تبليغاتX
آماتور

آماتور

یادداشت های یک روزنامه نگار محلی

 رییس سازمان ملی جوانان  استان گفته است:3000 هزار جوان قزوینی در سازمان های غیردولتی فعالیت می کنند.این اظهار نظر چه راست باشد چه دروغ مرا به یاد خانه تشکل های غیردولتی می اندازد.اگر واقعا ۳۰۰۰ هزار جوان قزوینی در این سازمان ها مشغول  فعالیت  هستند و در امور اجتماعی و فرهنگی و.... مشارکت دارند مسولین محترم با کدام توجیه خانه را تعطیل کردند؟آیا وقت ان نرسیده است که یک سال بعد از برگزاری انتخابات خانه و رفتن آقای شیرازی و تغییر استاندار فکری به حال خانه تشکل های غیردولتی شود تا این همه جوان فعال در خیابان های شهر در به در دنبال جا نباشند.

پ.ن۱- بالاخره مظاهری هم از کابینه کنار می رود.زور جهرمی بر او چربید.

پ.ن ۲- محمود احمدی نژاد گفته است برای دیدار با مک کین و اوباما مشکل ندارد.یعنی این که.....

+ نوشته شده در  سی و یکم شهریور 1387ساعت 13:53  توسط حمید مافی  | 

پت و مت را حتما دیده اید. برنامه دوران کودکی و حتی بزرگسالی. دو شخصیتی که تلاش می کنند همه چیز را درست کنند اما می زنند و داغانش می کنند و دوباره از اول.چند وقتی هست که خیره شده ام به مجلس هشتم و دولت نهم. و قصه استیضاح و منتفی شدن ان. دیروز که خبر رسید سوال از رییس جمهور منتفی شده است به این نتیجه ساده رسیدم.پروسه مجلس کاملا روشن است.

گام اول: تعدادی از نمایندگان تلاش می کنند تا امضاء جمع کنند.

گام دوم: بعد از جمع اوری امضاء تلاش می کنند تا هیات رئیسه اعلام وصول کند.

گام سوم:عده ای دیگر تلاش می کنند تا امضاء ها را پس بگیرند.

گام چهارم:هیات رئیسه اعلام می کند امضاء ها پس گرفته شد.

گام پنجم:نمایندگان تلاش می کنند تا پیدا کنند چه کسی امضاء ها را پس گرفته است....

به نظر شما اگر مجلس هشتم از همان اولش از این ژست ها نگیرد بهتر نیست. تا نه وقت نمایندگان محترم به این امورات جزیی!!تلف نشود و نه چند روزی خوراک بدهند به این قلم بدستان از همه جا بی خبر.حالا این چه ربطی به پت و مت دارد به من چه!!!

دنباله۱:ما شنیدیم استاندار جدید قزوین ما حصل آشتی کنان شیخ اصلاح طلب قزوینی!! با برادر کردان و البته دولت نهم است. به مبارکی از قدیم گفته اند:کدخدای دو ده....!!!البته می دانید که این چیزا به این جماعت نمی چسبد.اولین اظهار نظر ایشان را بخوانید:اصولگرای اصلاح طلب.

دنباله۲:ناز نکن....چرا مساله خاتمی این همه کش دار شده است؟؟

+ نوشته شده در  بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 12:59  توسط حمید مافی  | 

خنده ام می گیرد از این که اصلاح طلبانی که قرار بود مخالف را به منتقد و منتقد را به موافق تبدیل کنند این روز ها بد تر از اصول گرایان به خودش حمله می کنند.حالا ظاهرا موافقان به مخالف شده اند و مخالفان در مقام برانداز که جلایی پور با شهروند گفت و گو می کند و به همه حمله . وقتی تاج زاده آدم را یاد محمد هاشمی در انتخابات مجلس ششم می اندازد.بعضی وقت ها قدرت چقدر شیرین است....یکی به این ها بگوید به خدا اشتباه گرفته اند رقیب نه در جبهه که کس دیگری است همو که این سال ها همه چیز ما را گرفته و به این روزمان انداخته است.دیروز مقاله مهران کرمی در کارگزاران به دل می نشست.راست می گوید چرا اصلاح طلبان می خواهند همدیگر را راضی کنند تا به گزینه واحد برسند. وقتی چنین چیزی ممکن نیست بگذارند هر کس کار خودش را بکند و این همه دنبال کمپین یک میلیون امضا و جنبش و البته لوث کردن خاتمی نروند. ظاهرا الان طرفداران دو اتشه خاتمی مصداق نرود میخ آهنی در سنگ هستند و حرف هیچ کس به گوششان نمی رود و می خواهند کار خودشان را بکنند. پس بگذاریم بیایند اگر توانستند و آرای خاموش و قهر کرده را جلب کردند نوش جانشان و همه خوشحال می شویم و به دوران گل و بلبل باز می گردیم اگر هم نه که خاتمی را فدای میل قدرت طلبی و البته یک دندگی حضرات کرده ایم باز هم ایرادی ندارد. مانده تا برف زمین آب شود.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 15:27  توسط حمید مافی  | 

