تبليغاتX
آماتور

آماتور

یادداشت های یک روزنامه نگار محلی

روزی ما دوباره کبوتران‌مان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان برای هر انسان برادری است.

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

افسانه ایست

و قلب

برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف زندگی است

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه ای ایست

تا کمترین سرود، بوسه باشد.

روزی که دوباره ما برای کبوترانمان دانه بریزیم...

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی

که دیگر نباشم

احمد شاملو

+ نوشته شده در  هشتم تیر 1388ساعت 18:45  توسط حمید مافی  | 

حضرت آقای مرغ سقا!ما تعریف شما را خیلی وقت پیش شنیده ایم و اگر لطف کنید منقار مبارک را کمی باز کنید که ما بیرون برویم، همیشه دعا گوی وجود مبارک خواهیم بود.

نمی دانم چرا اما از در که امدم تو در این گرمای سوزناک تابستان شیشه آب را آوردم اما تا تمام ماهی سیاه کوچولو را برای چندمین بار نخواندم یادم نیامد که بی نهایت تشنه ام.

اعتراف می کنم بی نهایت این قصه را دوست دارم و به سان یک تسکین دهنده است که می توان با آن به خواب رفت.درست مثل موسیقی هایی که این روزها می توان برای چندین و چند بار پیاپی گوششان داد و مثل صدای فرهاد که می گه شنبه روز بدی بود...

شاید بهتر باشد که اعتراف کنم این روزها را اصلا دوست ندارم.از شنبه ها بدم می آید و این آژانس سر محل که روز جمعه ۲۲ خردادبا من شرط بست.....اره شنبه روز بدیه....

+ نوشته شده در  ششم تیر 1388ساعت 15:7  توسط حمید مافی  | 

این یادداشت محمد قوچانی است که برای بار دوم  منتشر شده است.عنوان اصلی یادداشت روزنامه نگار شدن چه آسان و روزنامه نگار مردن چه دشوار، است.اما آرزوی اخرش گویی حال این روزهای ماست که خود به مرگ رفته ایم.او ساعت ۲ روز شنبه بازاشت شده است.


روزنامه‌نگار شدن چه آسان

روزنامه‌نگار مُردن چه دشوار

روزهایی بود كه در ایران روزنامه‌نگار شدن دشوار بود روزهایی كه روزنامه‌ها و نشریه‌های كشور معدود بود و محدود بود به دلخسته‌های نسل اول روزنامه‌نگاری ایران كه دو دهه هر دم بر جنازه نشریه‌ای مویه كرده بودند و در سوگ از دست دادن رسانه‌ای سیاهپوش شده بودند و باز هم صبوری كرده و روزنامه‌نگار مانده بودند. از سیاسی‌نویسی به سینمایی‌نویسی روی آورده بودند اما روزنامه‌نگار مانده بودند؛ از سیاسی‌نویسی به ادبی‌نویسی روی آورده بودند اما روزنامه‌نگار مانده بودند؛ از روزنامه‌نویسی به ماهنامه‌نویسی روی آورده بودند اما روزنامه‌نگار مانده بودند؛ از نشریه‌های عمومی به مجله‌های تخصصی تبعید شده بودند اما حتی در تبعید هم روزنامه‌نگار مانده بودند. ورود به این جمع دلخسته و مویه‌كرده و سیاه‌پوشیده البته سخت بود كه اینان به چشم خویش هجوم نوآمدگان را دیده بودند. همان انقلابیان كاغذی كه به جای اسلحه، قلم برداشته بودند و به جای خونریزی، جوهرفشانی می‌كردند. پس چه انتظار كه نسل اول روزنامه‌نگاری ایران آغوش برای این نوآمدگان بگشاید كه آنان اهل آغوش نبودند. نسل اول با جوانانی كه آمده بودند تا در روزنامه‌نگاری انقلابیگری پیشه كنند سرسنگین بودند چرا كه هدف این انقلاب واژگونی حاكمیت ایشان بود. همین دیوار بلند بی‌اعتمادی سبب شد نسل دوم روزنامه‌نگاری ایران كمتر بتواند با نسل اول رابطه‌ای معتمدانه برقرار كند. نهایت همراهی آنها همزیستی بود: روزنامه‌های بزرگ جای نسل دوم بود و ماهنامه‌های كوچك جای نسل اول. روزنامه‌نگار شدن سخت بود اما روزنامه‌نگار ماندن ممكن. جوانان به سختی می‌توانستند اعتماد پیران و استادان را جلب كنند تا تجربه‌ها سینه به سینه به نسل‌ها سپرده شود. رازها ناگشوده می‌ماند و رمزها گشوده نمی‌شد. روزنامه‌نگاران كه خود اهل خاطرات و خطرات بودند خاطرات خود را از تیتر و روتیتر و سوتیتر و سانسور و چاپ و صحافی و صفحه‌بندی و احضار و گاف و خبرخوردگی و محرم‌علی‌خان‌ها و خبر دزدیدن از چاپخانه و كازیه را در سینه نگه می‌داشتند تا مبادا به همین اتهامات شریف محاكمه شوند! روزهایی شد كه در ایران روزنامه‌نگار ماندن دشوار شد؛روزهایی كه روزنامه‌ها و روزنامه‌نگارها به قدرت رسیدند و به دولت و مجلس رفتند. وزیر شدند و وكیل و تعداد روزنامه‌ها چنان فزونی گرفت كه به تعداد بیشتری روزنامه‌نگار نیاز شد. روزهایی كه نسل سوم روزنامه‌نگاری ایران به دنیا آمد. آغوش‌ها گشوده شد و حلقه‌ها باز شد. هراس‌ها از میان رفت و بی‌پروایی آمد. هركس می‌توانست روزنامه‌نگار شود.

