روزهایی که با حسین طاهری و بهنام و حسن حدیث را منتشر می کردیم دست نوشته ای زیر شیشه میز بود که به سان یک برنامه عمل بود؛روزنامه نگاری که ننویسد مرده است.هر بار که از دنیای نوشتن و تحریریه فاصله گرفتم یکی از همین ها زنگ زد که نکند مرده ای و من با خودم کلنجار می رفتم که نه من زنده ام پس چرا مرده ام به حساب می آورند و هر کدام ما چهار نفر که از تحریریه دور شدیم یکی انگار باید زنگ می زد و قلقلکی که کار تو این نبود برگرد.هنوز و شاید به خاطر این بود که با تمام نامهربانی هایی که می دیدیم تاب نبودن نداشتیم و نمی خواستیم مرده به شمار بیایم.همین درد نوشتن بود که چند صباحی کوله بارم را دستم می داد و تحریریه ای تازه. می آمدم و با عمو رحیم دعوایم می شد و باز می رفتم اما می دانستم یکی از همین روزها باز می گردم.
آماتور هم در یکی از همین روزهای آمدن و رفتن منتشر شد. همان روزهایی که داشتم صفحات شماره های آخر اعتماد ملی را می بستم (و به خاطر همان پنج شماره شدم بچه اعتماد ملی و یادم ماند در قزوین می شود همه چیز را به همه چیز ربط داد.)و می دیدم دیگر اعتماد ملی هم ما را تاب نمی آورد به دنیای مجازی پناه آوردم به صورت رسمی و با شناسنامه و خیال های بسیار در سر داشتم. باورم نیمشد به فاصله هر سه روز یک بار به روزش کرده باشم و در یک سالی که رفته گاه در روز بازدید کننده ای بالاتر از ۵۰۰ نفر داشته و گاه نیز خود بوده است. آماتور خلق شده دست من بود عاصی ،شورشی،آرمان گرا،بی محابا،نقاد و نق زن،حراف و.... که بسیاری را رنجاند چون خود من. بلد نبود زبان به کام بگیرد و آن چه را که می بیند ننویسد.دوستان بسیاری یافته بود. در این سو و آن سوی آب های دنیا. در سراسر ایران. دوستان مجازی که گاهی اوقات از نزدیک دیدمشان و چه مهربانانه دوست شدیم. دوستانی که دغدغه اشان شبیه هم بود.آماتور این چنین بود بی رحم و شورشی و من این چنین مخلوقی را بسیار دوست می دارم.
اما چگونه است که با تمام دوست داشتن ها باید دل از این کودک برکنم آن هم درست در روزهایی که یک سالگی اش را به جشن نشسته است و تازه می خواستم رادیو اماتور را راه بیاندازم.اما این جا سرزمین برنامه های ناتمام است.باید یاد بگیری و بدانی هر چه که در ذهن داری را امکان اجرا نیست.
من به کشتن مخلوق خویش نشسته ام و سرشام از اضطراب. اما باور کنید آماتور برای چند وقتی در شمار مردگان خواهد آمد. اما گواهی فوت برایش صادر نمی کنم چون شاید روزی دوباره زمان و زمین برایش مهیا بود. شاید قلب من پیر مرد ۲۸ ساله بازهم یاری کرد و دست هایم نلرزید.شاید هر نوشته ام به ۱۰۰نفر مرتبط و غیر مرتبط برنخورد که گوشی تلفن را بردارند و به دوستانم زنگ بزنند که ببین چه نوشته است این حمید!!!

بعضی روزها که ورودی ها را نگاه می کردم می دیدم من و اماتور با هم جستجو شده ایم و چه بسیار بودند جویندگان آماتور که به حمید مافی رسیده بودند و من چقدر این نام مخلوقم را دوست داشتم.
حال اما تا روزی دوباره می خواهم آماتور را به دهان مرگ که نه شما بخوانید به بندش بفرستم پیش از ان که خودم را به بند بکشد.می خواهم برای چند صباحی به تعطیلاتش بفرستم خسته شده است و نیاز به استراحت دارد بعد از این همه ناسزا که در این چند وقت شنیده است. دیده اید گاهی نشریات تعطیل می شوند و بچه هایشان را جمعی به سفر می برند حالا فکر کنید آماتور هم این چنین است و به سفر می رود. بگذاریدش به حساب خستگی من. به حساب کم آوردن من و این که می خواهم چند صباحی استراحت کنم در این روزهای شلوغ. شاید استراحت اجباری و بلند مدت شاید هم کوتاه کوتاه!!!
پس در آخرش از تمام آنانی که در این چند وقت از پست ها و نوشته های من رنجیدند عذر می خواهم و دست تمام آنانی که آماتور را در شمار دوستان خود قرار داده بودند را از دور ترین نقطه به صمیمی ترین شکل می فشارم و امید به آن که روزی دوبار این سفر کرده باز آید.
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادریست.
روزی که دیگر در خانه هاشان را نمی بندند
قفل افسانه ای است وقلب برای زندگی بس .
روزی که معنی هر انسان دوست داشتن است تا تو بخاطر آخرین حرف به دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف زندگی است تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه ای است تا کمترین سرود بوسه باشد.
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود .
روزی که ما برای کبوترهایمان دانه بریزیم و من آن روز را انتظار میکشم
حتی اگر روزی که دیگر نباشم...