جشن سينماي ايران جشن كه نه يادبود خسرو شكيبايي بود.چه دوربين هاي تصوير بردار چند بار پسرش را به تصوير كشيدند و چه ان هنگام كه كليپ يادبودش پخش شد و همه چشم هايشان خيس شد. يك لحظه همه عكاس ا پشت به سن كردند تا شكار لحظه كنند براي اشك هاي مادر و پسري كه در سوگ رفتن خسرو زار مي زدند و غمش را با هم تقسيم مي كردند.ما با با هزار مكافت از سد آقايان بلند قدي كه مسوول هدايت و كنترل آدم ها  بودند رد شديم تا  برسيم رديف اول نزديك سن. صندلي براي نشستن نبود و با شوق جا خوش كرديم روي سكوي سيماني  و با هزار زحمت جايمان را حفظ كرديم. سر را كه بالا آورديم چشمان افتاد توي چشم سعيد راد و رضا كيانيان كه دست به دست هم نشسته بودند و هر از گاهي در گوشي با هم از هر دري سخن مي گفتند. اين طرف تر هم مهتاب نصير پور و محمد رحمانيان كنار هم منتظر اعلام  برندگان جوايز تا براي همه دست بزنند. سو‍ژه هاي اصلي هم همينجا بودند درست در دو رديف اول  و پشت ير ان همه عكاس دوربين به دست. يكي اش  خانواده شكيبايي بودند و ديگري هم حاتمي كيا كه فيلمش در چند بخش نامزد بود. هر از گاهي خنده اي مي زد از ته دل. وقتي مهين  نويدي جايزه بهترين چهره پردازي را گرفت و تيموريان نام فيلم را نگفت، حاتمي كيا پرسيد : واسه دعوته ديگه. آن طرف هم داريوش فرهنگ بود كه چشم هايش چند باري خيس شد. درست مثل مهتاب نصير پور و محمد رحمانيان و حتي رضا كيانيان كه هنگام پخش كليپ خسرو تاب نياوردند.نصير پور يك بار ديگر هم چشم هايش خيس شد وقتي گوهر خير انديش برنده جايزه بهترين بازيگر زن سينماي ايران شد نصير پور سراپا ايستاد و برايش دست زد.حامد بهداد براي دقايقي صندلي نداشت تا بنشيند. كنار ايستاد و وقتي هم كه برايش صندلي اوردند جايش را به پيرمردي داد كه روي كناره ها جا خوش كرده بود تا بازهم برگزار كنندگان دنبال صندلي براي بازيگري باشند كه حاضراه هر وقت اسمش آمد سوت زدند.

كنار همه اين ها بهمن فرمان آرا خودش به تنهايي سوژه به عكاس ها و فيلمبرداران مي داد. او كه كنار همسر و دخترش نشسته بود وقتي پاكدل اعلام كرد كانديدا هاي بخش عكس را ببينيم و بعد فهميد كانديداي در اين بخش نيست جز همين نيك رفتار كه جايزه را برده آقاي كارگردان خنديد  و زير لب گفت: كانديدا نداريم؟؟ و يا وقتي كه اسامي نامزدهاي بخش هاي مختلف اعلام مي شد و نام يكي از عوامل خاك آشنا به ميان مي آمد مي خنديد و وقتي كه نام برگزيده غير از عوامل خاك اشنا بود سري تكان مي داد و خنده اي كه يعني بي خيال.هر وقت هم كه برگزيده از عوامل خاك اشنا بود فرمان ارا همراه دست زدن ها جيغي هم مي كشيد تا خوشحال تر از ديگران باشد.آقاي كارگردان وقتي بلند شد تا روي سن برود رحمانيان دستش را گرفت و وقتي هم برگشت رحمانيان به استقبالش رفت تا از ميان جمعيت عبورش دهد.وقتي هم ديگران به او تبريك گفتند و آرزوي نمايش عمومي فيلمش را كردند فقط خنديد.فرمان آرا وقتي براي چند بار متوالي عليرضا قرباني روي سن امد تا بخواند به خنده گفت: بسه ديگه بابا خسته شديم.تكراري شد.آقاي كارگردان هنگامي كه بابك حميدي كنارش امد تا به رسم ادب او را ببوسد چند دقيقه اي سر حميدي را در اغوش گرفت.

