حال من خوب است. خوب خوب خوب!كلي پيام دارم براي تبريك اين روز.فاكس روزنامه كاغذ كم آورده از بس كه پيام تبريك فرستاده اند. ناسلامتي خبرنگار جماعت آدم هاي مهمي هستند و بايد گراميشان داشت.و چقدر ما را گرامي مي دارند. چقدر خوب.همه اش مي خنديم.اشك هايمان درآمد از بس كه خنديديم در اين سالها.چند روز مانده به 17 مرداد، درست 30 روز بعد از 18 تير خنده هايمان شروع مي شود و مي خواهيم بتركيم.....به سلامتي بگذار بخنديم مگر در اين سالها همه اش نخنديديم.مگر اين سالها همه اش به خوشي نگذشت. حالا چند روزنامه هم توقيف شدند و چند خبرنگار هم بيكار.چند روزنامه خوان هم ديگر روزنامه نمي خوانند.چند نفر هم كه از طريف فروش روزنامه امرار معاش مي كردند بيكار.اين همه بيكار داريم اين ها هم رويش.ما مي خنديم فقط سرت سلامت باد و دلت خوش...
مي خواهم بازگردم به چند سال قبل.به خاطراتي كه در ذهنم مانده. هر وقت كه مي روم انباري تا چيزي بردارم ناخودآگاه سرك مي كشم لاي كاغذهاي انبار شده. بوي روزنامه نمور مي آيد. روزنامه هايي كه نيستند و كيفي كه همه اش يادداشت هاي چاپ شده و نشده من است. يادم مي آيد كه چقدر شوق داشتم براي نوشتن ومي خواستم خبرنگار شوم. در ميان تمام شغل هايي كه ديگران دوست داشتند من اين يكي را بيشتر دوست داشتم. انشا مي نوشتم بقيه مي خنديدند. يادش به خير چرا ما انسانيم؟ من كتاب نمي خوانم و هر هر همكلاسي ها و معلمي كه فكر كرد مسخره اش كرده ام و بعد توصيه كرد طنز بنويس.نيازي نبود طنز بنويسم هر روز آن قدر اظهارات خنده دار مي شنيدم كه خودش طنز بود...گفتمان من و مادر بزرگ.كوفتمان يا گفتمان.در يكي از همين وقت ها دانشگاه تحصن شد و طنزي نوشتم كه فتوكپي اش در دست بچه ها به خودم رسيد. اكبر رسولي دستم را گرفت بيا روي برد يك چيزي نشانت بدهم... نه اين را من ننوشته ام. مي ترسيدم بگويم كار خود خر من است.بچه هاي دانشگاه آزاد مشهد در خوابگاه كتك خورده بودند خوب ايرادي نداشت خورده اند ديگر.يكي مي گفت: از روي ابراهيم نبوي تقلب مي كني.خوب تقلب مي كردم حتمن.حالا ستون ثابت داشتم و يكي آمده بود حديث،داخل همان اتاقك كوچك و سراغم را مي گرفت كه ياداشتي بنويسم به طنز براي 2 خرداد. چماق شيرين و فرهاد و سردار نظري.سانسور شد و چند تكه اي هم رفت.اين سه نفر و آشنايي با داوران بعد از دوران تحصيل.كي از همين روزها كه منتجب نيا آمده بود واكمن دادند دستم كه بروم و خبرش را بياورم. ذوق مي كردم كه بالاخره راه يافته ام به حوزه سياست.يك يادداشت نوشتم و رحيم سركار نقش سردبير ولايت را داشت. چاپ كرد و بعد گفت اين را جاي ديگري خوانده است.روزنامه اي كه شبيه آن را چاپ كرده بود برايش بردم. فرقش فقط اين بود كه ولايت سركار دو روز زودتر منتشر شده بود از يادداشتي كه من ظاهرا از رويش نوشته بودم.
روياي نوشتنم به يك واقعيت تبديل شده بود. داشتم مي نوشتم كه خبر دادند حديث توقيف شده است. خشكم زد اما شده بود و تجربه تازه اي از توقيف و بعد دوباره همان راه. سه ماهي ولايت بودم و دلتنگ حديث. رحيم من آمدم رفت و مجيد بالدران شد سردبير ولايت. چند روز اول خوب بود رابطه مان اما بعد من شدم عامل نفوذي رحيم و ما را به خير و ولايت را به سلامت.
حديث از بند رسته اما جايي بود براي تجربه هاي تازه.20 هزار تومان حق تحريري بود كه من از دستان افشاري گرفتم و چقدر خوشحال.يادش به خير رفتم كتابفروشي حسن آقا و چند جلدي كتاب خريدم و يك كيف موسوم به خبرنگاري.
