تبليغاتX
آماتور

آماتور

یادداشت های یک روزنامه نگار محلی

کاش دستگاهی بود که بو را ضبط می کرد تا من می توانستم برایتان بگویم چه بویی داشت دشت.چقدر جایتان خالی. چند بار این را تکرار کردم درون و بیرون تا حداقل این همه زیبایی را تنها ندیده باشم.

سفر کوتاه بود و سخت. اما لذت بخش و دل انگیز. شاید هم نیاز من بود برای دیدن این همه زیبایی طبیعی.بار سفر را که می بستم با یک پیراهن و یک کتاب در کوله پشتی تصورش را نمی کردم که در نقطه آغازین استان چهار محال و بختیاری برایمان گروه استقبال گذاشته باشند، اما چنین بود که ما با نخستین شوک روبرو شدیم.

آقای شاهقلیان و دوستانش از وروودی اصفهان ما را تحویل گرفته بودند.اما این بار در ذهنمان هم نمی گنجید.دوستانی این چنین مهربان و با صفا به رسم میهمان نوازی ما را با آن قیافه آشفته تحویل بگیرند.

چقدرمهربانی!چقدر زیبایی دارد این طبیعت که هنوز دست سازهای بشری زیاد سامانش را به هم نریخته اند.که هنوز بیشتر از هر چیزی بوی علفش تو را بیخود می کند.

زاینده رود فرو نشسته است. پل زمان خان آبش کم شده است اما هنوز هم مردمانش مهربانندو با صفا. میهمان نوازند بی حد و اندازه. این را می شود از رفتار گروهی فهمید که به استقبال آمده اند و پذیرایی می کنند.همه در شمار اساتید دانشگاه هستند عضو شورای شهرند و یا مدیر مجموعه ای اما چنان بی تکلف برایمان سفره پهن می کنند که نگو. خجالت زده می شویم و کم کم در آن خنکای کنار زاینده رود آرزو می کنیم ای کاش بودید و شاید هم ای کاش نمی امدیم تا این همه ....

برنامه صبح همه اش طبیعت است. البته بعد از صبحانه مفصلی که با کره و عسل و گردوی محلی لذتی چند برابر دارد.پیر غار را که می رویم، گویی طبیعت وحشی به سراغمان امده است.باورش سخت است اما به سرعت بلند ترین نقطه ممکن را بالا می رویم. از آن بالا چه لذتی دارد تماشای پایین دست و این دشت زیبا.رهاتر از هر وقت دیگر.دست هایم را باز می کنم بر این بلندا و دوست دارم همراه شوم با آبی که از بلندی فرو می ریزد و به پایین برسم. کاش می شد آخرین و البته اولین پرواز را همینجا تجربه کرد.چه عظمتی دارد این گونه پرواز کردن.

مقصد بعدی آبشار علیخان است بلند و بالا که ذره های آبش بر صورتت می نشینند و می توانی ساعت ها بایستی کنارش تا ذره ذره خیس و خنک شوی.توقف کوتاه است و باید برگردیم. برای نهار. طبیعت نمی گذارد دل بکنیم اما گویی چاره ای نیست. به چشمه دیمه می رسیم.بی محابا و برای فرار از این همه خستگی پاهایم را در آب فرو می برم. سرمای بی رحمی است. اما گاه این بی رحمیها نیز وسوسه ات می کنند که تن به آب بسپاری تا عمق وجودت سرما را حس کنی.

پاهایم را بالا می زنم. درست مثل یک دیوانه تا نیمه آب می آیم. کاش می شد وسط همین آب خوابید.سرمایش به مغز استخوانم رسیده است.کاش این رودخانه عریض تر بود و من طاقت بیشتری داشتم.

وقت نهار است.دوغ محلی همه را مست کرده است. تازه و خوش طعم.شمار لیوان هایی که خوردم از دستم خارج است.و مقصد بعدی دشت لاله ها. طبیعتی بی نظیر که البته لاله هایش خشکیده اند. اما چه عظمتی دارد. مرا گرفته است. ذهنم مدام در گلستانه شهرام ناظری را مرور می کند.چه بوی علفی می آید باید بروم تا ته دشت/تا نوک کوه/من چه سبزم امروز....

