امروز تا ساعت یک بعد از نیمه شب سرگرم کارهای صفحه بندی ویژه نوروزی حدیث بودیم با رحیم و کیانوش و پیمان و البته محمد آذربایجانی.شبهای صفحه بندی را از اول روزنامه نگاریم دوست داشتم با تمام دشواری هاش. همیشه دوست داشتم پای صفحه بشینم و با صفحه بند کلکل.اما این روزها زیاد حوصله این کلکل را هم ندارم. چرا که به قول مرتضی علیا؛" مگه من دست می برم تو نوشته هات و می گم چی بنویس و چی ننویس؟ پس تو چرا گیر می دی و دخالت بی مورد می کنی؟"من باید کار خودم را بکنم و صفحه بند کار خودش را.

امروز که داشتیم صفحات رو می چیدیم کنار هم جای خیلی ها رو خالی کردیم که هر سال بی آن که بگیم به همون مطلب می دادن و امسال چند بار گفتیم و خبری نشد. جایی کسانی که عشقشون تحریریه بود و حالا نمی دونم کجا هستند.از یک طرفم خوشحال بودیم و قرار گذاشتیم تو یکی از همین روزا همه بچه هایی که در این یکسال با ما بودند رو جمع کنیم تحریریه و جشن آخر سال بگیریم. شاید سال بعدی نبود....
امسال تو حدیث یک جمع دوستانه شکل گرفت. یک تحریریه که شاید در خیلی از حوزه ها؛از اخلاقی گرفته تا اندیشه و حتی خصلت های فردی با هم تفاوت داشتیم، اما با تمام این اختلاف نظرها کنار هم کار کردیم. تجربه نویی که بیش از قبل به روزنامه نگاری بومی علاقه مندم کرد.
ویژه های امسال حدیث با ویژه نوروزی تمام شد و در این چند وقت نقد های بسیار شنید. بعضی ها همه اش رو ویار سیاسی ما دونستن که واسه شیطنت سیاسی منتشرش کردیم و بعضی ها یه رقیب واسه قر زدن نیروهاشون.اما حدیث یه دغدغه بود. نه دغدغه من که به واسطه تجربه قبلی ام شدم دبیر ویژه، بلکه دغدغه آدم هایی که برای برون داده های فکریشون نیاز به یک نشریه داشتن. پیشنهاد اولیه اش مال نصور بود که می خواست نشریه کرایه کنه و بعد از کم و کیف قصه فهمید که هزینه کار فرهنگی کمر شکنه و ما کارگر جماعت از پسش بر نمی آیم.
امروز آخرین ویژه حدیث در سال 86 رو بستیم و نسبت به ویژه های دو سال قبل واقعا متفاوت بود. هم دایره نویسندگان و هم موضاعات و هم نویسندگان تازه کاری که نمی دانم افتخار کشفشان مال من است یا خودشان. اما طبیعی است که می تونم بگم جمع کوچک حدیث یک تیم تازه داره که هم کم سن و سال تر از من است و هم رشته های تحصیلیشان مثل من با روزنامه نگاری زیاد غریبه نیست و هم بهتر از من کتاب خوانده اند.
هنوز هم خوابم نمی آید و نمی دانم شیطنت آخر عمو رحیم که در طول یک سال گذشته گاه و بیگاه برای هم تند شدیم و چند دقیقه بعدش زدیم زیر خنده چی بوده.رحیم می گفت خیلی فرق کردم. راست می گفت خدایش. کمتر حذف کرد. تازه گاهی من شدم سانسورچی رحیم و بچه ها داد می زدن،ببین به کجا رسیده که حمید سانسور می کنه. و واقعا من سانسور می کردم.هم کیانوش،هم محمد غزنویان،هم نصور و هم زهرا نادرپور و حتی سهرابی از تیغ سانسور من در امان نموندن. چه برسه به خودم که یاد گرفتم خودسانسوری کنم قبل از این که سانسور شوم .
اگر کسی بپرسه از یک سال کار روزنامه نگاری امسالت راضی هستی،قطعا می گم آره. چون اگر هیچی نداشت چند شماره ماندگار و گفت و گوی به یادماندنی به همراه دوستان خوبی که حدیث را به تحریریه دیگر امید دادن از آن به جا ماند.
از همه اونایی که به حدیث مطلب دادن و ندادن،به ما وقت مصاحبه دادن و ندادن، ما رو دلگرم کردن و دلسرد، نقدمان کردن و نکردن،نوازشمون کردن و خلاصه هر چه دل تنگشون خواست تو رومون و پشت سرمون گفتن ممنونیم و دمشون گرم.
اینم بگم که هنوز واسه سال بعد حدیث برنامه نریختیم اما قصد دارم تو این وبلاگ بیشتر از قبل از تجربیات روزنامه نگاری بنویسم. تجربیاتی که ممکنه به کار دیگران هم بیاد تا حداقل اشتباهات منو تکرار نکن. آخه من جز اون دسته روزنامه نگارم که همه چیز رو تجربی یاد گرفتم. اینم دلیل اسم آماتور بر روی این وبلاگ که خیلی ها می پرسن چرا آماتور....