تبليغاتX
آماتور

آماتور

یادداشت های یک روزنامه نگار محلی

یک روز مانده به ۲۳ مرداد وقتی که داشتیم با محمد نژاد صفحه یک رو می بستیم.گفتم محمد یادت نره تبریک بزن به مناسبت میلاد حضرت علی اکبر و روز جوان.همون روز یه تیتر داشتیم از قول آقای رییس سازمان ملی جوانان که فرموده بودند آمار جوانان معتاد محرمانه است  .نژاد گفت: چی بزنم متن تبریک رو. همینجور که فکر می کردیم ایشان در یک ابداع  جذاب گفتند که بزنیم میلاد حضرت علی اکبر و روز جوان بر جوانان معتاد مبارک کاملا با تیتر هم ست می شود.چند دقیقه ای با هم خندیدیم و خلاصه قصه تمام شد تا ما شبانه در راه برگشت به خانه با یکی از همین جوانانی که آمارشان محرمانه است روبرو شدیم.آقای راننده داد می زد قزوین قزوین بیا بالا.ما ساده هم نشستیم داخل ماشین و تکمیل شد و راه افتادیم.تا آبیک با سلام و صلوات رسیدیم. یک دفعه آقای راننده پرسید اهل شیشه ای ؟گفتم : نه برادر شیشه کجاست؟گفت: نه داداشم منظورم اینه که شیشه بازی؟من فکر کردم شیشه بازهم یک چیزی تو مایه های بورس بازه. اما دیدم اقای راننده محترم یک دستگاه موسوم به پایپ را در آوردند و چند تا دانه ریختند داخلش و بعد هم فندک را گرفتند زیرش و همانطور هم رانندگی کردند.هر از گاهی هم تعارف می کرد بزن دادش خوبه واست.و از مزایای مصرف شیشه گفت و این که معتاد نیست فقط برای عشق و صفا می زند.مخلص کلام که ما با یکی از این برادران اهل شیشه و معتادان محرمانه و البته پایپ و مظنه شیشه کلی آشنا شدیم و روز بعد هم اطلاعات را در اختیار دیگر دوستان تحریریه قرار دادیم تا استفاده کنند از این اطلاعات عمومی ما.فقط یک سوال ماند در ته این ذهن ما که چطور رییس محترم سازمان ملی جوانان اماری که جلوی چشم مردم است و هر روز می توان داخل خیابان راه رفت و شمرد تعداد معتادان را محرمانه اعلام می کند؟آیا اوضاع اینقد خیط است که کسی رویش نمی شود رسما اعلام کند چه خبر است؟

پ. ن . این ترانه فروغی را بسیار دوست می دارم.

پشت این پنجره ها دل می گیره
غم و غصه دلو تو میدونی
وقتی از بخت خودم حرف میزنم
چشام اشک بارون میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو میدونی
هر چی بهش میکم تو آزادی دیگه
میگه من دوست دارم تو میدونی

+ نوشته شده در  بیست و ششم مرداد 1387ساعت 12:16  توسط حمید مافی  | 

چند وقتی هست که مدام با خودم کلنجار می روم که آیا ما دچار نا امیدی شده ایم؟آیا آنچه که ناامیدیش می خوانم ما را به انفعال برده است؟ اگر چنین است چرا و اگر نیست پس چرا این گونه وضع عمومی ما خوب نیست.

کنسرت شجریان را که رفته بودم وقتی بلند شدم با دوستانم بر سر یک چیز توافق داشتیم و این که کنسرت دلچسب نبود. چون سابق شور نمی  آفرید و نوعی سرما را می شد در تمام زمانی که روی صندلی نشسته  بودی حس کرد.وقتی در باره علت این سردی کنسرت به گفت و گو نشستیم همه اتفاق نظر داشتند که شجریان و یا هر هنرمندی دیگر نیز می داند در جامعه اش چه می گذرد و ان حس غالب را می گیرد و در همان هوا تنفس می کند و بر اساس همان شرایط و تحت تاثیر آن پیش می رود چنین بود که به خودمان قبولاندیم جای این که از دریچه هنری به کنسرت نگاه کنیم ان را به مثابه یک رویداد اجتماعی و به قول فضلا از منظر جامعه شناسی بنگریم و این که استاد در تمام مدت زمانی که می خواند از زمستان بود و با سازهای سرد و حزن آلود که سایه اشان سنگینی می کرد بر سر دیگر سازها. چه نی و چه تار و قیچک. که در کنار صدای ارام دف و تنبک آنچنان خود نمایی می کردند که گویی مجلس غم است نه طرب و همین هم بود.