می خواهم غلط بزنم داخل این دشت.با تمام توان فریاد می زنم . به گونه ای که آثارش هنوز هم هست.صدای گرفته ام شاهد این همه انرژی است که تخلیه کرده ام.

برمیگردیم. تونل دو کیلومتری که آب های سرگردان را به زاینده رود هدایت می کند و دوستانی که برای چند لحظه به دیدارمان می آیند تا از دغدغه مشترک سخن بگوییم.چه اتفاقی چه ارتباطی که ما اینجا کنار همیم.سیاه چادرهایی که خبر از بازگشت عشایر دارد.مهربانانی که به نان گرم و تازه میهمانمان کرده اند. چقدر خوب که اینجا هنوز زندگی ماشینی رخنه نکرده است.

باز می گردیم. خسته اما حرفهایی هست برای گفتن که بیدارمان نگاه دارد. این همه طبیعت وحشی و این همه ذهن به هم ریخته با هم تلفیق شوند باید چرت نزد و مرور کرد و جای دیگران را خالی.

روز آخر سفر صبحانه را در پارک فرخ شهر می خوریم. کنار اعضای شورای شهر.بازهم تولیدات محلی است. چند دقیقه ای به معارفه توام با شوخی می گذرد و بعد هم موزه مردم شناسی که کار یک سازمان غیر دولتی است و چشمه ای دیگر و حسرت این که چقدر آب دارد اینجا.چقدر مهربانی هست.صدای کمانچه شکوهی هنوز در گوشمان هست که بوی گیاههای خشک شده مغازه ای در فرخ شهر به آن می آمیزد و گویی زمان خداحافظی است.

پلیس راه فرخ شهر و دست هایی که به گرمی فشرده می شوند پایان یک سفر به یادماندنی را خبر می دهند چقدر سخت است دل کندن از این طبیعت و این مردمان. کاش می شداینجا ماند اما ....

نهار را اصفهان می خوریم تا بازهم از این رندی و زرنگی کاسب های اصفهانی گله مند شویم و وعده قبلی را تکرار کنیم  دیگر اینجا غذا نخواهیم خورد.

دل گیرم. تمام وقتی را که کنار راننده نشسته ام البته بدون صندلی و هر از گاهی از مساله ای با هم حرف می زنیم.شاید گزافه نباشد اگر بگویم بیشتر مسیر رفت و برگشت را ننشسته ام و سراپا کنار راننده به جاده خیره مانده ام و غرق در این ذهن پاره پاره.

سفر تمام شده است و من حسرت پایانش را می خورم و باز جای تک تک کسانی  که نیستند را خالی می کنم.

دراین باره بازهم خواهم نوشت.....

+ نوشته شده در  بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:39  توسط حمید مافی  | 

هیچ وقت خدا یک چیز واقعی را؛ حالا هر چه که می خواهد باشد، پشت یک ظاهر دروغین پنهان نکرده ام. یعنی یاد نگرفته ام عکس چیزی باشم که هستم.یا به چیزی تظاهر کنم که به بعضی آدم ها منزلت معنوی می دهد. از این منزلت های معنوی دروغینی که خوب به شان دقیق شوی؛ تصنعی بودنشان پیداشت.

پس بی هیچ تکلفی به تان می گویم و برایم اهمیتی ندارد که تا چه حد ممکن است ازش برداشت نادرستی داشته باشید. اعتراف می کنم که حالم دارد از بیشتر چیزها به هم می خورد و قبل از همه، از خودم.

کافه پیانو/ فرهاد جعفری/ صفحه ۹

+ نوشته شده در  بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:37  توسط حمید مافی  | 

مثل تمام انتخابات گذشته چندین و چند بار با این سوال روبرو شده ام که آیا در انتخابات شرکت می کنید و اگر آری به چه کسی رای خواهی داد. گویا هر گونه اعلام موضع نکردن در این خصوص گناه کبیره است و یا نشانی از اتفاقات چند وقت اخیر.

نمی دانم نظر من اصلا مهم هست یا نه اما برای این که از بخشی از این سوالها راحت شوم به اختصار چند نکته ای را در این باره خواهم نوشت تا در روزهای اینده بیشتر بسطشان بدهم.

