تبليغاتX
آماتور

آماتور

یادداشت های یک روزنامه نگار محلی

یکم - بازخوانی میراث علی شریعتی سال هاست که به یک سنت تبدیل شده است و طرفداران وی بر انند که تفسیری از آرا وی ارائه نمایند که البته سازگارتر و نزدیک تر به دموکراسی باشد. از این رو تلاش برای تصویری سوسیال دموکرات از وی به مهم ترین دغدغه ان گروهی از روشنفکران تبدیل شده که با نام نوگرایان مذهبی و یا روشنفکران مذهبی سعی بر آن دارند که مرز خود را با دیگران حفظ نمایند.اینان خود را وارثان اصلی شریعتی می دانند و بر این باور که تنها فهم واقعی از افکار و اندیشه شریعتی در نزد هم اینان است و دیگران چنانچه به نقد آثار و آرا علی شریعتی می نشینند از سر کین روشنفکری است و بدفهمی که خوب وی را نشناخته و یا خوب به مطالعه اثارش ننشسته اند.گویی متون شریعتی از نگاه اینان متن مقدسی است که مفسران آن باید به درجه ای از اجتهاد در آن رسیده باشند.با این حال شریعتی بیش از دیگران تفسیر شده و اثارش برای چند بار به خوانش جمعی رسیده تا پیدا شود آن چه که در پیدا و پنهان وی به رشته تحریر و کلام در آمده چه بوده است.

دوم – شاید بعد از این همه سال طرح این سوال چندان بیراه نباشد که کدام شریعتی مورد نظر است؟ علی شریعتی که خود راوی خود است یا علی شریعتی که می خواهند این چنین باشد.آنچه که هست یا آن چه که باید باشد؟آن چه که وجود دارد و یا آن چه که ما دوست داریم باشد؟همین سبب شده تا چهره های متعدد از اندیشه و آرای شریعتی به تفسیر در آید و نمایان شود.گروهی وی را نماینده شایسته روشنفکران سوسیال دموکرات در ایران قلمداد می کنند که می خواست با تلفیق مذهب و سوسیالیسم سر انجام مدلی حکومتی ارائه نماید که شایسته جامعه ای اسلامی و البته شیعی باشد و گروهی نیز او را فاقد اندیشه سیاسی قلمداد می کنند و حتی نظریه ای چون دموکراسی متعهد را نه نتیجه تعمق وی در باره جامعه ایرانی که تنها نظریه ای خام می خوانند که نهایت نقش علی شریعتی در آن روایت گری بوده است.بخشی وی را یک روشنفکر مسوول و البته لیبرال منش می خوانند که در ستایش آزادی چه ناله ها که نکرده است و بخش دیگر به استناد آرای هم او بر این باورند که لیبراته در برابر رستگاری است و فلاح. پس او را با لیبرالیسم سر سازگاری نبوده و از نگاه وی هر آن چه که مفهوم غیر دینی داشته باشد قابل پذیرش نیست و باید برای جایگزینش مفهومی مذهبی ساخت.تمام این ها با تکیه بر متون شریعتی به دست می آید و برای همین است که برخی از نزدیکان به حلقه هواداران متعصب وی سعی کرده اند برای مطالعه آثار وی مدلی طراحی کنند تا دیگران نیز بر اساس آن الگو شریعتی را بخوانندچرا که او تغییر بسیار کرده تا هنگامی که زنده بوده است.در میان تمام این نقد ها و ستایش ها اما شریعتی واقعی کدام است؟ کدام شریعی را باید پذیرفت؟ و یا شاید بهتر چنین باشد که میراث شریعتی برای نسل امروز چیست و چگونه می توان بر او تکیه کرد؟آیا او همچنان پاسخگوی نیاز های نسل جدید نیز هست و یا به تعبیر برخی باید حکم به پایان دوران شریعتی داد؟

سوم –  1- شریعتی هنوز زنده است و حضوری پر رنگ در جامعه ایرانی دارد. همچنان روشنفکران ایرانی به مساله شریعتی با دیده تردید می نگرند و گویی باید قبل از هر اقدامی تکلیف خود را با او روشن کنند که در صف مخالفان وی قرار دارند و یا موافقانش.هنوز جامعه دانشجویی ایران به بازخوانی آثار وی می نشیند و مسولین دولتی از نزدیک شدن به او پرهیز می کنند و در تلاشند تا فاصله خود با وی را رعایت نمایند. چنین است که ضروری می نماید تا واقعیت شریعتی درک شود و میراث به جای مانده از وی به احترام بازخوانی شود و همگان آن چه که از او به کار می آید را به کار گیرند.از همین رو باید به بازخوانی آثار شریعتي آن گونه که هست نشست نه آن گونه که دوست داریم باشد و میراث وی را به خوانش جمعی گذارد تا هر کس به وسع خود و به اندازه درک و فهمش از شریعتی برداشت نماید.