این وضع عمومی جامعه ایران است و برای این که متهم به تعمیم به همه نشوم حداقل در دایره دوستان خودم بسیاری را می بینم که دچار پریشان حالی هستند و نا امید از آینده.این نا امیدی سبب آن شده که هر یک گوشه گیری و بی عملی پیشه کنیم و تنها به گذران امور روزمره بیاندیشیم و دچار یک روزمرگی شده ایم.یک بی تفاوتی عمیق که از همین نا امیدی نشات می گیرد.فکر می کنم تعطیلی خانه تشکل ها در این نا امیدی و انفعال ما نقش پر رنگی داشته باشد چرا که ان جا مکانی بود برای گفت و گو و برنامه های دست و پا شکسته ای که بر اینمان می داشت تا تصور کنیم هنوز هم می توان از روزنه های کوچک امیدوار به فعالیت مدنی بود و این که از قبل این فعالیت ها هیچ اگر نماند دوستانی هستند که دغدغه ای مشترک دارند و مکانی که فارغ از تمام هیاهوهای روزمره که آدم های متفاوت را گردهم می آورد تا با یک زبان از دردهای جامعه اشان بگویند. اما امروز کجا باید جمع شویم؟امروز تمام فعالان مدنی این شهر چه می کنند؟این یک وضع عمومی است که از شرایط سیاسی و اجتماعی حاکم بر جامعه نشات می گیرد و بر ما مستولی می شود.

جالب است دیروز روز جوان بود، سالهای قبل از قبل همین خانه ای که حالا نیست کلی برنامه اجرا می کردیم. اما امسال نمی دانم چه اتفاقی افتاد وآیا  کسانی این روز را گرامی داشتند یا نه.هر چه هست این تخم نا امید ی و انفعال دارد در درون ما رشد می کند مثل یک قارچ سمی و بزرگ و بزرگتر می شود و هستند کسانی که دوست دارند این وضعیت را.

چشم انداز روشنی نمی توانیم تصور کنیم هر گونه که نگاه می کنی گویی بن بست است.بن بستی که در موسیقی روزمره امان هم نمود می یابد و در فیلم دیدن ها.در مکالمات روزمره امان  و این که از هم می پرسیم: خوبی و بعد جواب می دهیم: ای شکر. چه می کنی؟ می گذرانیم خدار را شکر. بد نیست.... اما همین هم دروغ است که می گوییم. حال و روزعمومی ما  این روزها خوب نیست و این خود دشمن بزرگ ماست که می خواهد وادارمان کند به گوشه نشینی و انفعال. اما باید بر آن غلبه کنیم و دوباره سرزندگی از سر گیریم.باید امید را زنده کنیم اما چگونه اش فکر می کنم نیاز به یک هم اندیشی دارد و جستجوی یک راه که بعد از چند وقتی دوباره ما را به انفعال نبرد.

+ نوشته شده در  بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 3:54  توسط حمید مافی  | 

گاهی چقدر خوب است آدم فارغ از تمام آن چه که در پیرامونش می گذرد گوش به این صدا بسپارد و این ترانه ها....

 

ما هیچ ندانیم از غم سگ

 

ما سگ مردمان که وفا می کنیم عین سگ

 

ما که جهان هیچ نمیدهدمان محل سگ

 

ما که پارس می کنیم

 

ما که دم تکان می دهیم

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم مرداد 1387ساعت 20:40  توسط حمید مافی  | 

حال من خوب است. خوب خوب خوب!كلي پيام دارم براي تبريك اين روز.فاكس روزنامه كاغذ كم آورده از بس كه پيام تبريك فرستاده اند. ناسلامتي خبرنگار جماعت آدم هاي مهمي هستند و بايد گراميشان داشت.و چقدر ما را گرامي مي دارند. چقدر خوب.همه اش مي خنديم.اشك هايمان درآمد از بس كه خنديديم در اين سالها.چند روز مانده به 17 مرداد، درست 30 روز بعد از 18 تير خنده هايمان شروع مي شود و مي خواهيم بتركيم.....به سلامتي بگذار بخنديم مگر در اين سالها همه اش نخنديديم.مگر اين سالها همه اش به خوشي نگذشت. حالا چند روزنامه هم توقيف شدند و چند خبرنگار هم بيكار.چند روزنامه خوان هم ديگر روزنامه نمي خوانند.چند نفر هم كه از طريف فروش روزنامه امرار معاش مي كردند بيكار.اين همه بيكار داريم اين ها هم رويش.ما مي خنديم فقط سرت سلامت باد و دلت خوش...