به باور من این انتخابات با دوره قبل چند تفاوت اساسی دارد که یکی و اصلی ترینش همین است که بسیاری از گروه ها و افرادی که در دوره قبل گزینه تحریم را مناسب تر می دانستند این بار بر این باورند که باید در انتخابات شرکت کرد. به باور اینان مجموعه تحولات چهار سال ریاست جمهوری احمدی نژاد آنقدر هزینه آور بوده که هر گزینه ای غیر از او را برای حفظ چهارچوب های ساختاری نظام، جامعه و خانواده مناسب تر است. من نیز در همین شمارم و معتقدم که هر فردی که اندکی منطق های اقتصاد و سیاست را بپذیرد و به نگاه نقادان احترام بگذارد و اداره امور را به کارشناسان و مدیران زبده بسپارد البته که مناسب تر از جریانی است که کشور را به آزمون و خطا اداره کرده و شرایطی را پدید آورده اند که از حوزه خرد تا کلان جامعه دچار مشکل شده است. پس چنین است که من نیز در انتخابات شرکت می کنم با این تفاوت که در چهار سال قبل در فاصله چند روز آخر تصمیم گرفته بودیم و این بار فکر می کنم که از آغاز دوره احمدی نژاد همه به این نتیجه رسیدند که ای کاش چنین نمی شد.

اما این که به چه کسی رای می دهم؟ فکر می کنم یکی از تفاوت های امسال با دوره قبل هم همین تامل در این است که به چه کسی باید رای داد. من نوعی رشد را در تصمیم گیری گروه های سیاسی – دانشجویی می بینم.اگر در دوره های قبل حمایت از نامزدها تقریبا احساسی و تحت جو حاکم بر جامعه بود در این دوره به نظر می رسد که موضوع مطالبه محوری و برنامه نامزدها تاثیر بسیاری در جذب آرا داشته باشد. طبیعی است در شرایطی که هنوز نامزدها برنامه هایشان را به صورت واضح بیان نکرده و تنها به کلی گویی روی آورده اند نمی توان تصمیم گرفت که به چه کسی به طور حتمی باید رای داد. بلکه تنها می توان در این روزها گزینه های مطلوبی که دارای حداقل های اشتراکی هستند را در یک سبد قرار داد و مواضع و دیدگاه های انها را رصد کرد تا در روزهای آینده برنامه های آنان به صورت مکتوب منتشر شود و آن گاه تصمیم نهایی را گرفت که باید به چه کسی رای داد.

به غیر از این دو مورد دو تفاوت دیگر هم هست :

*- اگر در دوره قبل کسی احمدی نزاد را جدی نمی گرفت، این دوره او اصلی ترین گزینه است که گویا همه باید با او رقابت کنند.با این تفاوت که  او در 4 سال قبل این فرصت را داشت تا به همه بتازد و دیکته ای ننوشته بود و نماد اعتراض و تغییر به شمار می رفت که  وعده فردایی بهتر می داد  و این بار در مقام رییس دولت باید پاسخ بدهد که در این چهار سال چه کرده است؟ او این بار نماد حفظ وضع موجود است

*- اصلاح طلبان تغییر جا داده اند.چهار سال قبل مهدی کروبی معترض به تندروی ها بود و معین گزینه اصلی اصلاح طلبانی که رادیکال یا پیشرو خوانده شدند اما امسال شعارهای معین از زبان کروبی بیان می شود و معین و مشارکت حامی میرحسین شده اند که می خواهد میانه نگه دارد.

+ نوشته شده در  هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:11  توسط حمید مافی  | 

هوای خوبی است. جان می دهد برای نشستن روی مین نیمکت های نم دار پارک و چشم دوختن به سبزه هایی که تازه اند. چقدر بوی بهار طولانی شده است امسال.می نشینم خیره به درختی که پیرتر است و آرزو می کنم کاش می شد چرخ زمان را متوقف کرد.کاش می شد دنده عقب به گذشته برگشت. این درخت نهالی تازه تر بود و این مه تیغ خراشش نداده بود تا یک یادگاری رویش بنویسد. این همه زخم نداشت از نقشهایی که یاد اور خاطرات عد ای دیگر بودند. کاش هنوز سینما فیلم ضیافت را داشت.

