تبليغاتX
آماتور

آماتور

یادداشت های یک روزنامه نگار محلی

۱- سرمای سوزان برف نشسته بر بلندی های شمال قزوین می خورد توی صورتم ، زیپ کاپشن را بالاتر می کشم و منتظر تاکسی که از راه برسد.تاکسی ها خالی می روند و بی توجه به مسافران سرما زده شاید به دنبال یک لقمه نان چرب تر...!

۲- مسافر بر شخصی است یا رهگذری که دلش سوخته برای آدم های کنار خیابان بوق می زند. سوار می شوم و طبق معمول وضع آب و هوا آغاز ارتباط دو نفره ماست. بقیه پول را که پس می دهد چند بار سکه ۵۰ تومانی را ورانداز می کند و می گوید اندازه یک قرانی هم نیست.آدم خجالت می کشد این را می دهد دست مسافر....بعد زیر لب غرولند هم می کند و بحث را می کشاند به ارزش پول و اضافه کاری شبانه روزی اش برای تامین مایحتاج زندگی...

۳- پشت سر جنازه راه می افتیم. صدای شیون بلند است.خود به خود اشک هایم راه می افتد بی هیچ نسبتی. قبرش زیر طاقی هاست و آقای مداح!! ضجه زنان می خواهد بیشتر اشک ها را درآورد. به بغل دستی ام می گویم قبرستان هم شکاف طبقاتی دارد. قبرهای مسقف  یک میلیون و ۴۰۰ هزار تومان.آقای مداح اشتباه می خواند و بازهم برای نمایش پایانی دلها رامی برد به کربلا. بغل دستی من یک سنی است که برای هم دردی آمده است. می گوید چه کسی گفته در دهان مداح باید خاک پاشید؟

۴- نهار بعد از تشییع جنازه را می خورم و دوباره منتظر تاکسی. این بار یکی از همین تاکسی های بی شمار شهری می ایستد. سوار می شوم راننده پیرمرد می پرسد چه خبر است؟ برایش توضیح می دهم. می گوید خدا بیامرزد همه چیز تجملاتی شده است. برایم از تفاوت های دوران خودش و دوران ما می گوید و از لذتی که از زندگی برده و بعد هم نگاهم می کند و می گوید: به خدا من انقلاب نکردم... خنده ام می گیرد و کرایه اش را می دهم ۵۰ تومانی را که پس می دهد می گوید: یه شاهی هم نمی ارزه چه برسه به ۵۰۰ ریال.

۵- سلانه سلانه میوه فروشی ها را سر می زنم برای گوجه. دریغ از یک کیلو گوجه سرما نزده.فروشنده می گوید آقا جان گوجه هم پیدا نمی شود احتمالا این روزها مافیای این یکی را هم معرفی می کنند.لبخندی می زنم و در چند قدمی رسیدن به خانه به این همه مساله فکر می کنم. به سازمان تاکسیرانی که تاکسی هایش بو می دهند و شلوار پاره می کنند و بد اخلاق اند و در سرما از زیر بار مسافر شانه خالی می کنند. به بی ارزش شدن پول و شکاف طبقاتی مردگان. به حرف های پیرمرد و بی ارزش شدن پول ملی....

۶- آخر شب خبر می دهند یاشار آزاد شده است. خوشحال می شوم.یکی اس ام اس می فرستد که کردان مرد آکسفورد عزای عمومی اعلام کرد.تلخ می خندم و باز هم به مرگ فکر می کنم و آدم هایی که گاه برای چند روز نشستن بر مسندی.... خدایش بیامرزاد.

+ نوشته شده در  دوم آذر 1388ساعت 16:13  توسط حمید مافی  | 

در زندگی آدم هایی هستند که گرچه با تو اختلاف سن و گاه عقیده بسیار دارند و دیدارهایتان اندک است اما انقدر عزیز می شوند و دوست داشتنی که جای خالیشان را باید با خاطرات  پر کنی. چند روزی قبل از این که خبر برسد که یاشار هم در شمار میهمانان اوین است از او به عاریه چند جزوه گرفتم با دست خط خودش و البته هر از گاهی مزه هایی که بر حاشیه این جزوه آمار نوشته است. این مقاله هم یکی دیگر از خاطرات یاشار است که به من می چسبد.سال قبل اسفند ماه مجله اینترنتی رخداد رنج زیستن یا اعماق افریقای درون خودم را منتشر کرده که خوانش دوباره اش در این روزهای بد خالی از لطف نیست. به امید دوباره نوشتن  یاشار و دیگران...


رنج زیستن یا اعماق افریقای درون خودم

یاشار دارالشفاء

«گذشته از حلقه پر شمار آشنایانم،محرم رازی دارم که از همه به من نزدیک تر است – ماخولیايم.در گرماگرم شادی‌ام، در میانه کارم، برایم دست تکان می‌دهد، مرا به گوشه‌ای می‌خواند، گیرم که جسما از جایم تکان نمی‌خورم. ماخولیا باوفاترین بانویی است که می‌شناسم، پس چه جای شگفتی اگر متقابلا او را دوست می‌دارم». (سورن کی‌یر که‌گور، کتاب «تکرار»)

 در تاکسی نشسته‌ای و سرت را به شیشه چسبانده‌ای و خیره به آدم‌های پیاده‌رو نگاه می‌کنی که هریک با حالت چهره‌های گوناگون درپی چیزی، کسی یا کاری‌اند و در یک لحظه این همه جنب‌وجوش از پی اندکی بیشتر زنده‌ماندن در نظرت عبث جلوه می‌کند.سیگارت را روشن می‌کنی و حس می‌کنی نه سیگار که گویی خودت به مثال ذره‌ای بخار می‌شوی و می‌روی به هوا ...