در رديف جلو كنار رضا كيانيان سعيد راد هم جلب توجه مي كرد چه وقتي در باره سينما و بازيگران ان سخن گفته شد و چه وقتي كه كليپ انان كه در سينما ديد

پشت سر گروه خاك اشنا هم تيم سازنده فرزند خاك بود و ان ها هم براي خودشان كلي سو‍ژه به عكاس ها دادند. آهنگر و گوهري چسبيده به هم نشسته بودند و كنار اين دو مير اعلايي توليد كننده فيلم و ساير عوامل كه خوب همديگر را تشويق مي كردند.

باران كوثري هم با چهره جديدش  سوژه عكاس ها بود وقتي كه از پشت سن دويد و مثل بچه ها كتك بابايش را گرفت تا با هم روي سن بيايند و جايزه بهترين بازيگر مكمل مرد را اهدا كنند. و يا رويا نونهالي وقتي پاورچين پاورچين از جلوي دوربين ها رد شد و به سرعت فرار كرد تا كسي از او عكس نگيرد و فاطمه معتمد آريا كه پاورچين پاورچين آمد تا برسد به خانواده شكيبايي و  چند دقيقه اي در اغوش همسر خسرو گريه كند.

از دعوتي ها  هم دختر گوهر خير انديش و مريلا زارعي تصميم گرفتند براي جايزه گوهر خيرانديش  دو نفري بالا بروند.كنار همه اين ها مصيبت ها ي بالا رفتن و تيكه هايي كه بار صدا و سيما شد و اين سينماي مريض كه عسگر پور را وادار كرد تا از رسانه ها بخواهد فكر نكنند او مدير بيمارستان است و گرسنگي و تا 2 شب بيدار ماندن و جا گذاشتن  ماشين كنار اتوبان و ترافيك همت را هم اضافه كنيد.

+ نوشته شده در  بیست و ششم شهریور 1387ساعت 19:7  توسط حمید مافی  | 

من اين روزها  حوصله نوشتن ندارم. همه اش فكر مي كنم اين كه من مي نويسم  درست است يا غلط؟مي خواهم غلبه كنم بر اين ترديد.....شايد همين فردا

برای گفتن من ، شعر هم به گل مانده

 نمانده عمری و صد ها سخن به دل مانده

صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا

به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

سر گرم به خود زخم زدن در همه عمرم

 هر لحظه ، هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

 از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

 گر هم گله ای هست ، دگر حوصله ای نیست

حوصله ای نیست

حوصله ای نیست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

 هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

 دیریست که از خانه خرابان جهانم

بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست چلچله ای نیست

 

