یکم - بازخوانی میراث علی شریعتی سال هاست که به یک سنت تبدیل شده است و طرفداران وی بر انند که تفسیری از آرا وی ارائه نمایند که البته سازگارتر و نزدیک تر به دموکراسی باشد. از این رو تلاش برای تصویری سوسیال دموکرات از وی به مهم ترین دغدغه ان گروهی از روشنفکران تبدیل شده که با نام نوگرایان مذهبی و یا روشنفکران مذهبی سعی بر آن دارند که مرز خود را با دیگران حفظ نمایند.اینان خود را وارثان اصلی شریعتی می دانند و بر این باور که تنها فهم واقعی از افکار و اندیشه شریعتی در نزد هم اینان است و دیگران چنانچه به نقد آثار و آرا علی شریعتی می نشینند از سر کین روشنفکری است و بدفهمی که خوب وی را نشناخته و یا خوب به مطالعه اثارش ننشسته اند.گویی متون شریعتی از نگاه اینان متن مقدسی است که مفسران آن باید به درجه ای از اجتهاد در آن رسیده باشند.با این حال شریعتی بیش از دیگران تفسیر شده و اثارش برای چند بار به خوانش جمعی رسیده تا پیدا شود آن چه که در پیدا و پنهان وی به رشته تحریر و کلام در آمده چه بوده است. دوم – شاید بعد از این همه سال طرح این سوال چندان بیراه نباشد که کدام شریعتی مورد نظر است؟ علی شریعتی که خود راوی خود است یا علی شریعتی که می خواهند این چنین باشد.آنچه که هست یا آن چه که باید باشد؟آن چه که وجود دارد و یا آن چه که ما دوست داریم باشد؟همین سبب شده تا چهره های متعدد از اندیشه و آرای شریعتی به تفسیر در آید و نمایان شود.گروهی وی را نماینده شایسته روشنفکران سوسیال دموکرات در ایران قلمداد می کنند که می خواست با تلفیق مذهب و سوسیالیسم سر انجام مدلی حکومتی ارائه نماید که شایسته جامعه ای اسلامی و البته شیعی باشد و گروهی نیز او را فاقد اندیشه سیاسی قلمداد می کنند و حتی نظریه ای چون دموکراسی متعهد را نه نتیجه تعمق وی در باره جامعه ایرانی که تنها نظریه ای خام می خوانند که نهایت نقش علی شریعتی در آن روایت گری بوده است.بخشی وی را یک روشنفکر مسوول و البته لیبرال منش می خوانند که در ستایش آزادی چه ناله ها که نکرده است و بخش دیگر به استناد آرای هم او بر این باورند که لیبراته در برابر رستگاری است و فلاح. پس او را با لیبرالیسم سر سازگاری نبوده و از نگاه وی هر آن چه که مفهوم غیر دینی داشته باشد قابل پذیرش نیست و باید برای جایگزینش مفهومی مذهبی ساخت.تمام این ها با تکیه بر متون شریعتی به دست می آید و برای همین است که برخی از نزدیکان به حلقه هواداران متعصب وی سعی کرده اند برای مطالعه آثار وی مدلی طراحی کنند تا دیگران نیز بر اساس آن الگو شریعتی را بخوانندچرا که او تغییر بسیار کرده تا هنگامی که زنده بوده است.در میان تمام این نقد ها و ستایش ها اما شریعتی واقعی کدام است؟ کدام شریعی را باید پذیرفت؟ و یا شاید بهتر چنین باشد که میراث شریعتی برای نسل امروز چیست و چگونه می توان بر او تکیه کرد؟آیا او همچنان پاسخگوی نیاز های نسل جدید نیز هست و یا به تعبیر برخی باید حکم به پایان دوران شریعتی داد؟ سوم – 1- شریعتی هنوز زنده است و حضوری پر رنگ در جامعه ایرانی دارد. همچنان روشنفکران ایرانی به مساله شریعتی با دیده تردید می نگرند و گویی باید قبل از هر اقدامی تکلیف خود را با او روشن کنند که در صف مخالفان وی قرار دارند و یا موافقانش.هنوز جامعه دانشجویی ایران به بازخوانی آثار وی می نشیند و مسولین دولتی از نزدیک شدن به او پرهیز می کنند و در تلاشند تا فاصله خود با وی را رعایت نمایند. چنین است که ضروری می نماید تا واقعیت شریعتی درک شود و میراث به جای مانده از وی به احترام بازخوانی شود و همگان آن چه که از او به کار می آید را به کار گیرند.از همین رو باید به بازخوانی آثار شریعتي آن گونه که هست نشست نه آن گونه که دوست داریم باشد و میراث وی را به خوانش جمعی گذارد تا هر کس به وسع خود و به اندازه درک و فهمش از شریعتی برداشت نماید.