2- هر چه هست او در زمانه خود یک روشنفکر مسوول متعهد بوده که در دوجبهه ستیز داشته اشت. یکی با عالمان دینی بی عمل که گوشه نشینی پیشه کرده اند و از به کار گرفتن دین برای مبارزه هراس داشته اند و شریعتی در جای جای آثارش به این قشر از جامعه می تازد و نکوهشش می کنند  ما در اسلام‌ روحانی‌ نداریم‌، بلکه‌ عالم‌اسلامی‌ داریم‌ و عالم‌ اسلامی‌ کسی‌ است‌ که‌ قرآن‌ شناس‌، پیغمبر شناس‌، سنت‌ شناس‌و متخصص‌ در فلسفه‌ یا تاریخ‌ یا علم‌الحدیث‌ یا رجال‌ یا اصول‌ یا فقه‌ و غیره‌ باشد. انتقاد من‌ از روحانیون‌ بوده‌ است‌ نه‌ عالمان‌ اسلامی‌ و ادعا می‌کنم‌ هیچ‌ کس‌ به‌ اندازه‌ی‌ من‌افتخار دفاع‌ جدی‌ و مؤثر علمی‌ و فکری‌ از این‌ جامعه‌ی‌ گران‌قدر که‌ امید بزرگ‌ وسرمایه‌ی‌ عزیز ما است‌ نداشته‌ است‌.دیگر سیاست پیشگانی که می خواهند بی توجه به جامعه دین دار ایرانی توسعه وارداتی پیشه کرده و الگوی توسعه غیر بومی را برگزینند. برای همین است که او اگر چه سالها در مکتب غرب تحصیل کرده اما هنوز قهرماناش را برای تهیج عمومی از دل متون ملی و مذهبی ایرانیان بیرون می کشد و تکیه گاه کلام و اندیشه اش مذهب تشیع است و می خواهد قرائتی سوسیالیستی از ان ارائه دهد.چه او در دوران تسلط روشنفکران سوسیال زیست کرده و هژمونی چپ گرایان را احساس کرده است. از دیگر سو تشنه عدالت است ان گونه که جامعه ایرانی  در آن روزگار به دنبال چشیدن طعم واقعی عدالت بود.شریعتی البته نقاد قهاری نیز هست. تفکر او سراسر نقد است. ان هم بیرحمانه و بدون توجه به مصلحت ها.بی محابا سخن می گوید به سان رهبر انقلاب شور می آفریند و به تهیج احساسات جامعه می پردازد تا علیه نظم موجود شورش نماید. يك حاكم است بر همه تاريخ، يك ظالم است كه بر تاريخ حكومت مي‌كند، يك جلاد است كه شهيد مي‌كند و در طول تاريخ، فرزندان بسياري قرباني اين جلاد شده‌اند، و زنان بسياري در زير تازيانه‌هاي اين جلاد حاكم بر تاريخ، خاموش شده‌اند، و به قيمت خونهاي بسيار، آخور آباد كرده‌اند و گرسنگي‌ها و بردگي‌ها و قتل عام‌هاي بسيار در تاريخ از زنان و كودكان شده است، از مردان و از قهرمانان و از غلامان و معلمان، در همه زمانها و همه نسلها.