مي خواهم بازگردم به چند سال قبل.به خاطراتي كه در ذهنم مانده. هر وقت كه مي روم انباري تا چيزي بردارم ناخودآگاه سرك مي كشم لاي كاغذهاي انبار شده. بوي روزنامه نمور مي آيد. روزنامه هايي كه نيستند و كيفي كه همه اش يادداشت هاي چاپ شده و نشده من است. يادم مي آيد كه چقدر شوق داشتم براي نوشتن ومي خواستم خبرنگار شوم. در ميان تمام شغل هايي كه ديگران دوست داشتند من اين يكي را بيشتر دوست داشتم. انشا مي نوشتم بقيه مي خنديدند. يادش به خير چرا ما انسانيم؟ من كتاب نمي خوانم و هر هر همكلاسي ها و معلمي كه فكر كرد مسخره اش كرده ام و بعد توصيه كرد طنز بنويس.نيازي نبود طنز بنويسم هر روز آن قدر اظهارات خنده دار مي شنيدم كه خودش طنز بود...گفتمان من و مادر بزرگ.كوفتمان يا گفتمان.در يكي از همين وقت ها دانشگاه تحصن شد و طنزي نوشتم كه فتوكپي اش در دست بچه ها به خودم رسيد. اكبر رسولي دستم را گرفت بيا روي برد يك چيزي نشانت بدهم... نه اين را من ننوشته ام. مي ترسيدم بگويم كار خود خر من است.بچه هاي دانشگاه آزاد مشهد در خوابگاه كتك خورده بودند خوب ايرادي نداشت خورده اند ديگر.يكي مي گفت: از روي ابراهيم نبوي تقلب مي كني.خوب تقلب مي كردم حتمن.حالا ستون ثابت داشتم و يكي آمده بود حديث،داخل همان اتاقك كوچك و سراغم را مي گرفت كه ياداشتي بنويسم به طنز براي 2 خرداد. چماق شيرين  و فرهاد و سردار نظري.سانسور شد و چند تكه اي هم رفت.اين سه نفر و آشنايي با داوران بعد از دوران تحصيل.كي از همين روزها كه منتجب نيا آمده بود واكمن دادند دستم كه بروم و خبرش را بياورم. ذوق مي كردم كه بالاخره راه يافته ام به حوزه سياست.يك يادداشت نوشتم و رحيم سركار نقش سردبير ولايت را داشت. چاپ كرد و بعد گفت اين را جاي ديگري خوانده است.روزنامه اي كه شبيه آن را چاپ كرده بود برايش بردم. فرقش فقط اين بود كه ولايت سركار دو روز زودتر منتشر شده بود از يادداشتي كه من ظاهرا از رويش نوشته بودم.

روياي نوشتنم به يك واقعيت تبديل شده بود. داشتم مي نوشتم كه خبر دادند حديث توقيف شده است. خشكم زد اما شده بود و تجربه تازه اي از توقيف و بعد دوباره همان راه. سه ماهي ولايت بودم و دلتنگ حديث. رحيم من آمدم رفت و مجيد بالدران شد سردبير ولايت. چند روز اول خوب بود رابطه مان اما بعد من شدم عامل نفوذي رحيم و ما را به خير و ولايت را به سلامت.

حديث از بند رسته اما جايي بود براي تجربه هاي تازه.20 هزار تومان حق تحريري بود كه من از دستان افشاري گرفتم و چقدر خوشحال.يادش به خير رفتم كتابفروشي حسن آقا و چند جلدي كتاب خريدم و يك كيف موسوم به خبرنگاري.

حسين طاهري زير ميز نوشته بود خبرنگاري كه ننويسد مرده است. مرا در شمار مردگان به حساب نياوريد.روزنامه نگاري كه پول بگيرد رپرتاژبگير است. اين را بهنام نوشته بود.حسن و منيژه هم بودند. آقاميري و محمد خيرخواه. مريم و سحر گودرزي نيم وجبي.حديث محل تجمع تمام ما بود آن روزها. تيتر زديم: بازگشت به خانه علي افشاري آزاد شد.تيتر زديم استراتژي مخالفان اصلاحات؛انحلال مجلس ششم. تيتر زديم: فاضلاب بيدستان سلامت 20 هزار نفر را تهديد مي كند.تيتر زديم: شمس الواعظين: به هاشمي گفتم روي باسكول اجتماعي نايستد.تيترزديم و تيتر زديم بابا بي خيال ولش كن. جگركي ممد آقا سگ پز كه يادته...همين تيترا بود كه تو خدمت بيچارم كرد. شدم رابط يك جريان سياسي با نشريه!!جل الخالق. من سرابز بودم كه با يكي گفتگو كرده بودند و زدندش به اسم من برادر هاي گمنام.به من چه اخر.روزخبرنگار و نامه توقيف شده و آن دو خط لعنتي احمد شاملو.. ما روزي دوباره كبوترهايمان را... نه انگار كبوترهايمان گم شده اند و باز نمي گردند. انگار كه ما بايد ...يادش به خير تالار وحدت و شوق و برق اولين توفيق حرفه اي و جشنواره اي كه حالا عوض شده و آدم دلش نمي آيد بگويد مال مطبوعات است و از برادر شريعتمداري تقدير مي شود كه منتقد منصف است.