روزنامه‌نگار می‌توانست هرچه بخواهد بنویسد. روزنامه‌نگاری حرفه‌ای شد. روزنامه‌نگاری پولساز شد. روزنامه‌نگاران به شخصیت‌های مرجع اجتماعی تبدیل شدند. روزنامه‌نگاری دیگر دلمشغولی روشنفكرانه نبود. شور و شوق جوانی بود. معركه‌گیری سر پیری هم بود. بودند از نسل اول روزنامه‌نگاری ایران كه به نسل سوم پیوستند و چه خوب، كه احیا شدند اما روزنامه‌نگار ماندن عجیب سخت شد. توپخانه‌های آتشین و سنگرهای كاغذین. از سوی دیگر جاه‌طلبی جوانی و بلندپروازی ذاتی روزنامه‌نگاری چون بنگ و افیون در جان نسل سوم افتاد. اگر دیگران می‌توانستند به عنوان مدیرمسوول و صاحب‌امتیاز و ستون‌نویس با چاپ مجموعه مقالات مطبوعاتی خود وزیر و وكیل شوند چرا جوانان نتوانند؟ و این همان آفت نسل سوم روزنامه‌نگاری ایران شد. برخی به هوس قدرت افتادند و برخی در افسون فرنگ فرورفتند. اینترنت كه آمد و تلكس كه منسوخ شد و وبلاگ به دنیا آمد تعداد كسانی كه سردبیر خودشان شدند بیشتر شد و شگفتا كه حاكمیت هم این بریدن از خاك و كاغذ و پناه بردن به خاك بیگانه و كاغذ الكترونیك را ترویج می‌كرد. حاكمیت با این توقیف‌ها و اپوزیسیون با آن تحویل‌گرفتن‌ها فرصت روزنامه‌نگار شدن را از ما گرفته است. ما باید سال‌ها بمانیم تا روزنامه‌نگار شویم. روسای‌جمهور بسیار و وزیران زیادی باید بروند تا ما روزنامه‌نگار شویم. در ایران اما برعكس است: نسل‌های روزنامه‌نگاری عوض می‌شوند اما روسای دولت‌ها سال‌ها باقی می‌مانند! به ما حتی فرصت اشتباه كردن نداده‌اند؛ با یك گناه از بهشت مطبوعات بیرون می‌شویم.