حسين طاهري زير ميز نوشته بود خبرنگاري كه ننويسد مرده است. مرا در شمار مردگان به حساب نياوريد.روزنامه نگاري كه پول بگيرد رپرتاژبگير است. اين را بهنام نوشته بود.حسن و منيژه هم بودند. آقاميري و محمد خيرخواه. مريم و سحر گودرزي نيم وجبي.حديث محل تجمع تمام ما بود آن روزها. تيتر زديم: بازگشت به خانه علي افشاري آزاد شد.تيتر زديم استراتژي مخالفان اصلاحات؛انحلال مجلس ششم. تيتر زديم: فاضلاب بيدستان سلامت 20 هزار نفر را تهديد مي كند.تيتر زديم: شمس الواعظين: به هاشمي گفتم روي باسكول اجتماعي نايستد.تيترزديم و تيتر زديم بابا بي خيال ولش كن. جگركي ممد آقا سگ پز كه يادته...همين تيترا بود كه تو خدمت بيچارم كرد. شدم رابط يك جريان سياسي با نشريه!!جل الخالق. من سرابز بودم كه با يكي گفتگو كرده بودند و زدندش به اسم من برادر هاي گمنام.به من چه اخر.روزخبرنگار و نامه توقيف شده و آن دو خط لعنتي احمد شاملو.. ما روزي دوباره كبوترهايمان را... نه انگار كبوترهايمان گم شده اند و باز نمي گردند. انگار كه ما بايد ...يادش به خير تالار وحدت و شوق و برق اولين توفيق حرفه اي و جشنواره اي كه حالا عوض شده و آدم دلش نمي آيد بگويد مال مطبوعات است و از برادر شريعتمداري تقدير مي شود كه منتقد منصف است.
سرنوشت ماست نترس سرنوشت هرچه خبرنگار است بخند از ته دل. مثل همان روزي كه علي تدين خنديد و گفت: حميد سانسور مي كني. گفتم نه خود سانسوري است و يادم آمد سر سانسور كردن چند جمله به رحيم گفتم همه مطلب را بردار و حالا داشتم تيتر تدين را عوض مي كردم گام هاي اهسته براي انقلاب فرهنگي دوم...نكن برادرخوبيت نداره به جان خودم.من سانسورچي نبودم اما ترس توقيف داشتم....خطري كه هميشه با من است.....ويژه هاي اعتماد ملي بعد از 5 شماره به همان سرنوشت دچار شد و ما خانه نشين. ننويسي مرده اي يادت باشد بايد بنويسي و دنياي مجازي كه كاغذ نيست و بوي كاغذ نمي دهد بايد رفت سراغ كاغذ.
صداي صنعت را بيخيال اصلا تكرارش هم آزارم مي دهد.كات كن اين يك قسمت را و برگرد به حديث و ويژه هايش. درست در وزهايي كه هيچ اميدي به دوباره نوشتن نبود و تيمي كه بهترين خاطره دوران را به جاي گذاشت.همه اش خاطره است و حالا هم به تبعيدي خودخواسته و از سر اجبار كه روزنامه نگار جماعت بايد نانش را در بياورد.
بگذار بخندم از ته دل. اين روزها مال من است و هنوز نيمه جانم و در شمار مردگان و زنده گان. دو جانيم ما...نه سگ جان با هفت جان تمام. مي خندم و پيام هاي تبريك را نگاه مي كنم. يكي پس از ديگري. سلاخان همه شادباش فرستاده اند بي آن كه بدانند ما چه مي كشيم. مي خندم به حرف هاي كواكبيان كه ديشب مي گفت: ما قلممان را نمي فروشيم. راست مي گفت؟مي گفت: قدرت مداح مي خواهد.مي خواهن روزنامه هاي غيردولتي را بيچار كنند و بعد هم هر خبرنگار يك سانتيفيوژ هستند.
بگذريم بگذاريم همان صداي نامجو بپيچد كه عمري دوباره بايد بعد از وفات مارا....طي كرديم اين عمر ما به اميدواري....بگذار همين را تيتر بزنيم.ما را درشمار مردگان نگذاريد هر چند زنده هم نيستيم. اما اميد بايد. اميد را نمي كشم در خودم تا روزي كه ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد..
روزي كه ما كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
ومهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت
روزي كه كمترين سرود بوسه است
وهر انسان
براي هر انسان
برادري است
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل
افسانه اي است
و قلب
براي زندگي بس است
روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي
روزي كه هر لب ترانه اي است
تا كمترين سرود بوسه باشد
روزي كه تو بيايي براي هميشه بياي
و مهرباني با زيبايي يكسان شود
روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم
و من ان روز را ارزو مي كشم
حتي روزي كه ديگر
نباشم