سرنوشت ماست نترس سرنوشت هرچه خبرنگار است بخند از ته دل. مثل همان روزي كه علي تدين خنديد و گفت: حميد سانسور مي كني. گفتم نه خود سانسوري است و يادم آمد سر سانسور كردن چند جمله به رحيم گفتم همه مطلب را بردار و حالا داشتم تيتر تدين را عوض مي كردم گام هاي اهسته براي انقلاب فرهنگي دوم...نكن برادرخوبيت نداره به جان خودم.من سانسورچي نبودم اما ترس توقيف داشتم....خطري كه هميشه با من است.....ويژه هاي اعتماد ملي بعد از 5 شماره به همان سرنوشت دچار شد و ما خانه نشين. ننويسي مرده اي يادت باشد بايد بنويسي و دنياي مجازي كه كاغذ نيست و بوي كاغذ نمي دهد بايد رفت سراغ كاغذ.

صداي صنعت را بيخيال اصلا تكرارش هم آزارم مي دهد.كات كن اين يك قسمت را و برگرد به حديث و ويژه هايش. درست در وزهايي كه هيچ اميدي به دوباره نوشتن نبود و تيمي كه بهترين خاطره دوران را به جاي گذاشت.همه اش خاطره است و حالا هم به تبعيدي خودخواسته و از سر اجبار كه روزنامه نگار جماعت بايد نانش را در بياورد.

بگذار بخندم از ته دل. اين روزها مال من است و هنوز نيمه جانم و در شمار مردگان و زنده گان. دو جانيم ما...نه سگ جان با هفت جان تمام. مي خندم و پيام هاي تبريك را نگاه مي كنم. يكي پس از ديگري. سلاخان همه شادباش فرستاده اند بي آن كه بدانند ما چه مي كشيم. مي خندم به حرف هاي كواكبيان كه ديشب مي گفت: ما قلممان را نمي فروشيم. راست مي گفت؟مي گفت: قدرت مداح مي خواهد.مي خواهن روزنامه هاي غيردولتي را بيچار كنند و بعد هم هر خبرنگار يك سانتيفيوژ هستند.

بگذريم بگذاريم همان صداي نامجو بپيچد كه عمري دوباره بايد بعد از وفات مارا....طي كرديم اين عمر ما به اميدواري....بگذار همين را تيتر بزنيم.ما را درشمار مردگان نگذاريد هر چند زنده هم نيستيم. اما اميد بايد. اميد را نمي كشم در خودم تا روزي كه ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد..