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 18:36  توسط حمید مافی  | 

چند شب قبل وقتي كه داشتم بر مي گشتم قزوين،منتظر ماشين كنار آزادي خانمي بوق زد و خيلي محترمانه پرسيد: قزوين مي رويد؟ گفتم بله اما منتظر ماشينم به گمان اين كه مي خواهد امانتي تا قزوين بفرستد. گفتم هستم خدمت شما اگر كاري داريد. گفت: نه من خودم مي روم قزوين اما تنهايم و مي خواهم مسافر سوار كنم كه تا ان جا همراهم باشد. هر چه ايستادم خانمي نبود تا قزوين مي رسانمت.يكي از راننده هاي خطي به طعنه گفت: خدا بدهد شانس. خانم ها همينشان مانده بود كه مسافركش شوند.اينجا را هم از ما گرفتند.خانم راننده اما بي اعتنا پوزخندي زد كه نمي فهمي و راحتي و بعد گاز را فشار داد. گفتم صبر كن بازهم مسافر هست. گفت: مسافر كش نيستم. بايد برسم قزوين اما حقيقتش تنها مي ترسيدم و بعد ادامه داد: جامعه نا امني است و ما قرباني اين وضع.ديگر من صدايش را نمي شنيدم كه زير لب غرولند مي كرد و حرصش را سر پدال گاز خالي مي كرد.160 كيلومتر در ساعت!گفتم: ببخشيد آرومتر ممكنه ...!خنديد و گفت: چيه مي ترسي مگه چي داره اين دنيا ته تهش مرگه كه روزي صد بار آرزوشو مي كنم.نترس سالم مي رسونمت فقط عجله دارم بايد برسم و برگردم تهران فردا صبح سركارم.چه كاري همه اش تحقير انگار ما جاي شما را تنگ كرده ايم.خوب ناز شستم مي توانم كار مي كنم و پول مي گيرم. حالا حقوق من بيشتر است كه هست حتمن لايقش هستم كه حاضرند براي من اينقدر حقوق بدهند.خنديدم و گفتم: دل پر دردي داري... گفت: پر درد دارم مي تركم.فيلم همسر را ديده اي؟ همانجا كه مهدي هاشمي براي خراب كردن زن رييسش به چه كارهايي دست نمي زند.من شبيه همان آدمم.همه مي خواهند بيچاره ام كنند. زن پدال گاز را فشار مي داد و دندانش را روي جگر احتمالن و هر از گاهي فحشي و ناسزايي. من هم سرم را بردم داخل روزنامه تا به زور چراغ هاي خياباني چند خطي بخوانم.شهروند را كه ديد گفت: مصاحبه گلشيفته را حتمن بخوان. بنازم به اين دختر. حقش را گرفت از اول معلوم بود مي فهمد اصلا بيشتر از آني كه فكر كني فهميده حرف زده است.خودم از صبح به چند نفر گفته بودم اين گفت و گو را بخوانند كه تصوير عيني سنتوري است و لايه پنهاني كه بارها مرا بر ان داشت تا سنتوري را ببينم و هر بار لايه اي تازه. آنجايي كه از اعتياد سخن مي گويد و يا آنجا كه جامعه را به زنداني خشمگين تر تشبيه مي كند و آرزويش ماندن در همان زندان كوچك اما مهربانتر است.از هنرمندان زيرزميني مي گويد كه معتاد شده اند و برادرش كه رفته هر كجا غير از ايران. فقط بايد رفت. ياد سكانسي از فيلم مي افتم كه كنار جوي آب قوطي ها غلط مي خوردند و او با جاويد قدم مي زد و داشت سنتوري اش را تصوير مي كرد و بعد گفت اين جامعه..... جاي اين مكث همه چيز مي شد گذاشت و بعد هم تصميمش را گرفت كه برود.

سرعت خانم راننده بيشتر شده است و صداي بوقش براي ماشين جلوي بلند. رد كه مي شود راننده آقا مي گويد: هوهه...خانم هم سرش را در مي آورد و داد مي زند: بمير از غصه بيچاره حسود. سوسك. و بعد مي زند زير خنده بلند و قاه قاه...ديدي حال كردي سوسكش كردم.دوباره جدي مي شود و مي پرسد تو اصلا چكاره اي؟مي خندم و مي گويم: بيكار. كار مي كنم روزنامه مي خوانم. مثلا مي نويسم.لبخندي مي زند و سري تكان مي دهد و مي گويد:اي بابا روزنامه نگاري...از روزنامه نگاري چيزي نمانده است كه ياد روزنامه ها به خير... ياد آن روزها به خير. چقدر ما آدم ها عوض شده ايم. چقدر فرق كرده ايم. اه اه....من دوباره غرق مي شوم: چقدر ما فرق كرده ايم و چقدر از خودمان فاصله گرفته ايم. چقدر دنياي ما متفاوت شده است. چقدر دور از هم و چقدر فرو رفته در درون گرمابه نهانخانه خويش.دستم را مي اورم بيرون از پنجره و مي خواهم داد بزنم اي خدا كه صداي سياوش قميشي مي پيچد:

خدا جون مچكريم كه چشم دادي بهمون واسه گريه كردن و ديدن اين دنياي زشت.

مرسي كه پا دادي به ما واسه سگ دو زدن  واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت

خدا جون ممنون از اين كه دو  تا دست دادي به ما  تا اونو رو به هر مترسكي دراز كنيم

خدا جون مرسي از اين دلي كه تو سينه مونه مي تونيم دل يكي ديگه رو بازيچه كنيم.

