطف کنید منقار مبارک را کمی باز کنید که ما بیرون برویم، همیشه دعا گوی وجود مبارک خواهیم بود.

نمی دانم چرا اما از در که امدم تو در این گرمای سوزناک تابستان شیشه آب را آوردم اما تا تمام ماهی سیاه کوچولو را برای چندمین بار نخواندم یادم نیامد که بی نهایت تشنه ام.

اعتراف می کنم بی نهایت این قصه را دوست دارم و به سان یک تسکین دهنده است که می توان با آن به خواب رفت.درست مثل موسیقی هایی که این روزها می توان برای چندین و چند بار پیاپی گوششان داد و مثل صدای فرهاد که می گه شنبه روز بدی بود...

شاید بهتر باشد که اعتراف کنم این روزها را اصلا دوست ندارم.از شنبه ها بدم می آید و این آژانس سر محل که روز جمعه ۲۲ خردادبا من شرط بست.....اره شنبه روز بدیه....

+ نوشته شده در  ششم تیر 1388ساعت 15:7  توسط حمید مافی  |