2- هر چه هست او در زمانه خود یک روشنفکر مسوول متعهد بوده که در دوجبهه ستیز داشته اشت. یکی با عالمان دینی بی عمل که گوشه نشینی پیشه کرده اند و از به کار گرفتن دین برای مبارزه هراس داشته اند و شریعتی در جای جای آثارش به این قشر از جامعه می تازد و نکوهشش می کنند ما در اسلام روحانی نداریم، بلکه عالماسلامی داریم و عالم اسلامی کسی است که قرآن شناس، پیغمبر شناس، سنت شناسو متخصص در فلسفه یا تاریخ یا علمالحدیث یا رجال یا اصول یا فقه و غیره باشد. انتقاد من از روحانیون بوده است نه عالمان اسلامی و ادعا میکنم هیچ کس به اندازهی منافتخار دفاع جدی و مؤثر علمی و فکری از این جامعهی گرانقدر که امید بزرگ وسرمایهی عزیز ما است نداشته است.دیگر سیاست پیشگانی که می خواهند بی توجه به جامعه دین دار ایرانی توسعه وارداتی پیشه کرده و الگوی توسعه غیر بومی را برگزینند. برای همین است که او اگر چه سالها در مکتب غرب تحصیل کرده اما هنوز قهرماناش را برای تهیج عمومی از دل متون ملی و مذهبی ایرانیان بیرون می کشد و تکیه گاه کلام و اندیشه اش مذهب تشیع است و می خواهد قرائتی سوسیالیستی از ان ارائه دهد.چه او در دوران تسلط روشنفکران سوسیال زیست کرده و هژمونی چپ گرایان را احساس کرده است. از دیگر سو تشنه عدالت است ان گونه که جامعه ایرانی در آن روزگار به دنبال چشیدن طعم واقعی عدالت بود.شریعتی البته نقاد قهاری نیز هست. تفکر او سراسر نقد است. ان هم بیرحمانه و بدون توجه به مصلحت ها.بی محابا سخن می گوید به سان رهبر انقلاب شور می آفریند و به تهیج احساسات جامعه می پردازد تا علیه نظم موجود شورش نماید. يك حاكم است بر همه تاريخ، يك ظالم است كه بر تاريخ حكومت ميكند، يك جلاد است كه شهيد ميكند و در طول تاريخ، فرزندان بسياري قرباني اين جلاد شدهاند، و زنان بسياري در زير تازيانههاي اين جلاد حاكم بر تاريخ، خاموش شدهاند، و به قيمت خونهاي بسيار، آخور آباد كردهاند و گرسنگيها و بردگيها و قتل عامهاي بسيار در تاريخ از زنان و كودكان شده است، از مردان و از قهرمانان و از غلامان و معلمان، در همه زمانها و همه نسلها.
3- این گونه است که او انقلابی است و نه اصلاح طلب.در اندیشه اش نمی توان سراغی از اصلاح یافت که یک سر بر هم ریختن و فروپاشی نظم موجود است و ساختن سازه ای تازه که باید تفاوت بسیار داشته باشد.اینجا محل نزاع بر سر آرا شریعتی است که او کدام الگو را توصیه کرده و کدام راه را برای انتقال قدرت که قهری به دست می آید توصیه می کند.اگر چه برخی بر این باورند که شریعتی الگوی حکومتی ارائه نداده است اما مطالع آثار وی و تاکید فراوانش بر قیام و انقلاب، امت و امامت نشان از طرحی هر چند ناتمام در اندیشه وی برای حکومت دارد.شاید اگر علی شریعتی امکان ادامه حیات را می یافت امروز آسوده تر به تفسیر آرا او می شد نشست و آن چه که در ذهن پرورانده بود شفافیت بیشتری می یافت. حال اما بر اساس کم حجم ترین بخش آثار وی باید به ترسیم الگوی حکومتی مورد علاقه وی نشست. طبیعی است که نمی توان وی را مدافع نظامی دموکراتیک در بدو تاسیس قلمداد کرد. چه او نگران برابر دانستن افراد است و دموکراسی راس ها و رای ها را مطرح می سازد و بر پاسداری و نگهبانی بخشی از جامعه به منظور پیشگیری از انحراف انقلاب از مسیر اصلی خودتاکید می ورزد. شریعتی هیچگاه خود را مدافعِ دموکراسی معرفی نکرده است، در هیچیک از اظهارنظرهای او دفاعیهای برای دموکراسی دیده نمیشود. او در نوشتههایش به دو گونه از دموکراسی نام میبرد. دموکراسی را آرمان انسانی میداند .