3- این گونه است که او انقلابی است و نه اصلاح طلب.در اندیشه اش نمی توان سراغی از اصلاح یافت که یک سر بر هم ریختن و فروپاشی نظم موجود است و ساختن سازه ای تازه که باید تفاوت بسیار داشته باشد.اینجا محل نزاع بر سر آرا شریعتی است که او کدام الگو را توصیه کرده و کدام راه را برای انتقال قدرت که قهری به دست می آید توصیه می کند.اگر چه برخی بر این باورند که شریعتی الگوی حکومتی ارائه نداده است اما مطالع آثار وی و تاکید فراوانش بر قیام و انقلاب، امت و امامت نشان از طرحی هر چند ناتمام  در اندیشه وی برای حکومت دارد.شاید اگر علی شریعتی امکان ادامه حیات را می یافت امروز آسوده تر به تفسیر آرا او می شد نشست و آن چه که در ذهن پرورانده بود شفافیت بیشتری می یافت. حال اما بر اساس کم حجم ترین بخش آثار وی باید به ترسیم الگوی حکومتی مورد علاقه وی نشست. طبیعی است که نمی توان وی را مدافع نظامی دموکراتیک در بدو تاسیس قلمداد کرد. چه او نگران برابر دانستن افراد است و دموکراسی راس ها و رای ها را مطرح می سازد و بر پاسداری و نگهبانی بخشی از جامعه به منظور پیشگیری از انحراف انقلاب از مسیر اصلی خودتاکید می ورزد. شریعتی هیچ‌گاه خود را مدافعِ دموکراسی معرفی نکرده است، در هیچ‌یک از اظهارنظرهای او دفاعیه‌ای برای دموکراسی دیده نمی‌شود. او در نوشته‌هایش به دو گونه از دموکراسی نام می‌برد. دموکراسی را آرمان انسانی می‌داند .گاهی از این هم فراتر رفته و افتخار می‌کند که برای «محکومیت دموکراسی» سال‌ها مبارزه کرده است. او بارها پایان اعتقاد به دموکراسی در میان آزادی‌خواهان جهان را اعلام کرده و در مواردی نیز نتایج کنفرانس باندونگ را گواهی بر ادعاهای خود می‌گیرد و مدعی است که پس از آن رسماً اعلام شده دموکراسی دیگر شکست خورده است و اکنون چیزی به نام «دموکراسی متعهدشده» جایگزین آن شده است. در آخرین نامه‌ای که به پدرش می‌نویسد، نیز اظهار می‌دارد که دموکراسی، علم و تمام ایسم‌ها به بن‌بست رسیده‌اند و ایمان و معنویت به زودی جای‌گزین آنان خواهد شد.بخشی از انتقادات او به مسأله‌ی انتخابات مربوط می‌شود. البته او تردیدی در صحت برگزاری انتخابات وارد نمی‌کند، بلکه نگران این است که آرای مردم با تبلیغات تغییر یابند. گویی از نظر او رأیی باارزش است که هیچ‌کس نتواند بر رأی‌دهنده تأثیری بگذارد. از نظر او با برانگیختن احساسات می‌توان آرای افراد را جلب کرد و چه چیزی بدتر از این که احساسات تعیین‌کننده باشد و نه تعقل.شریعتی در این زمینه بحث دموکراسی رأس‌ها و دموکراسی رأی‌ها را مطرح می‌کند. دموکراسی رأس‌ها از نظر وی مربوط به جوامعی است که آرای افراد وابسته به دیگران است و مثلاً رییس قبیله رأی خود را بر تمام قبیله تحمیل می‌کند. اما دموکراسی رأی‌ها مربوط به جوامعی است که افراد جامعه به «اندویدوآلیسم کامل» رسیده‌اند. او البته از قول جامعه‌شناسانی که نامی از آن‌ها نمی‌برد، ادعا می‌کند که برای تشکیل چنین جامعه‌ای چندین قرن باید صبر کنیم! از دیدگاه او حکومت ایده‌آل حکومتی است که در آن شایسته‌ترین شخص به حکومت برسد انتقاد دیگر او بر دموکراسی بر این مبناست که او هدفی ویژه و ایدئولوژیک برای حکومت قائل است، بدیهی است که ممکن است چنین هدفی مورد وفاق تمام مردم نباشد و آن وقت دموکراسی سد راه پیشرفت قرار گیرد. آن‌چه از نظر او مهم است «پیشرفت» جامعه است. حکومت از نظر وی وظیفه‌ی «دفاع اخلاقی و معنوی اجتماع خویش» را بر عهده دارد و این وظیفه‌ را از طریق انتخابات نمی‌توان به جامعه منتقل کرد.غرب‌ستیزی شریعتی نیز در مخالفت او با دموکراسی بی‌تأثیر نبوده است. او معتقد است که دموکراسی کالایی غربی است و خاص جوامعی که به درجه‌ای از تکامل و خودآگاهی رسیده‌اند و به درد جوامع دیگر نمی‌خورد.مسأله این است که شریعتی بیش از آن که دغدغه‌ی دموکراسی داشته باشد، در اندیشه‌ی «انقلاب» بود و اندیشه‌ی انقلابیِ او جایی برای دموکراسی باقی نمی‌گذاشت.