روزي كه ما كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد

ومهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت

روزي كه كمترين سرود بوسه است

وهر انسان

براي هر انسان

برادري است

روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند

قفل

افسانه اي است

و قلب

براي زندگي بس است

روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي

روزي كه هر لب ترانه اي است

تا كمترين سرود بوسه باشد

روزي كه تو بيايي براي هميشه بياي

و مهرباني با زيبايي يكسان شود

روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم

و من ان روز را ارزو مي كشم

حتي روزي كه ديگر

نباشم

+ نوشته شده در  شانزدهم مرداد 1387ساعت 16:59  توسط حمید مافی  | 

در میان تما خبرهایی که امروز بود هیچ کدام چون این خوشایند نبود که جمشیدی سخنگوی قوه قضاییه گفت: تمامی احکام سنگسار در ایران متوقف الاجراست.چند وقتی هست که اجرای حکم سنگسار در ایران تبدیل به یک مساله مناقشه برانگیز در میان فعالان حقوق زن و دستگاه های قضایی و دواتی شده بود. از یک سو دولتی ها اصرار عجیب بر اجرای این حکم داشتند و از دیگر سو نهاد های بین المللی فشار زیادی را به ایران وارد می کردند تا این احکام را به تاخیر بیاندازند و مانع اجرای آن شوند.سنگسار در این سالها مساله مورد نزاع مراجع و فقها نیز بوده است به گونه ای که برخی از بزرگان حوزه اجرای آن در غیبت امام زمان را ناممکن دانسته و برخی نیز اصرار بر اجرای آن دارند.به هر صورت روز گذشته جمشیدی در شرایطی به میان خبرنگاران آمد که کمتر کسی تصور می کرد چنین خبری را بدهدآن هم در شرایطی که چند روز قبل خبر رسیده بود که ۹ نفر در ایران منتظر اجرای حکم هستند.جمشيدي، سخنگوي قوه قضايه روز گذشته در حالي به جمع خبرنگاران آمده بود كه اطلاعات واخبار تازه‌اي از مباحث مهم روز جامعه داشت. اما مهمترين بخش اظهارات وي كه بلافاصله در رسانه هاي خارجي نيز بازتابي گسترده يافت، اعلام توقف تمامي احكام سنگسار در ايران بود. وي گفت: دو نفر از محكومان به سنگسار توسط مقام معظم رهبري مورد عفو واقع شده و حكم آنها تبديل به حدود ده سال حبس شده است. همچنين مجازات دو نفر ديگر از  محكومان به سنگسار به شلاق تبديل شده است. جمشيدي همچنين تصريح كرد:‌تمامي احكام سنگسار صادره در ايران متوقف الاجرا شده است. بنابر گفته سخنگوي قوه قضاييه هم اكنون 4 نفر از 9 نفر محكوم به سنگسار ديگر سنگسار نخواهند شد و ساير محكومين نيز درخواست عفو داده‌اند كه اين تقاضا در كميسيون مربوطه در حال پيگيري است.سخنگوي قوه قضاييه البته مشخصات افراد عفو شده را ارايه نداد اين در حالي است كه چندي پيش برخي از محافل خبري از 9 محكوم به سنگسار منتظر اجراي حكم در ايران خبر داده بودند.آخرين حكم سنگساري كه در ايران اجرا شد، تابستان سال قبل بود كه جعفر كياني متهم به ارتباط نامشروع در يكي از روستاهاي تاكستان قزوين سنگسار شد.آن زمان دبير وقت حقوق بشر قوه قضاييه چند روز پس از اجراي حكم اين مساله را تائيد و آن را ناشي از اشتباه قاضي دانست. اين مساله با واكنش نهادهاي بين‌المللي روبرو شد.چند ماه قبل نيز حكم مكرم يكي از محكومين به سنگسار به دستور رئيس قوه قضاييه متوقف شد و وكيل وي از تبديل حكمش خبر داد. امروز تیتر یک روزنامه را همین رفتیم.خبری که در این روزها که حکم ها پی در پی میایند مثبت است.....

+ نوشته شده در  پانزدهم مرداد 1387ساعت 20:56  توسط حمید مافی  | 

 فردا۱۰۲ سالگی مشروطه است و باز می توان به بازخوانی این واقعه تاریخی نشست.ماجرایی که گویی بیش از هر چیز دیگر چون دیگر ناکامی های تاریخی ما از ضعف هم جوشی و همکاری جمعی ما رنج می برد.آن چه که خصلت درونی ماست...


 102 سال عمر درازي است كه مشروطه در ايران طي كرده و هنوز زنده است و گويي مساله روز. همچنان نقد مي‌شود و ريشه‌يابي كه چرا جنبش مشروطه‌خواهان ايراني به بار ننشست و ناكام ماند. ناكامي انگار سرنوشت تمام تلاش‌هاي جمعي ايرانيان است براي رسيدن به قافله جهاني و از همين رو بود كه مشروطه‌خواهان مي‌خواستند « سرتاپا غربي شوند » چرا که مملكتي كه توانايي ساختن صنعت ندارد چگونه مي‌تواند قانون بنويسد و يا همه در صدد «مبارزه با غرب» كه گويا تمام مشكلات مشروطه‌خواهان آنجا بود كه در پي غرب رفته بودند و مي‌خواستند تمام ابواب ايراني را غربي كنند. اما ايران را چه به قوانين غربي. جايي كه اسلام براي تمام جهات زندگي آن قانون دارد. يك سو مشروطه‌خواهان ايستادندد و در ديگر سو مشروعه‌خواهان بي آن كه بدانند اگر قرار است در سرزمين ايران راهي كه آمده‌اند به سرانجام برسد، همزيستي مسالمت‌آميز مشروطه و مشروعه بود. آن چه كه امروزه مي‌توان نام روشنفكري ديني بر آن نهاد.

مشروطه يك تجربه است تجربه‌اي ماندگار در آغاز جنبش ايرانيان براي حكومت قانون و تشكيل عدليه و مجلس شوراي ملي. تجربه‌اي براي حركت به سمت محدود شدن اختيارات حاكم تا هر آنچه مي‌پندارد صحيح است، بي آن كه به شور با ديگران بگذارد به مرحله اجرا درنياورد و از قبل اين تصميم‌ها مملكت را دچار خسران نگرداند.

حال بايد اين تجربه را پاس داشت و به بازخواني آن نشست كه گام نخست بوده براي «آزادي خواهي» و «قانون گرايي» درسي است گرانقدر براي اصلاح‌طلبان امروزي كه تلاش بسيار دارند تا «قانون‌گرايي» و «حکومت قانون» مستقر كنند و «آزادي‌هاي مدني» را پاس بدارند.

عجيب است حكايت ما كه بعد از 102 سال باز هم بر همان راهيم. در تفسير اين داستان تكراری نيز دلخوشيم به اين كه دوران گذار از سر مي‌گذارنيم. گذاري بلند مدت كه تنها زیانش بر پيكره نحيف جامعه ايراني مي‌نشيند و روز به روز اميد و آرزوي رسيدن به آن چه كه در ذهن مشروطه‌خواهان بود را كمرنگ‌تر مي‌كند.