نه خدا نگذرد از این مسعود کیمیایی و آن چاقوها و نشان ها و رفاقت هایش. شاید هم اصلا تقصیر کیمیایی نیست تقصیر بابا بزرگم است که این همه رفیق بازی می کرد. انگار وراثتی است این چیزها. هر وقت یکی می آمد و یکی می رفت شاد می شد و غمگین. وقتی می پرسیدم این یکی دیگر پیدایش نیست، می گفت: ما سرجایمان هستیم. آدرسمان همان است و خودمان هم همان.

پیر شده است اما هنوز هم همانطور است. رفیق دارد از هم سن و سالهای من که اول با من رفیق بود اند و بعد به اردوگاه بابا علی رفته اند تا آدم هایی که چند سال از خودش بزرگترند.

بگذریم. اصلا این روزها هوایی شده ام بد جور. گاهی وقت ها برایتان اتفاق افتاده است که چشم بدوزید به آسمان و دنبال یک ستاره بچرخید، قلبان را با دو دستی فشار بدهید تا از سینه بیرون نزند. سرتان را ببرید زیر پتو و خودتان را به نشنیدن بزنید تا کسی سوالی نپرسد و چشم های آماده بارشتان را نبیند.

شده است که چند ساعت خیابان ها را گز کنید و سرک بکشید به چند سال قبلتان. بروید در یک حس وحال نوستالژیک و با خودتان کلنجار بروید که کاش می شد زمان را به عقب بازگرداند. یا اگر نه کاش امکان برشی تاریخی وجود داشت و آدمی می توانست بخش هایی از این تکه را کنار بگذارد تا این پازل ذهنی اش به هم نریزد.

وقتی تو ذهنیاتت با واقعیت نمی خواند دچار یک به هم ریختگی می شوی. چیزی که می تواند تا مرز انفجار ببردت. شده است که رگ های پشت سرت تیر بکشند و تا نوک پایت خشک شود و گلویت التماس جره ای آب دهن برای قورت دادن و تازه شدن؟آن وقت آرزو می کردی که ای کاش....

من این روزها این شکلی ام. از این حرف ها که می شنوم و این قصه که می بینم. شاید من تا به حال اینقدر دقیق نشده بودم و شاید هم وقتی سن از نیمه اش گذشت آدمی را به این وا می دارد که خودش را مرور کند و بسنجد کجای این کره خاکی ذره ناچیزی هست که سنگینی می کند بر دوش زمین؟ به این فکر کند که چطور می تواند از زمان ببرد و به ذهن خالی برسد.کاش می توانست کاش می شد.

من این روزها با اطرافم کلنجار می روم. با شخصیت هایم. با آدم هایی که در درونم با آنچه که در بیرون می بینم متفاوتند و آن چه که می شنوم متفاوت تر...

اما چه کنم که من همانم و با همان آدرس. گویی قرار است سرجایم بمانم و بقیه بیایند و بروند.بخندند از ته دل. خوش به حالشان و خوش به حال من. خوش به حال این سبزه ها که  هنوز تازه اند و این بهار تا به حال تازه مانده است.خوش به حال زمین که هر چه می چرخد سرجایش هست. با همان آدرس و همان نشانه.


توجه توجه ۱ : حضرات مفسر و غیب دان و منتظر از هر گونه تفسیر در باره خوبی و بدی حال ما بپرهیزند.

توجه توجه ۲: هیچکس به خودش نگیرد.من در کل آدم نوستالژیکی هستم. زیاد سخت نگیرید.

پی نوشت: من این روزها همچنان فریدون گوش می دهم و البته نامجو و ناظری.چهارمین رمان را هم خواندم.می توانم رکورد رمان خوانی را بزنم امسال.

+ نوشته شده در  پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:55  توسط حمید مافی  | 

.

.

.

.

.

.