4 - شریعتی سرسختانه مدافع بازگشت به خویشتن است. به معنای دیگر و بر اساس گفتار روشنفکران امروزی او نیز چون بازرگان خواستار بومی سازی مفاهیم و الگو های توسعه  است. در این‏جا می‏خواهیم به عنوان روشن‏فکری که مسؤول زمان خودش، عصر و نسل خودش است، هدف از مسؤولیت خودمان را مشخص کنیم و نقش اجتماعی‏ای که روشن‏فکران و تحصیل‏کرده‏ها و انتل لکتوئل‏های جامعه‏ی آسیایی، یا اسلامی بر عهده دارند معین کنیم. (آن‏چه که گفته‏اند، آن‏چه را که بخش‏نامه کرده‏اند و از خارج املاء کرده‏اند، به عنوان ایدئولوژی جا زده‏اند، کاری نداریم.) و بعد بر اساس همان شعاری که همه‏ی روشن‏فکران مذهبی و غیر مذهبی (به خصوص از جنگ بین‏الملل دوم) مورد قبولشان است (چنان که عمر اوزگان، امه‏سه‏زر، فرانتس فانون، اوژن یونسکو، معتقدند که باید هر جامعه‏ای بر اساس تاریخ و فرهنگی که دارد، روشن‏فکر شود و با تکیه به تاریخ و فرهنگ و زبان عموم، نقش روشن‏فکری و رسالت خودش را بازی کند.

چهارم – حالا چنانچه قرار است كه شريعتي همچنان زنده و تاثير گذار باشد بايد بدون جانبداري به بازخواني ميراث او نشست. نه او را در مقام قديس ستايش كرد و همه خوبي ديد و نه همه اش به نفي او پرداخت.شريعتي را آن چنان كه شريعتي است پاس بداريم و ميراثش را به نسل هاي بعد بدهيم. همانجا كه او نقادي است اميد آفرين و البته جسور.

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 20:44  توسط حمید مافی  | 

دوباره مي سازمت وطن

سه سال گذشت. چه تند و چه زود و ما همچنان خاطرات آن سال ها را مرور مي كنيم. اصلاح طلبان به دنبال راهي براي بازگشت به قدرت. حالا ديگر نه من و نه همنسل هاي من آرمانخواه هستند و نه اصلاح طلبان بر همان عهد ها مانده اند.اين روزها بيش از هر زماني نياز به بازخواني تجربه هاي شكست خورده اصلاح طلبان است آن هم از سوي كساني كه توان و جسارت نقد را دارند و از گفتن واقعيت ها هراس ندارند.

خاطرات ما واز آن سالها چقدر شنيدني است و چند نفر حاضرند آن چه را كه گذشت بنويسند؟

+ نوشته شده در  بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 19:36  توسط حمید مافی  | 

چندی است  که تصور می کنم واژه ها اصالت خود را از دست داده اند.منظورم واژه های روزمره ای است که در حوزه نوشتن با آن ها سرو کار دارم. در این چند وقت علیرغم این که چندبار تصمیم به نوشتن گرفته ام دست برداشته ام که نکند من اشتباه می کنم و تعریف من از واژه ها متفاوت است. حال مثال می زنم؛ اصلاح طلبی دم دست ترین واژه ای است که این روزها استعمال می شود و گویی لقلقه زبان است اما انگار تعاریف متعددی از آن می توان ارائه داد. همانگونه که اصلاح طلبان متعددی می توان سراغ گرفت بی آن که اشتراکی در آن ها بیابی.به تعبیر  رضا مارمولک فیلم مارمولک که می گفت به تعداد آدم ها راه هست برای رسیدن به خدا؛حال نیز می توان چنین گفت که به تعداد اصلاح طلبان و یا مدعیان اصلاح طلبی می توان از اصلاحات تعریف ارائه داد.این چنین است که واقعیت در میان شبه واقعیت ها ناپدید می شود و بدل به جای اصل می نشیند.به نظر می رسد این روزها ما نیز چنین شده ایم و سرنوشت آن همه شور و امید برای اصلاح طلبی بیهوده به یاس و نا امیدی نرسیده است.چرا که آن چه که در ذهن ما به تصویر درآمده بود با آن چه که این روزها می گذرد اصلا تطابق ندارد.

