می خواستم بهاریه بنویسم به دور از هر گونه سیاهی.
می خواستم بنویسم صدا می آید ، صدای پای تازه گی و نو شدن.
می خواستم بنویسم رفت سال روزهای بد .
می خواستم بنویسم من تازه شده ام در این روز آخر،می خواهم لباس نو بر تن کنم و فریاد بهاری سر دهم.
می خواستم بنویسم زمین سبز شده است و ایام خوش فرا می رسد.
می خواستم بنویسم لباس تن را به در آر که بوی امید می آید.
.
.
.
.
.
امروز 29 اسفند بود روزی که بی پایان دوستش می دارم. روز غرور ملی من. دیشب علی زنگ زد بریم سر خاک مصدق احمد آباد. می خواستم با مصدق سالم را تمام کنم. خندیدم و گفتم می آیم.
.
.
.
.
.
.
.
امروز 29 اسفند بود تنها چند ساعت به آخر سال روز های بد. سال غم. سال دلتنگی. سال مرگ ، سال سقوط، سال سیاه.
دیشب حسن آمده بود با سه کتاب به سنت هر ساله برایم کتاب می خرد به بهانه 29 اسفند. خندیدم بازهم.
گفتم به درود غم که من شادم. که شادی با من است . که من طراوتی دوباره یافته ام. که می خواهم.....
.
.
.
.
.
امروز 29 اسفند بود و من بی هیچ کم و کاستی از بودن خودم بر روی این کره خاکی پشیمانم. حال می توانید نام ناامیدی یا هرچه که دلتان خواست به آن بدهید اما امروز یافته ام که برای زیستن بدینسان دلیلی ندارد.امروز یافته ام که ای کاش پدرم بزرگترین خبط زندگی اش را مرتکب نشد.
من به 29 امین سال بودنم بر روی این کره خاکی رسیدم درست در آستانه بهار که من هر رفتنش را با عمر به باد رفته جشن می گیرم. اما این بار شوق بهار ندارم که هیچ شوق خودم را همین امروز به باد دادم .
بد است آدمی آخرین یادداشت سالش را این همه غمگنانه و با درد بنویسد و از دلتنگی هایش بگوید. اما من اعتراف می کنم دلتنگ شادیم. دل تنگ آزادیم. دل تنگ خود خود خودم هستم. دلتنگ این که .......
سال بد به آخرش رسیده و من چشم به راه سال خوب می ایستم در حالی که مرگ خویش را به شادمانی جشن می گیرم. مرگ روزهای خوب سال بد.
نه افسردگی گرفته ام و نه دلخور از کسی که امروز در مراسم اختامیه سال شرکت با بچه ها به اندازه تمام روزها ی کاری خندیده ام. اما دلم برای خودم تنگ شده است. برای خود خود خودم.
امید آن که شما سالی سرشار از شادابی و آزادی را تجربه کنید.
مرا به خاطر تمام بدی هایم ببخشید.