+ نوشته شده در  سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:36  توسط حمید مافی  | 

۱-من وقتی فوتبال می بینم آن هم از نوع وطنی اش به قول معروف سگ می شوم. وقتی این قطری ها و عربستانی ها و اماراتی ها  ما را می برند دلم می خواهد بزنم شیشه تلویزیون را بشکنم.

کشتی هم که می بینم تقریبا اینطور هستم. اما آنجا از تیم های عربی خبری نیست و رقبا تقریبا قلدرترند. در حد اندازه روسیه و آمریکا و کوبا و کانادا.حالا چند سالی هست که این کشورهای چند وجبی جدا شده از روسیه که آبا و اجدادی به ما می رسند ما را می برند.راستش در چنین مواقعی هم دلم می خواهد شیشه تلویزیون را پایین بیاورم. اما راستش بعدش باید بروم دنبال تلویزیون بچرخم.

2ایام عید به میدان میوه های ارزان قیمت نرسیده ام و بعد از چند روز در بازارچه دنبال پرتقال خوب بودم تا میهمان های محترم نوش جان فرمایند.آقای فروشنده بسیار محترم گفت: پرتقال 1500 تومان درذ حالی که دیگران پرتقال های ارزانتر خریده بودند. گفتم فرقش چیست؟گفت: مصری است.خندیدم و چاره ای جز خریدن نداشتم.چند کیلویی خریدم و از قضا تا آخر عید هم دوام آورد نه پلاسیده شد و نه خشک.

آن روزها گذشت و عید تمام شد و ماجرای پرتقال ما هم فروکش و یادمان رفت که دوبرابر قیمت دیگران پرتقال خریده ایم. تا این چند روز که داغ دلمان تازه شد و فهمیدیم آن فروشنده نامرد نکند پرتقال هایی را که به ما داده است مصری نبوده  و بلکه از همین پرتقال های مساله دار است که روانه بازار کرده اند.

3-سالها قبل یک فیلم سینمای ساخته شد که در آن یک ایرانی مقیم خارج می خواست با یک اسراییلی مبارزه کند .همه علیه او بودند و کسی نمی خواست پیروز از صحنه بیرون بیاید اما او تا انتها با جان و دل جنگید ....

ما سالهاست این اسراییلی ها را به رسمیت نمیشناسیم و می خواهیم محوشان کنیم.در حالی که همان اعراب دل می دهند به این غاصب ها و قلوه می گیرند و حتمن ته دلشان به ما می خندند و در دلشان آرزو می کنند کاش می شد این ایرانی ها را...

هر دویشان به ما چشم دارند و از هر تلاشی برای ضربه زدن به ما فرو گذار نمی کنند.اعراب در میدان مسابقه وقتی ما را می برند گویا جهانی دیگر را فتح کرده اند.هنوز دور افتخار این بحرینی ها در ورزشگاه آزادی به خاطر صعود عربستان به جام جهانی را یادم نرفته است.حالا چه فرقی می کند پرتقال ها کجایی هستند؟مصری یا اسراییلی؟

4- شاید بگویید این همه اکبر و اصغر برای چیست؟راستش من هم مانده ام چطور می شود این همه ضد اسراییلی بود و بعد پرتقال هایی که حتمن بوی خون می دهند را در بازار توزیع کرد و بعد هم دنبال پرتقال فروش چرخید؟مگر می شود به نستله بدون هیچ سند معتبری و تنها بر حسب شنیده هادر همین قزوین حمله کرد که سهامدارنش از صهیونیست ها هستند و بعد پرتقال های مارک دار را در بازار دید و خم به ابرو نیاورد؟نه باور کنیم که مردم هم متوجه می شوند که یک جای این قصه می لنگد.درست مثل قصه ای که من نوشته ام.کاش یک نفر پیدا شود و جای توجیح جواب بدهد و گردن انتخابات نیاندازد.یا حداقل بگوید که صرف و صلاح کردیم و دیدیم مقرون به صرفه است.آن وقت دیگر شعار مرگ و نابودی هم سر ندهد.چون سخت می شود باورش کرد.

داستان دنباله دار پرتقال

کار کار اصلاح طلبان است!!

یافا در بازار تهران

کار کار اینها بود!!

توصیه:مقاله آقای نعمت احمدی در اعتماد ملی روز یکشنبه ۶ اردیبهشت را نیز بخوانید.تلخ است اما خواندنی.