عینی مثال میزنم؛سرنوشت فراکسیون اصلاح طلبان در مجلس هشتم را نگاه کنید؛ تعداد آرای لاریجانی را بشمارید و بعد به خاطرتان بیاورید که در دوران حضور علی لاریجانی در صدا و سیما چه برخوردهایی با اصلاحات صورت گرفت. و یا نقدهای ایشان بر سیاست های هسته ای دولت اصلاحات را برای چند بار مرور کنید.آیا شما اثری از آن چه که مطابق با خواست های اصلاح طلبانه باشد را در دیدگاه های ایشان سراغ دارید؟شاید تمام دلخوشی اصلاح طلبان به این است که لاریجانی از دولت نهم دل کنده و حالا در شمار منتقدان آن قرار دارد اما آیا هر منتقدی را می توان در جایگاه اصلاح طلب قرار دارد؟آیا هم اکنون پورمحمدی هم اصلاح طلب است؟آیا تعریف اصلاح طلبی؛ تنها و تنها نقد سیاست های دولت نهم و مخالف خوانی با آن است؟ تازه اگر این هم باشد باز نمی توان لاریجانی را در این دسته قرار داد . اما انگار اصلاح طلبان باورشان شده که هر کس که مخالف مخالف آنان است می تواند در جایگاه اصلاح طلبی قرار گیرد.

این رویه در فراکسیون اصلاح طلبان در مجلس هشتم نیز به چشم می آید. فراکسیونی که امیدوار بود با یارگیری از مستقل ها وزنی بیشتر از آن چه که هست داشته باشد اما حالا بخشی از اعضای آن  به مبانی مفهوم اصلاح طلبی نیز پایبند نیستند.شما چینش  این فراکسیون و اعضای موثر آن را نگاه کنید. وقتی خباز – یکی از اعضای این فراکسیون_می گوید: اصلاح طلبان با لاریجانی بیعت کردند ویا قدرت اله علیخانی سخنگوی این فراکسیون  می شود آیا می توان امید به توفیق  دوباره اصلاحات داشت؟این که شیخ قدرت علیخانی صلاحیت این را دارد تا زبان اصلاح طلبان راه یافته به مجلس هشتم باشد جای بسی سوال است. نماینده ای که در انتخابات هیات رییسه برای دوستان اصول گرایش تلاش می کند و سابقه ای روشن در نقد و حمله به اصلاح طلبان مجلس ششم دارد حال چگونه می خواهد از خواست های اصلاح طلبان سخن بگوید؟آیا اینجا هم تنها و تنها معیار ضدیت با دولت نهم است و هرکس که بهتر ناسزا بگوید اصلاح طلب تر؟آیا تمام هویت اصلاح طلبان که معمولا باید در سخنگویشان تبلور یابد خلاصه به چنین شخصیتی است؟آیا اصلاح طلبان مجلس هشتم بار معنایی بیعت را می دانند؟آیا آنان از دموکراسی نا امید شده اند و شکست های پیاپی وادارشان کرده تا دست از آن چه که می اندیشیدند بردارند و رویه ای چون رقیب پیشه کنند و هویت خود به فراموشی بسپارند؟ راستی چند وقت است اصلاح طلبان از مفاهیمی چون دموکراسی، جامعه مدنی، نهاد های مدنی و... سخن نگفته اند؟

چند سال قبل خاطرم هست که برخی از تحلیل گران یکی از آسیبهای پیشروی اصلاح طلبی در ایران را استحاله و تغییر سکاندارانش می دانستند حال آهسته آهسته دارد چنین اتفاقی می افتد و جنبش فرتوت و فرسوده اصلاح طلبی_ آن بخشی که می خواهد از مسیر قدرت پیش برود_ گرفتار استحاله شده و بخش دیگر هم که منزوی و منفعل بی رمق افتاده است.در چنین شرایطی امید به شور آفرینی مردم و آشتی دوباره آنان با اصلاح طلبان کمی غیرقابل قبول به نظر می آید. چرا که حالا نمی توان مردم را به خرید جنسی فراخواند که اصل نیست و کارکرد مورد انتظار  را ندارد بلکه ممکن است زیان نیز به همراه داشته باشد.