اخ كه شكرت اي خدا واسه جهان به اين بدي  چي ميشد اگه تو دس به ساختنش نمي زدي.

ولي عصر من را پياده مي كند و اعتراض كه همسفر ساكتي بودم. ظهر روز بعدش به حميد چگيني مي گويم: ما خيلي بد شده ايم. خيلي دور شده ايم. دروغ مي گوييم. يادمان رفته كجا بوديم و چه مي خواستيم...ياد آرزوي خان راننده مي افتم كه ارزوي خيلي از ما ها ست كاش مي شد اين دنيا را متوقف كرد. كاش مي شد چرخ اين دنيا را كشيد. كاش مي شد بازگرداندش به عقب. كاش مي شد و كاش ما حسرت نمي خورديم براي روزهاي رفته و باز مي گشتيم و فرصت عمر دوباره را داشتيم. .....

+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1387ساعت 20:20  توسط حمید مافی  | 

چي بگم من

شاهكار تيتر زني به جان خودم من گاهي وقت ها روده بر مي شوم از اين شاهكار هاي مطبوعات محلي. چند وقتي هست كه در جستجوي اين رسانه ها به مطالب و تيتر هاي عجيب و غريب مي رسم. اين هم يك نمونه اش.

+ نوشته شده در  دوازدهم شهریور 1387ساعت 16:16  توسط حمید مافی  | 

 

این صفحه اول یک نشریه محلی است و می توانید اصل خبر را بخوانید

مبارزه مدنی قهوه خانه داران در سال گذشته وزارت بهداشت و نیروی انتظامی در اقدامی هماهنگ، و اگر اشتباه نکنم در جهت اجرای قانون منع استعمال دخانیات در اماکن عمومی، و به گفته‌ای در قالب «طرح ارتقاءِ امنیت اجتماعی»، تصمیم گرفتند مانع استعمال قلیان در قهوه‌خانه‌ها شوند. قهوه‌خانه‌داران به این طرح معترض بودند

+ نوشته شده در  هفتم شهریور 1387ساعت 19:0  توسط حمید مافی  | 

فراموشی خبرنگاران محلی( قياس دوري نيست اگر رابطه نشريات سراسري با نشريات محلي را چون رابطه سياستمداران با توده مردم و خصوصا جامعه شهرستاني  در نظر بگيريم  كه در بزنگاههاي انتخاباتي مردم شهرستان‌هاي دور عزيز مي شوند  و در فصول ديگر كسي  احوالي از آنان نمي‌پرسد. )

نشریه جدید حامیان دولت در قزوین (عدالت به سبک دولت نهم در صدور مجوز...بعضی ها چند سال در نوبت می مانند و فاقد صلاحیت انتشار نشریه شناخته می شوند و بعضی ها... مبارک است فقط دعا کنیم به سرنوشت اخلاص دچار نشود و انتشارش استمرار یابد. هر رسانه روزنه ای است به دموکراسی...)


آيا رسانه بومي دچار بحران مخاطب شده است؟

اين سوال را چند وقت قبل در گفت و گوي دو نفره با يكي از دوستان كه مي خواست پايان نامه  دوره ارشدش را بنويسد مطرح كردم و پيشنهاد دادم تا مساله مخاطب شناسي در مطبوعات محلي را در دستور كار قرار دهد و براي اين كه استفاده اي هم به شهر قزوين برساند توصيه كردم كه در قزوين مي توانم كمكش كنم.دوست من اما ترجيح داد كه موضوع پايان نامه اش را در دنياي سايبر ‍ژورناليسم  انتخاب كند كه اين روزها هم بحث در باره اش بيشتر است و هم منابع در دسترس.

استدلال اين دوست گرامي براي انتخاب نكردن و يا ن1ذيرفتن پيشنهاد من بسيار ساده بود: كار كردن در حوزه محلي سخت است حالا تو مي خواهي گير بدهي كه مطبوعات محلي را آسيب شناسي كنم. نه عزيز برادر رو سراغ يك موضوع كم درد سر تر....