102 سال عمر درازي است كه ما گذرانده‌آيم و هر از گاهي به بازخواني اين داستان نشسته‌ايم و ريشه ناكامي هرچه جنبش بعد از مشروطه بوده را نيز به مجلس به توپ بسته گره زده‌آيم كه نگذاشتند شكل بگيرد و نتوانستيم با هم كنار بيايم. اين يك واقعيت تلخ است كه اگر جنبش مشروطه به بار ننشست بيشتر از آن كه مغلوب قدرت استبداد بيروني شود، از درون به اختلاف رسيد. آنجايي كه دو سوي مشروطه‌خواهان و مشروعه‌خواهان در ميانه‌اي به توافق نرسيدند تا شايد اين نهال تازه به خاك نشانده شده ريشه در خاك اين سرزمين بدواند.

اين خصلت ما ايرانيان است كه اگرچه آزادي مي‌خواهيم و به دنبال جامعه مدني،  اما خود نمي‌دانيم چگونه با هم بر سر يك خواست جمعي، همراهي داشته باشيم. گويا روحيه هم کوشی و هم جوشي ما ايرانيان ضعيف‌تر از آن است كه به سرمنزل مقصودمان برساند. چه همه آن دوران مي‌دانستند كه چه نمي‌خواهند اما نمي‌فهميدند كه چه مي‌خواهند و مشروطه حكايت فيل در تاريكي مولانا را داشت. که هر کس خود می خواست تفسیرش کند.

حال 102 سال مي‌گذرد يك قرن، و ما چون آن دوران اصلاح‌طلبي پيشه كرده‌ايم و هچنان بر همان مداريم. بر راه گذار و نخبگان ما غافل از اين كه براي رسيدن به توسعه بايد بر سر ميز گفت‌وگو بنشيند و ابهام از ذهن يكديگر بزدايند و به يك توافق جمعي دست يابند كه بايد همه با هم اين راه را به سلامت بگذرانيم.

+ نوشته شده در  سیزدهم مرداد 1387ساعت 20:19  توسط حمید مافی  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در زندگی درد هایی هست که مثل خوره روح را می خورد و می تراشد

+ نوشته شده در  یازدهم مرداد 1387ساعت 7:9  توسط حمید مافی  | 

در چند روز اخیر نشریات به طور مداوم خبرهایی را در باره مسائل سیاسی کشور منتشر کردند و در لابه لای این خبرها خبر رسید که در کرمان در عرض ۵ ساعت ۵ نفر خودکشی کرده اند. این یعنی سیاست زدگی نشریات. گزارش وضعیت خودکشي در ایران را امروز منتشر كرديم بوی خوبی نداشت.ان را در ادامه مطلب بخوانيد  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجم مرداد 1387ساعت 20:55  توسط حمید مافی  | 

وضعیت رسانه های ما خیلی خوب است

همشهری عصر هم به شمار روزنامه های توقیف شده در آمد. روزنامه ای که متفاوت از همشهری صبح بود و واقعا خواندنی تر از تمام روزنامه هایی که در ایران منتشر می شوند.این دومین روزنامه نزدیک به شهردار تهران است که توسط هیات نظارت بر مطبوعات توقیف می شود قبل از این که دادگاه در باره اش تصمیم بگیرد.

چند روز قبل هم انجمن صنفی روزنامه نگاران یک گزارش منشتر کرده بود در باره وضعیت مطبوعات که خواندنش بد نیست.بر اساس این گزارش هر 36 ساعت یک بار حقوق روزنامه نگاران در ایران نقض می شود.

این ها را می گذارم کنار گفته های یاسر آذان که می گفت همین که تو انتقاد می کنی و نمی گیرندت خودش نشان از آزادی دارد خنده ام می گیرد.خدایا بابت این همه آزادی که به ما عنایت کردی ممنون و سپاسگذاریم و از تمام آن هایی که این آزادی ها را به ما لطف کرده بیشتر ممنونیم. ما واقعا قدر نشناسیم.

پ.ن -رجا نیوز پروژه توقیف همشهری عصر را شروع کرد.