گاهی از این هم فراتر رفته و افتخار میکند که برای «محکومیت دموکراسی» سالها مبارزه کرده است. او بارها پایان اعتقاد به دموکراسی در میان آزادیخواهان جهان را اعلام کرده و در مواردی نیز نتایج کنفرانس باندونگ را گواهی بر ادعاهای خود میگیرد و مدعی است که پس از آن رسماً اعلام شده دموکراسی دیگر شکست خورده است و اکنون چیزی به نام «دموکراسی متعهدشده» جایگزین آن شده است. در آخرین نامهای که به پدرش مینویسد، نیز اظهار میدارد که دموکراسی، علم و تمام ایسمها به بنبست رسیدهاند و ایمان و معنویت به زودی جایگزین آنان خواهد شد.بخشی از انتقادات او به مسألهی انتخابات مربوط میشود. البته او تردیدی در صحت برگزاری انتخابات وارد نمیکند، بلکه نگران این است که آرای مردم با تبلیغات تغییر یابند. گویی از نظر او رأیی باارزش است که هیچکس نتواند بر رأیدهنده تأثیری بگذارد. از نظر او با برانگیختن احساسات میتوان آرای افراد را جلب کرد و چه چیزی بدتر از این که احساسات تعیینکننده باشد و نه تعقل.شریعتی در این زمینه بحث دموکراسی رأسها و دموکراسی رأیها را مطرح میکند. دموکراسی رأسها از نظر وی مربوط به جوامعی است که آرای افراد وابسته به دیگران است و مثلاً رییس قبیله رأی خود را بر تمام قبیله تحمیل میکند. اما دموکراسی رأیها مربوط به جوامعی است که افراد جامعه به «اندویدوآلیسم کامل» رسیدهاند. او البته از قول جامعهشناسانی که نامی از آنها نمیبرد، ادعا میکند که برای تشکیل چنین جامعهای چندین قرن باید صبر کنیم! از دیدگاه او حکومت ایدهآل حکومتی است که در آن شایستهترین شخص به حکومت برسد انتقاد دیگر او بر دموکراسی بر این مبناست که او هدفی ویژه و ایدئولوژیک برای حکومت قائل است، بدیهی است که ممکن است چنین هدفی مورد وفاق تمام مردم نباشد و آن وقت دموکراسی سد راه پیشرفت قرار گیرد. آنچه از نظر او مهم است «پیشرفت» جامعه است. حکومت از نظر وی وظیفهی «دفاع اخلاقی و معنوی اجتماع خویش» را بر عهده دارد و این وظیفه را از طریق انتخابات نمیتوان به جامعه منتقل کرد.غربستیزی شریعتی نیز در مخالفت او با دموکراسی بیتأثیر نبوده است. او معتقد است که دموکراسی کالایی غربی است و خاص جوامعی که به درجهای از تکامل و خودآگاهی رسیدهاند و به درد جوامع دیگر نمیخورد.مسأله این است که شریعتی بیش از آن که دغدغهی دموکراسی داشته باشد، در اندیشهی «انقلاب» بود و اندیشهی انقلابیِ او جایی برای دموکراسی باقی نمیگذاشت.
4 - شریعتی سرسختانه مدافع بازگشت به خویشتن است. به معنای دیگر و بر اساس گفتار روشنفکران امروزی او نیز چون بازرگان خواستار بومی سازی مفاهیم و الگو های توسعه است. در اینجا میخواهیم به عنوان روشنفکری که مسؤول زمان خودش، عصر و نسل خودش است، هدف از مسؤولیت خودمان را مشخص کنیم و نقش اجتماعیای که روشنفکران و تحصیلکردهها و انتل لکتوئلهای جامعهی آسیایی، یا اسلامی بر عهده دارند معین کنیم. (آنچه که گفتهاند، آنچه را که بخشنامه کردهاند و از خارج املاء کردهاند، به عنوان ایدئولوژی جا زدهاند، کاری نداریم.) و بعد بر اساس همان شعاری که همهی روشنفکران مذهبی و غیر مذهبی (به خصوص از جنگ بینالملل دوم) مورد قبولشان است (چنان که عمر اوزگان، امهسهزر، فرانتس فانون، اوژن یونسکو، معتقدند که باید هر جامعهای بر اساس تاریخ و فرهنگی که دارد، روشنفکر شود و با تکیه به تاریخ و فرهنگ و زبان عموم، نقش روشنفکری و رسالت خودش را بازی کند.
چهارم – حالا چنانچه قرار است كه شريعتي همچنان زنده و تاثير گذار باشد بايد بدون جانبداري به بازخواني ميراث او نشست. نه او را در مقام قديس ستايش كرد و همه خوبي ديد و نه همه اش به نفي او پرداخت.شريعتي را آن چنان كه شريعتي است پاس بداريم و ميراثش را به نسل هاي بعد بدهيم. همانجا كه او نقادي است اميد آفرين و البته جسور.