اين يك واقعيت است كه كار كردن در حوزه مطبوعات محلي هميشه دشواري هاي خاص خود را دارد.در حوزه محلي منابع محدود ترند و خطوط قرمز فرضي بيشتر به چشم مي آيند و بازتاب يك مطلب مساله دار ممكن است به ككنش مستقيم و رو در رو بيانجامد. تصور من بر اين بود كه اين مشكلات فقط و فقط مختص روزنامه نگاران و خبرنگاران نشريات محلي است اما صحبت هاي متعدد با اين دوست گرامي و تلاش وي براي قانع كردن من به اين كه از آسيب شناسي مطبوعات محلي بگذرم نشان داد كه بررسي و باز بيني رسانه محلي هم دشواري هاي خاص خود را دارد و كمتر كسي حاضر است كه دست به چنين كاري بزند چه اين جا هم او علاوه بر اين كه با كمبود منبع روبرو است با مصايب ديگري نيز دست به گريبان خواهد شد كه بايد انرژي بيشتري صرف آن نمايد.

اين دوست مي پذيرفت كه رسانه بومي تبديل به يك موجود بي هويت شده است كه درگير آگهي دهندگان است و بيشتر ازآن كه براي مخاطب مطالبش ارزش قايل شود در جستجوي آگهي دهندگان و جويندگان آگهي است. در واقع يك بولتن تبليغاتي. چه بخش خبري اش هم بيشتر اخبار تبليغاتي نهاد هاي دولتي است كه به منظور جلب توجه ان ها و جذب آگهي در آينده منتشر مي شوند.

بسيار دوست داشتم تا اين موضوع را در قالب گفت و گو با وي ادامه دهم و منتشر كنم اما اين را هم نپذيرفت و اين چند خط هم بدون ذكر نام  انتشار يافت. وقتي كه مديركل ارشادقزوين چهارشنبه جاي خالي نقد مطبوعات محلي را خالي ديد و از رسانه ها خواست تا به اين مساله بپردازند ديدم فرصت بدي نيست تا پيشنهاد برگزاري يك سمينار آسيب شناسي مطبوعات محلي را بدهم و به دوستان خانه مطبوعات پيشنهاد كنم به جاي دعوت از خبرنگاران بين المللي كه چيزي هم براي آموختن نداشت-تجربه كارگاه دكتر مسعودي و آذان به من چنين مي گويد چرا كه كارگاه دكتر مسعودي بسيار كاربردي تر و با ارزش تر بود تا گفته هاي پراكنده و بي هدف آذان-به نشست هاي نقد مطبوعات محلي و آسيب شناسي اين رسانه ها بپردازند كه به دوران حضيض رسيده اند و تنها جنگل ها را ويران مي كنند.اگر دروغ نگويم و خلف وعده نشود سعي خواهم كرد تا بعد از اين در اماتور اين رويه را ادامه بدهم. با گفت و گو و مقاله و .....شما نيز همراهم شويد و چنانچه نظر پيشنهاد يا مقاله اي داشتيد به qjh26@yahoo.com ارسال نماييد.

در همین رابطه دو لینک ادامه بی ربط نیستند:

موانع توسعه مطبوعات محلی (درميان صاحبان مطبوعات بخش خصوصي اصل پذيرفته شده اي وجود دارد مبني بر اينكه اگر يك نشريه در طول مدت معيني مثلا چهار سال پس از انتشار،نتواند درآمدهايش را با هزينه هايش هماهنگ نمايد، عملا شكست خورده است.)....

مطبوعات محلی چالش ها و راهکارها در رده‌بندي‌ نشريات‌ از نگاه‌ پير آلبر«مطبوعات‌ ادواري‌ محلي‌» چنين‌ تعريف‌ شده‌ است‌: اين‌ نشريات‌ 2 يا 3 شماره‌ در هفته‌ منتشر مي‌شوند و تيراژ اندكي‌ دارند، در عوض‌ از لحاظ‌ تيتر بسيار غني‌ هستند. در حقيقت‌ اين‌ نشريات‌ مكمل‌ روزنامه‌هاي‌ يوميه‌ هستند و مي‌توان‌ به‌ آنها، روزنامه‌هاي‌ محلات‌ را هم‌ كه‌ در شهرهاي‌ بزرگ‌ انتشار مي‌يابند و معمولاً به‌ رايگان‌ از جانب‌ شهرداري‌هاي‌ محل‌ براي‌ ساكنان‌ محله‌ ارسال‌ مي‌شوند اضافه‌ كرد. ....