پ.ن - نادر ابراهیمی مرد عاشقانه های ارام هم در آغوش خاک آرام گرفت. امسال انگار مرگ زودتر به سراغ اهل قلم و فرهنگ امده است.این مجله اینترنتی را  بخوانید.مردی که می سرود:

ما براى پرسيدن نام گلى ناشناس
چه سفرها کرده ايم، چه سفرها کرده ايم ‌
ما براى بوسيدن خاک سر قله ها
چه خطرها کرده ايم، چه خطرها کرده ايم ‌
ما براى آنکه ايران گوهرى تابان شود
خون دلها خورده ايم خون دلها خورده ايم ‌
ما براى آنکه ايران خانه خوبان شود
رنج دوران برده ايم رنج دوران برده ايم ‌
ما براى بوئيدن بوى گل نسترن
چه سفرها کرده ايم چه سفرها کرده ايم ‌
ما براى نوشيدن شورابه هاى کوير
چه خطرها کرده ايم چه خطرها کرده ايم

+ نوشته شده در  نوزدهم خرداد 1387ساعت 6:42  توسط حمید مافی  | 

این دومین یاداشتی است که برای افشین قطبی می نویسم.پدیده ای که در فوتبال و جامعه ایران نیاز به بررسی دارد.افشین قطبی برای همیشه ایران را ترک کرد.مردی که به فاصله یک سال به یکی از محبوب ترین چهره های ملی ایران تبدیل شد و البته به توفیق نیز دست یافت.دیروز با بیژن مومیوند که صحبت می کردیم تعبیر جالبی داشت از این پدیده. می گفت قطبی نه خاتمی بود و نه بازرگان.شاید کمی سخت باشد این تعبیر اما دور هم نیست. شباهت  هایی قطبی به این دو اصلاح طلبی بود و همرنگ جماعت نشدن. زبان گفت و گوی دیگر به کار گرفتن و تغییر ادبیات موجود.او البته توده مردم را نیز همراه خود داشت.اما نه چون بازرگان ناکام ماند در اجرای برنامه هایش و در برابر کارشکنی ها پا پس کشید و نه چون خاتمی بدون گرفتن ضمانت  ماند تا هم  توده را نا امید کند و هم با اعتراف به ناکامی میدان را به رقیب بدهد.بسیار می توان در توصیف پدیده قطبی نوشت و با دنیای سیاست گره اش زد. از این که نمی خواستند کامیابی اش را ببینند و باند هایی در برابرش شکل گرفت. این که تغییر همواره مخالفانی دارد که منافع خود را در خطر می بینند و از هر حربه ای برای ناکامی  تغیرات بهره می گیرند و ....

به هر روی بر این باروم که تحلیل پدیده قطبی در جامعه امروزی ایران نمونه خوبی است برای علل ناکامی اصلاح طلبی و حرکت رو به جلو تحول خواهان.قطبی نیک می دانست چه سرنوشتی در انتظارش هست. نمی توانست بماند  بی اختیار و قدرت و بعد که این همه محبوبیت فروکش کرد کنارش بگذارند. پس چه بهتر ان هنگام که خواست هایش بر آورده نشد و کسی ابزار تحقق وعده هایش را به او نداد کناره گرفت تا افشین قطبی بماند.

از این که بگذریم، دیروز بیژن یک یادداشت در صفحه اخر کار کرد که فکر می کنم به چند بار خواند می ارزد. من که واقعا از خواندنش لذت بردم و چقدر نزدیک است به دنیای ما.

+ نوشته شده در  یازدهم خرداد 1387ساعت 11:29  توسط حمید مافی  | 

می گویند تیتر باید گیرا باشد و خواننده را حریص کند. باید جذاب باشد و در واقع به مثابه یک راهنمای خوب خواننده را به دنبال خود بکشاند. همانطور که باید زیبایی و ظرافت هایش را نیز به همراه داشته باشد. امروز تیتر زدیم خوان هشتم خانه ملت. نمی دانم این ویژگی ها را داراست یا نه. اما راستش دارم وسواسی می شوم.