+ نوشته شده در  هفتم اردیبهشت 1388ساعت 20:23  توسط حمید مافی  | 

تب کتاب خوانی و موسیقی گوش دادن که بالا بگیرد آدم شبها تا صبح را همینجور می گذراند.من این روزها چقدر فریدون فروغی گوش می کنم و شعر می خوانم.بعضی ها را به خاطر می سپارم و بعضی ها رانه.

نان را از من بگیر

اگر می‌خواهی هوا را از من بگیر

اما خنده‌ات را نه

گل سرخ را از من مگیر سوسنی را كه می‌كاری

 آبی را كه به ناگاه، در شادی تو سر ریز می‌كند

موجی ناگهانی از نقره را، كه در تو می‌زاید

 از پس نبردی سخت باز می‌گردم

با چشمانی خسته كه دنیا را دیده است بی‌هیچ دگرگونی

اما خنده‌ات كه رها می‌شود تمامی درهای زندگی را به رویم می‌گشاید‌

هوارا از من بگیر خنده‌ات را نه
پابلو نرودا
ترجمه: احمد پوری
نشر چشمه
چاپ چهاردهم،86
قیمت: 1500 تومان

 

+ نوشته شده در  ششم اردیبهشت 1388ساعت 13:50  توسط حمید مافی  | 

۱- رییس جمهور از تلویزیون در آمد ناخالص ملی را با احتیاط تمام اعلام کرد. رییس بانک مرکزی روی دسته مبل کوبید و گفت بازهم اشتباه کرد.هشت سال است اشتباه میکند.زن از آشپزخانه داد زد: خودت را ناراحت نکن!مگر این هشت سال کسی فهمیده یا اعتراض کرده؟رییس بانک مرکزی گفت: حرف این چیزها نیست باید تمام ارقام را دوباره عوض کنیم.

این یکی از داستانک های کتاب "بازی عروس و داماد"  است که این روزها خوانده ام.کتابی کوچک اما گویا واقعی.می توانی در خوانش داستان های آن شخصیت های پیرامون خودت را پیدا کنی همان گونه که درمعرفی آن هم چنین نوشته اند: خانم نویسنده در داستان های کوتاه این کتاب برای فاصله میان جدی بودن و جدی نبودن زندگی های امروزی شهری آدم هایی را پیدا کرده که هر روز شاید از کنارشان رد می شویم و سعی می کنیم شانه امان به آن ها برخورد نکند.

این آدم ها را می توانی ببینی و یا چشم هایت را ببندی و بگذری و بگذاری.می توانی خودت را به خریت بزنی و به روی مبارکشان نیاوری و آن ها هم ته دلشان خیال کنند که واقعا حق با آن هاست و ان ها راست می گویند.نه فقط در دنیای سیاست که از بد قصه این داستان انتخابی من سیاسی اش بود که در روزمره های این زندگی.

۲-استعفاء نامه مایلی کهن را می توان در شمار آثار ادبی!!! قرار داد.چقدر  نوشته  های او در این دو بیانیه با نوشته های فاطمه رجبی شباهت داشت.حالا دوباره احتمالا کمیته تیم های ملی در جلسات متمادی یک نفر را به عنوان مربی تیم ملی انتخاب می کند.به نظر شما انتخاب سرمربی تیم ملی فوتبال مهم تر است یا رییس جمهور آینده؟

۳- امروز روز جهانی سعدی بود. هم او که حکایت های شیرین بسیار دارد:

شبی یاد دارم که یاری عزیز از در درامد چنان از خود بی خود از جای برجستم که چراغم به آستین کشته شد.بنشت و عتاب اغاز کرد که مرا در حال بدیدی چراغ بکشتی به چه معنی ؟ گفتم : به دو معنی :یکی ان که گمان بردم که آفتاب برامد و دیگرآن که این بیتم به خاطر گذشت:

چون گرانی به پیش شمع آید        خیزش و اندر میان جمع بکش

ور شکر خنده ای شیرین لب        استینش بگیر و شمع بکش

+ نوشته شده در  یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:56  توسط حمید مافی  |