+ نوشته شده در  چهارم مرداد 1387ساعت 11:35  توسط حمید مافی  | 

آمدن یا نیامدن خاتمی تبدیل به یک مساله شده است و چند وقتی هست که برخی از چهره های سیاسی اصلاح طلب سعی می کنند چنین نشان دهند که "خاتمی تنها چهره ای است که می تواند جامعه را از وضعی که گرفتار آن شده است نجات دهد و یا هم او می تواند به عنوان تنها گزینه اصلاح طلبان بخت انان را برای پیروزی در مقابل رقیب افزایش دهد.به گونه ای که سخنگوی شورای هماهنگی اصلاح طلبان به صراحت می گوید تنها خاتمی قادر به نجات جامعه از وضعیت کنونی است و یا بهزاد نبوی اعلام می دارد به غیر از خاتمی هیچ کس.در این که خاتمی چهره ای است قابل تقدیر و تامل و دارای خصایص بسیار تردیدی نیست اما ساختن چهره یک منجی از خاتمی با توجه به کارنامه هشت سال گذشته او در مسند ریاست جمهوری کمی اغراق امیز و البته خطرناک به نظر می آید.چرا که چنان چه خاتمی حتی ریسک حضور در انتخابات را بپذیرد و به پیروزی نیز برسد این همه مطالبه انباشت شده با توجه به فضایی که برخی از چهره های اصلاح طلب از خاتمی می سازند خطرناک است و دشواری های او را صد چندان می کند.این نگرانی ها بیشتر از آنجا نشات می گیرد که ما ایرانی ها معمولا آدم های خوش بدرقه و بد استقبالی هستیم. میل شدید به قهرمان گرایی داریم و خیلی راحت قهرمانان خود ساخته را به پایین می کشیم. درتاریخ این سرزمین می توان قهرمانان بسیاری یافت که امده اند در میان شور و شوق بسیار مردم و بعد هم با بدرقه بد این ملت گوشه عزلت گزیده اند.گویی ما نیازمند قهرمان هستیم و به قول برشت بیچاره ملتی که نیازمند قهرمان است و بیچاره تر ملتی که در این نیازمندی قهرمانی ندارد و قهرمانی می خواهد بسازد و این قهرمان را خود می شکند. همین دغدغه ها بر آنم داشت تااین یادداشت را بنویسم.


خاتمی قهرمان نیست

۱- جامعه ایرانی جامعه‌ای قهرمان گرا است که برسد و همه را نجات بخشد. جامعه‌ای که در خود احساس عجز و ناتوانی می‌کند و آرزوی وضعی بهتر را به آمدن قهرمان ذهنش گره می‌زند که سرانجام روزی خواهد آمد. در واقع قهرمان می‌تواند اعتماد به نفس را به جامعه بازگرداند و یا در مقام یک رهبر آنان را به حرکت در پی خود وا دارد. چنین است که اگر جامعه‌ای در فقر قهرمان به سر برد قهرمان می‌سازد و آنچه را که خود باید انجام دهد بر دوش قهرمان می‌گذارد.

۲- اصلاح‌طلبان نمی‌دانند برای انتخابات ریاست جمهوری باید چه راهی در پیش بگیرند. جامعه دچار انفعال و سرخوردگی است. شکست‌های متعدد انتخاباتی اصلاح‌طلبان را سرشکسته کرده است و اکنون از یک عدم‌اعتماد به نفس رنج می‌برند. برای رها شدن از وضعیتی که در آن هستند نیازمند یک قهرمانند تا بیاید و یک تنه آنان را نجات بخشد و به اعتبار او دوباره به جامعه بازگردند و قدرت از دست رفته را به کف گیرند و زندگی سیاسی مجددی را آغاز نمایند. در واقع آنان به دنبال یافتن قهرمان هستند و یا چنانچه نشد خود قهرمانی را خواهند ساخت و بعد در پی او به حرکت در می‌آیند. سیدمحمد خاتمی به اعتبار شخصیت فردی و دوران هشت ساله حکومتش بر دولت، اکنون برای اصلاح‌طلبان حکم یک قهرمان را دارد. اعتبار 20 میلیونی وی در داخل در کنار اعتبار بین‌المللی‌اش برای بخشی از اصلاح‌طلبان که می‌خواهند به قدرت بازگردند نعمتی است که تمام نداشته‌های آنان را می‌پوشاند. برای همین است که بسیاری از اصلاح‌طلبان تلاش دارند تا سرنوشت جامعه و اصلاح‌طلبی را به آمدن و یا نیامدن خاتمی گره بزنند. چه اگر او بیاید روزنه‌های امید برای تغییر وضع موجود گشوده خواهد شد و اگر نیاید امیدی به پیروزی نیست و از هم‌اکنون اصلاحات شکستی دوباره را پذیرا شده است.