 

+ نوشته شده در  هفتم خرداد 1387ساعت 19:53  توسط حمید مافی  | 

چندی است که می خواهم بنویسم و باز با خودم کلنجار می روم که آیا نیازی هست به نگاشتن من در باره این موضوع؟گاه حتی موضوعات را هم انتخاب می کنم و چند خط اولش را می روم اما انگار دیگر نای ادامه ندارم. همین چند روز چند مطلب را ناتمام گذاشته ام. مثل دوم خرداد و میراث خاتمی و این که تنها می تواند خاطره خوش ذهن جمعی فراموشکار ما باشد که عافیت طلب شده ایم و هر چه که از دست می دهیم حسرتش را می خوریم و تا داریم قدر ناشناسی می کنیم و یا بازگشت اصول گرایان به دامان بزرگان سنت گرا که نمادش علی لاریجانی است در مقام رییس مجلس و یا سیاست های اقتصادی دولت نهم که تصمیم بر ان گرفته تا بانک ها را تبدیل به قرض الحسنه کند و گوشش به اعتراض های کارشناسان بدهکار نیست و یا رفتن پورمحمدی و تغییر و تحولات وزارت کشور و هزار موضوع دیگر که فکر کنم در باره هر کدامش چند خطی نوشتم و مچاله کردم و ریختم بیرون.گویی مرا سر و کاری با این موضوعات نیست.امروز اما سخنان سارا شریعتی در دانشگاه هنر های زیبا را خواندم با عنوان سنت فراموشی.گویی از دل و جان بر می آمد این که ما فراموشکاریم و این فراموشکاری ریشه در تاریخ و ساختار ما دارد. چه بهتر که گزارش کامل این سخنان را بخوانید بی آن که من بخواهم زیاده گویی کنم در این باره.

از این ها که بگذرم این روزها خیره ام به این همه شتاب و بسیار مرور می کنم شعر مرگ ناصری را.چشم می دوزم به چراغ های راهنمایی و رانندگی انگار همه عجله دارند برای این که زودتر تایمر ها به صفر برسند و پیش از سبز شدن چراغ چون تیر رها شده از چله کمان به حرکت در می آیند و یا ایستگاه اتوبوس و مترو که کسی به حق دیگری احترام نمی گذارد همه شتاب دارند برای رسیدن. به کجایش را من نمی دانم و شاید دیگران هم ندانند. شتاب داریم برای این که زودتر برسیم و شاید زمان کم داریم کمتر از ان که به ذهنمان برسد اما واقعا به کجا؟ ما چقدر جا مانده ایم که این همه شتاب می کنیم و این همه سرعت چرا نمی رسد به جایی که باید. چرا این همه عقب ماندگی تاریخی. اما همه اش عقب ماندگی تاریخی ما نیست حتی  وقتی دستم را می گذارم روی قلبم او نیز شتابناک تر از قبل می زند، آن قدر تند که انگار می خواهد تمام ضربان هایی را که باید در چند سال باقی مانده از این عمر- چند سالش را نمی دانم- بزند یک جا و با هم بنوازد تا زودتر برسد، به کجا اما؟ می پرسمش این همه شتاب برای چیست؟ به کجا چنین شتابان؟ نمی داند و نمی ایستد می خواهد برود. می مانم راستی قرار است کدامین فتح الفتوحی را به نام ما بزنند که چنین می کنیم.دستم را بر می دارم تا با تاخت برود مثل اسب تازه  به کورس آمده ای که رام کردنش زمان می خواهد و چون گرد می آید و می رود. یاد سمندر می افتم و قهرمانش با ان اسب جوانی که باد بود انگار.

شتاب کن! شتاب تا رسیدن به ناکجایی که ما را انتظار می کشد. انگار جایی برای ماندن نیست. انگار برای ماندن حوصله ای نیست. انگار باید شتابناک بود ورنه جا می مانیم از این قافله ای که می رود با سرعت برق و باد؟ به کجا چنین شتابان؟مرا چه شده است که بی  هیچ انگیزه ای شتابناک می روم؟ اندکی بایست. ایستادن با این همه سرعت محال است خطر بسیار دارد. ممکن است به ایست قلبی دچار شویم این روزها ترمز بریدن بهتر است تا ساختن اهرمی برای ماندن بگذار رها کنم این افسار را بگذار برود با تمام سرعتش تا ناکجا آبادی که هیچکس نمی داند کجاست.  

پ.ن- می خواستم در باره نقدی که به حدیث نوشتم و اصلا دوست نداشتم منتشر شود بنویسم. نمی دانم انگیزه رحیم سرکار برای نشرش چه بود اما من تمایلی به عمومی کردنش نداشتم چه دوست ندارم دیگران گمان ببرند که اگر حدیث نمی رویم به خاطر مسائل مالی است و یا اختلاف نظر که همه جا هست.حال رحیم به خواست خود منتشرش کرده و جوابی نیز داده است باز هم می گذارم و می گذرم تا شاید در روزهایی که موج ها نشستند چند خطی در باره چراغ راهنمای یک نشریه بنویسم.نه از نشر عمومی اش دلگیرم و نه از پاسخ رحیم.