+ نوشته شده در  سوم شهریور 1387ساعت 13:10  توسط حمید مافی  | 

 تیتر یک - ساعی قهرمان شد(می خواستم بنویسم کاش این را هم نمی گرفتیم. اما آنقدر لذت داشت این مدال که توصیه کنم یکی تیتر بزند اصلاح طلب طلایی ابروی علی آبادی را خرید. آیا کسی هست که تفاوت مدیریت ورزشی دولت نهم با دولت اصلاحات را نفهمد این غرور ملی مبارک!)

فیلم مبارزه ساعی را ببینید


انگار قسمت نمي شود من نگاهم به رسانه بومي را بگذارم روي وبلاگ. چه بار اول كه مي خواستم منتشرش كنم دعواي حسين كشاورز بود و عيسي صفري بي خيالش شديم.بار دوم به يكي برخورده بود كه چرا در جشنواره مقالات بومي را به مقالات بين المللي الويت داده اند و بازم گفتيم ولش كن تا بعد از جشنواره كه همه چيز تمام شود و به خوشی بگذرد و ما متهم به هزار کوفت و زهر ماری نشویم. جشنواره که تمام شد تازه داشتیم مرور و می کردیم که چه کرده ایم و ز عرفان دادخواه خداحافظی کرده بودم  كه خبر داد گریزتعطيل شد. خشكم زد گفتم حتمن شوخي مي كند خدابخش لعنتي و باز هم ما را سر كار گذاشته تا سورپرايزمان كند.اما انگار واقعيت داشت و گريز تعطيل شده بود.

گريز يك رسانه مقتدر بود و بازديدكنندگانش بر تيراژ نشريات محلي مي چربيد. خاطرم هست آخرين بار كه با خدابخش در باره بازديدكنندگان گريز حرف مي زدم مي گفت: حدود 950 تا 1000 نفر هر روز به گريز سر مي زنند.آنان كه در دنياي مجازي رسانه دارند مي دانند اين تعداد بازديدكننده روزانه نشان دهنده توفيق يك وبلاگ است. آن هم وبلاگ محلي گريز در قزوين كه فروش معتبرترين نشره اش بر روي دكه به سختي به 900 نسخه مي رسد.

گريز يك رسانه بود.رسانه اي كه گاهي نگاه  مديرآن(عليرضا خدابخش) را منتشر مي كرد و در كنار آن ديدگاه هاي مختلف وبلاگ نويسان قزويني را انعكاس مي داد و يك محل خوب شده بود براي گفت و گوي اصحاب رسانه در قزوين. آنان كه در دنياي غيرمجازي از گفت و گو گريزانند در عرصه مجازي به لطف خدابخش با هم سخن بسيار مي گفتند.

خدابخش بارها ديگران را از ننوشتن بازداشته بود و زماني كه من تصميم به كشتن آماتور گرفتم چقدر در گوشم خواند كه به حرف ديگران گوش نكن و بنويس. اين اواخر توصيه كرده بود هر كس يك نفر را وبلاگ نويس كند و حالا خودش گريز را تعطيل كرده است بي آن كه علتش را بگويد.

من فكر مي كنم تعطيلي گريز يك ضربه مهلك براي وب نويسي در قزوين است كه تازه رونق گرفته و خيلي ها را به خود مشغول داشته است.چه هر گاه مي خواستي آدرس وب نويس هاي قزوين را به كسي بدهي گريز را برايش نشان مي كردي و هر وقت مي خواستي بفهمي كه در دنياي مجازي قزويني ها چه مي گذرد بازهم به سراغ گريز مي رفتي و از آنجا به ديگران سرك مي كشيدي.براي همين ملتمسانه از عليرضا خدابخش مي خواهم كه گريز را به محاق نبرد كه زيانش بيش از هركس نصيب اهل رسانه است در قزوين.زياني بيشتر از تعطيلي نشريات محلي.از او مي خواهم به خاطر رسانه و به خاطر وب نويسي اين نهال نوپا و شكننده برگردد و بازهم گريز را به روز كند.

از آن دسته از وبلاگ نویسانی هم که نگران تعطیلی گریز هستند می خواهم که از علیرضا خدابخش بخواهند به این عرصه بازگردد.

محمد درافشان هم از گریز خواسته است برگردد.

راه گریزی نیست نیمه غایب

گریز باید بیاید حسین آذربایجانی

+ نوشته شده در  یکم شهریور 1387ساعت 16:27  توسط حمید مافی  |