این روزها، روزنامه‌نگار ماندن سخت شده است؛كم هستند مانند احمد بورقانی كه در عین روزنامه نداشتن روزنامه‌نگار بمانند. برای برخی روزنامه‌نگاری مقصد است و برای برخی وسیله. برای برخی روزنامه‌نگاری كاروانسرای بین راه است و برای برخی سرای باقی. اما با این توقیف‌ها، با این قتل‌نفس‌ها، با این افسون‌های فرنگ، با این وبلاگ‌های قشنگ، با این روابط عمومی‌های فرمانبردار، با این بولتن‌های چاپ اعلا، با این حقوق‌های بخور و نمیر، با این دنیای متناقض مگر می‌توان روزنامه‌نگار ماند؟ این پرسش وسوسه‌انگیز نسل سوم روزنامه‌نگاری ایران است. ما روزنامه‌نگاران نسل سوم مرگ‌آگاه‌ترین مردمان ایران هستیم. چرا كه مرگ عزیزان بسیاری را دیده‌ایم. عزیزان كاغذی، عزیزان بی‌جانی كه در آغوش ما جان به جان‌آفرین تسلیم كردند. ما روزنامه‌نگاران نسل سوم تحقیرشده‌ترین نسل روزنامه‌نگاران هستیم. ما مصداق كسانی هستیم كه هرگز از یك دقیقه بعد زندگی خود خبر ندارند. بر آینده ما نه منطق حكم می‌كند، نه عقل، نه احساس، نه عاطفه. هیچ‌كسی از آینده خود خبر ندارد اما می‌تواند برای آینده خود- حداقل آینده كوتاه‌مدت خود- برنامه‌ریزی كند اما ما نمی‌توانیم برای فردای خود برنامه‌ریزی كنیم. هر روز كه به دفتر نشریه خود می‌رویم نمی‌دانیم كه آیا فردایی هم در كار هست؟ نكند فردا دوشنبه باشد كه دوشنبه‌ها روز تشكیل جلسه هیات نظارت بر مطبوعات است. نكند فردا یكی از شنبه‌ها یا دوشنبه‌ها یا یكشنبه‌ها یا سه‌شنبه یا چهارشنبه‌ها یا پنجشنبه‌هایی باشد كه ممكن است شعبه‌ای در دادگاه حكم توقیف نشریه ما را بدهد. خدا را شكر كه جمعه تعطیل است! ما حتی شب عید هم نداریم. ما حتی شب‌های عید هم- درحالی كه بر مجلات و نشریات‌مان لباس نوروزی پوشانده‌ایم- لباس سیاه می‌پوشیم و در غم از دست دادن مجلاتی كه نوروز را نمی‌بینند می‌سوزیم. ما سال‌های عمرمان را با ویژه‌نامه‌های نوروز می‌شماریم؛ ویژه‌نامه‌هایی كه روزبه‌روز كمتر می‌شوند. به خنده‌هایمان نگاه نكنید؛ ما از دل سوگواریم. به جشن‌هایمان نگاه نكنید ما از سر بی‌خیالی خوشحالیم. كدام شغل و كدام كاسبی را سراغ دارید كه به كوچك‌ترین خطا شاغلان و كاسبان در آن به اعدام محكوم شوند؟ به جرم خطای یك نفر همه كارگران و كاسبان یك محل را از كار بیكار كنند؟ به اتهامی در 10 سال پیش، پس از 10 سال توقیف حكمی برای 10 سال بعد بدهند «و دیگر هیچ...» روزنامه‌نگار شدن برای نسل ما آسان بود اما روزنامه‌نگار ماندن چه دشوار است. این آرزو به دل نسل ما مانده است كه در این كار بماند و پیر شود، پخته شود، باسواد شود، كارشناس شود، روزنامه‌نگار شود. ‌ای كاش پیر شویم. ‌ای كاش در دفتر روزنامه و مجله بمیریم. ‌ای كاش همچون مدیر و سردبیر مجله اشپیگل 50 سال می‌ماندیم و پیر كه نه حتی فسیل می‌شدیم. ‌ای كاش پدرم كه همواره آرزو می‌كرد من كنار روزنامه‌نگاری‌ام در اداره‌ای، وزارتخانه‌ای، سازمانی استخدام می‌شدم، قانع شود كه من سال‌هاست كه استخدام شده‌ام، اما هر روز منحل می‌شود. ‌ای كاش هر روز خانه‌ام را ویران نمی‌كردند تا پدرم باور كند كه من هم كار می‌كنم و نه بازی یا سرگرمی كه روزنامه‌نگاری می‌كنم. ‌ای كاش همانگونه كه به آسانی روزنامه‌نگار شدیم می‌توانستیم به آسانی روزنامه‌نگار بمانیم و بمیریم. ‌ای كاش روزی كه مردیم قطعه‌ای در گورستان برای روزنامه‌نگاران مرده باشد كه ما را در آنجا دفن كنند. نه اینكه مانند مهران قاسمی جوانمرگ شویم كه مانند احمدرضا دریایی بمیریم. آن روز، روز ایرانی آزادی مطبوعات است. روزی كه گورستانی از پیر روزنامه‌نگاران مرده كه پشت میز كار خود مرده‌اند داشته باشیم روز جشن ماست. روزی كه روزنامه‌نگار بمیریم می‌فهمیم كه روزنامه‌نگار زیسته‌ایم. پس جز مرگ آرزویی برای نسل من نكن.

 

+ نوشته شده در  سی و یکم خرداد 1388ساعت 13:51  توسط حمید مافی  | 

بیابان را سراسر مه گرفته است

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 14:27  توسط حمید مافی  |