+ نوشته شده در  هفتم خرداد 1387ساعت 1:43  توسط حمید مافی  | 

دل و دستم به نوشتن نمی رود. حتی مقاله ای را که برای یکی از همین روزنامه ها قول داده ام بنویسم نیمه تمام می گذارم. تمام شد، خاطره خوبی بود. یادش به خیر دوم خرداد ۱۳۷۶. یادش به خیر سید محمد خاتمی. یادش به خیر ان انگشتر عقیق آبی رنگ.... می شود نوشت از این یادش به خیر ها که همه حس بود. می شود نوشت از آن مرد که آمد. از جامعه مدنی،حکومت قانون، شهروند مداری،حقوق قانونی مخالفان،زنده باد مخالف من ...

حالا اما همه اش خاطره  است. درست مثل قتل های زنجیره ای،مثل توقیف فله ای مطبوعات، مثل در بند کردن دانشجویان، مثل ترور حجاریان،مثل ۱۸ تیر،مثل استیضاح مهاجرانی،مثل محاکمه نوری و کرباسچی...مختاری، پوینده، فروهر و....

نه دل و دستم نمی رود به نوشتن. اصلن حس بدی دارم که برگردم و یازده سال قبل را مرور کنم. اسمش را بگذارم جنبش دوم خرداد. یاد حرف های پیرمردی می افتم که می گفت:" حیف باشد شناسنامه من مهری نداشت اما فکر کردم خاتمی....

می گذرم. ۱۱ سال گذشته است و سه سال بی دولت خاتمی دوم خرداد را تجربه کرده ایم. می خواهم برای چندمین بار چشم بدوزم به فیلم دیدار چند تن از جوانان با خاتمی.انجا که یکی می گوید آقای خاتمی به چشم های من نگاه کن...آیا خواب راحت داری از این .....نه احساسی می شود و خوشم نمی آید از این احساس هایی که نمی گذارند تو کمی تامل کنی.می خواهم بروم سراغ مبانی دوم خرداد یادم می آید که خودشان هم باورشان نمی شد که ۲۰میلیون نفر ....۲۰میلیون رای شوخی نیست اما حالا همه اش دود شد و رفت هوا. خاطره بود. خاطره روزهای  امید و نا امیدی. خاطره روزهای اضطراب و هیجان. خاطره روزهای شتاب که با تئوری های خودساخته بازدارندگی فعال و دوگام به پس های سازمان های سیاسی به گل نشست.

می خواهم بنویسم اما راستش دل و دماغ ندارم اخر مگر یادمان رفته مدیران دوم خردادی،آدم های اصلاح طلب همین جا در نزدیکی خودمان چه ها که... ولش کن این اتوبوسی بود که همه سوار شدند و بعد مسافران اصلی را پیاده کردند.همان هایی که باورشان نمی شد خاتمی رییس جمهور شود، همان هایی که آبادی به آبادی برای رقیبش منبر رفتند همان هایی که دوستانشان را هشدار دادند که مبادا بروید ستاد خاتمی حالا عکس های یادگاریشان ... نه به ما چه دوم خرداد بود و هر  کسی می توانست بیاید و سوار شود. زنده باد مخالف من.

تنها دل خوشی ما همین است این روزها که می توانیم بگوییم دوم خرداد ، اگر بود حالا روزگار این گونه نمی چرخید.حالا همین هم کافی است تا عرق شرم از پیشانی پاک کنیم و سر بالا بگیریم و دل خوش باشیم به خاطره ها... و به آن پیرمرد بگوییم: نه پدر من اشتباه نبود،کاش همان دولت دوم خرداد بود با تمام نتوانستن ها و نخواستن هایش. کاش همان روزها بود با تمام اصلاح طلب نماهایش. کاش می ماندند همان مدیران نیم بند ... اما نه همان ها کار را به اینجا کشاندند تا فقط خاطره باشد این دوم خرداد...

نمی نویسم از این همه خاطره و این روزهایی که بر ما رفت.تنها و همین کافی است که یادش به خیر دوم خرداد و آن همه خاطره که دود شد و رفت هوا.کاش مجالی دوباره بود برای تکرار  ان روزها اما این بار می دانستیم که چه باید کرد.

+ نوشته شده در  سوم خرداد 1387ساعت 8:55  توسط حمید مافی  |