۳- چنین دیدگاهی آسیب‌های بسیار دارد؛ اول آنکه قهرمان زنده همواره شخصیتی قابل شکستن دارد و ممکن است شخصیت وی مخدوش شود و آنگاه تصور شرایط جامعه‌ای شکست خورده و منفعل با قهرمانی ناکام نشان می‌دهد که تفاوت میان آنچه که اصلاح‌طلبان می‌خواستند به آن برسند با آنچه که به دست آورده‌اند چقدر خواهد بود. تصور کنید با وجود تمام پیش‌بینی‌هایی که هست، خاتمی پیروز انتخابات نباشد، آنگاه آخرین برگ برنده اصلاح‌طلبان نسوخته است و قهرمان زنده آنان در یک کارزار عمومی شکست نخورده و یا اصلا فرض را بر این بگیریم که خاتمی پیروز انتخابات باشد و در مسند ریاست‌جمهوری قصد اصلاح امور را داشته باشد. تجربه دوره گذشته دولت اصلاحات نشان می‌دهد که دستاوردی بزرگ‌تر از قبل نخواهد داشت. چه در آن دوره نه مخالفان اصلاحات این چنین هشیار بودند و راه‌های مقابله را آموخته بودند و نه جامعه تا به این اندازه منفعل و بی‌تفاوت. حتی اصلاح‌طلبان قدرتی بیشتر از امروز داشتند.دوم آنکه؛ ترویج نگاه قهرمان‌گرایانه و امید بستن به یک فرد تا چه اندازه با بنیان‌های دموکراسی سازگار است، تناقضی است که باید اصلاح‌طلبان به آن پاسخ بگویند. آیا اصلاح‌طلبان نباید بگویند که دستگاه‌های تربیت نیروی انسانی آنان در چند سال اخیر چه کرده است که جز سیدمحمد خاتمی گزینه دیگری برای حضور در انتخابات ندارند؟ اصلاح‌طلبان نباید به این پرسش پاسخ بدهند سیاست تقویت جامعه مدنی و حضور در عرصه عمومی چه دستاوردی داشته که آنان این روزها بر این باورندکه جز سیدمحمد خاتمی فرد دیگری نمی‌تواند افکار عمومی را با خود همراه کند؟ آسیب دیگر اینکه خاتمی قهرمان ناشناخته نیست. قهرمانان همواره ناشناسند و در سایه. کمتر به میدان می‌آیند که اعتبارشان پیروزی‌آفرین است اما قهرمان اصلاح‌طلبان کارنامه‌ای از خود به جای گذاشته که قابل نقد است و بسیاری بر او خرده می‌گیرند که نتوانسته به آنچه که وعده داده بود عمل کند. خاتمی خود گفته بود رئیس‌جمهور در حد تدارکاتچی است. لوایح دوگانه‌اش برای افزایش اختیارات رئیس‌جمهوری به تصویب نرسید. حال آیا جامعه از وی نخواهد پرسید کدام اختیارات ریاست جمهوری افزایش یافته که مقامش را از حد تدارکاتچی بالاتر می‌برد و یا کدام شرایط تغییر کرده که او دیگر بار می‌خواهد از این مسیر اصلاحات را به پیش ببرد.

۴- هم‌اکنون اصلاح‌طلبان فرصت چندانی ندارند و باید سریع‌تر تصمیم بگیرند که چه خواهند کرد. آیا با تک قهرمان شناخته شده خود به میدان خواهند آمد و از اعتبار او برای غلبه بر ناکامی‌هایشان بهره خواهند گرفت و یا سراغ خلق قهرمانی دیگر خواهند رفت که در سایه مانده است و اعتباری دیگر دارد. یا اینکه از قهرمانان می‌گذرند و تن به بازی بدون قهرمان می‌دهند و آنچه که دارند را به اعتبار برنامه‌هایشان رو می‌کنند. اینکه اصلاح‌طلبان نگران هستند که جامعه ایرانی به برنامه آنان رای ندهد و در پی قهرمان باشد بجا و منطقی است. اما آیا ساز و کارهای اصلاح‌طلبانه نمی‌توانند افکار عمومی را با خود همراه کنند و قهرمانان اصلاح‌طلبان به میدان بیایند تا به همراه جامعه فردی دیگر را برگزینند و پرچم را به دست دیگری بدهند تا او راه را ادامه دهد و دیگران یاری گرش باشند؟ اصلاح‌طلبان حتی اگر قرار است خاتمی را به عنوان نامزد انتخاباتی معرفی کنند باید به خاطر داشته باشند که از او یک قهرمان یا منجی نسازند و واقعیت را آنچنان که هست تشریح کنند. تصور انتزاعی از پیروزی احتمالی خاتمی در انتخابات و بیان وعده‌هایی که عملی کردن آنها غیرممکن می‌نماید تنها دستاوردش بالا بردن سطح مطالبات و ناتوان نشان دادن قهرمان است. چه بهتر که اصلاح‌طلبان از خاتمی منجی و قهرمان نسازند و سرنوشت او و اصلاحات و جامعه را به هم گره نزنند و بگذارند که خاتمی، خاتمی بماند.

+ نوشته شده در  دوم مرداد 1387ساعت 2:10  توسط حمید مافی  |