ما غرق در اشیاء و امور جهان خارجیم ؛اشیا و اموری که هریک واجد کارکردی در منظومه کلی امور جاری زندگی‌اند و در جریانی پیوسته و سیال قرار دارند. ما جذب محیط و اشیای پیرامون خود می‌شویم، و به قول هایدگر، به یک معنا، حتی در محیط و اشیا منحل و گم می‌شویم. لیکن ناگهان خود را رهاشده در وضعیتی تهی و خلأگونه می‌یابیم؛ واین شاید همان «آستانه کارهای عظیم» است: ملال. نوعی توقف در تکرار بی‌پایان حیات روزمره. زمانی که می‌‌توانی در آن توقف زمان را احساس کنی. جایی که هنوز بر خودت کنترل داری. اما آیا چنین وضعیتی را می‌توان پایدار نگه داشت یا حتی مشابه‌اش را بازتولید کرد؟ تجربه چنین احساسی بی‌بدیل معطوف به ماندگاری‌ای متفاوت خواهد شد یا نیستی؟

آیا می‌توان امیدوار بود در فضای آکنده و لبریز از استیصال و وقت‌کشی همرنگ جماعت نشد و دستکم در کنجی به فلسفیدنی ناب روی آورد؟درست به مثال تجربه ازدواج می‌ماند که احساس می‌کنی با نثار عشقت به دیگری فصل جدیدی از حیات را آغاز می‌کنی که تا به آن لحظه هرگز وجود نداشته است اما به ناگاه در ورطه کسالت‌بار مسوولیت‌پذیری در مقابل یک زندگی می‌افتی و احساس می کنی هیچ‌چیز عوض نشده، جز این‌که از زمان‌های با خود بودن‌ات هم کم شده و به خاطر مسوولیتی که گردن گرفتی- و شاید هرگز تصورش را هم نمی‌کردی- می‌بایست اکثر زمان‌های‌ات را با دیگری باشی، شریک زندگی‌ات. و مدام از خودت می‌پرسی «مگر زندگی هم شریک می‌خواهد» و این‌گونه خود را کالایی می‌بینی که شناسنامه و دولت و هنجارهای جامعه مصرفش کرده‌اند.

چرا پس از هر اندک تحولی، آن تحول به ضد خودش مبدل می‌شود؟ به‌عبارتی ما از مقام انجام‌دهنده افعال به مقام ابژه واقع‌شده افعال تبدیل می‌شویم. ساده‌ترین عبارت برای بیان چنین وضعی همان است که در ادبیات روزمره بارها و بارها مورد استعمال است: «من پول در‌نمی‌آورم بلکه این پول است که مرا درمی‌آورد»، «من ترتیب کارها را نمی‌دهم بلکه این کارها هستند که ترتیبم را می‌دهند»!(1)

باری در فضایی که هر نوشته‌ای به ضد خودش تبدیل می‌شود، در فضایی که هر امیدی با ناامیدی معنا می‌یابد، در فضایی که هریک از ما به ابژه ساختارها و بت‌های ذهنی و انتزاعی خود و غیرخود بدل می‌شویم و نوشتن در ستایش مرگ و افسردگی و تلاش برای کسب اندک فرصت تنهایی‌ای که در آن تمرین ملول‌شدن کنیم، یگانه ابزار ستیز با وضع موجود شده است، که آن هم آرام‌آرام بیش از آن‌که ابزاری رادیکال باشد، به پُزيیشنی فلسفی و کُنشی «در خود» برای روشنفکران و جوانان مغموم این دیار بدل شده است،چه کنیم؟ چه می‌توانیم بکنیم؟

 اگر زندگی روزمره امروزی را به‌مثابه همان آپارتمان نمایش «مستأجر» اوژن یونسکو بگیریم که در چشم به‌هم‌زدنی در انبوه وسایل و لوازم به ظاهر ضروری برای زندگی ما را همچون مستأجر نمایش یونسکو در خود غرق می‌کند، آن‌گاه آیا زندگی به ضدمفهوم خود بدل نمی‌شود؟ آیا زیستن به رنجی مداوم که هر روز بازتولیدیش می‌کنیم نمی‌ماند؟به کنش‌های عادی و روزمره خود نظر بیفکنیم: درس می‌خوانیم یا به عبارتی باید بخوانیم تا با دانشی که می‌اندوزیم در زندگی راحت باشیم اما بالواقع فراگیری دانش از همان اول فیلم قضیه است. به بیان خودمانی‌تر «درس می‌خوانیم که خوانده باشیم» و گرنه برای راحتی در زندگی روزمره برای آنان که مسیر تحصیل را برمی‌گزینند، کنش اساسا معطوف به مدرک است و بس.

در عرصه‌ای دیگر ازدواج می‌کنیم برای برطرف‌کردن برخی از مهم‌ترین نیازهای‌مان در کنار این‌که به دنبال راحتی‌ای بیشتر از قبل هستیم که از طریق آغاز فصلی مشترک با کسی که توانایی‌های‌اش می‌تواند برای ما به صورت مکمل عمل کند، در پی دستیابی به این مهم هستیم؛ اما در عمل روزوشب را با کار کردن برای تأمین مخارج زندگی به پایان می‌رسانیم و اشتراک در زندگی، به شب باهم خوابیدن و ردوبدل‌کردن آلات جنسی محدود می‌شود و نهایتا یک فرار تمام‌عیار از سنگینی فضای توپُر حیات روزمره با حرکت به سمت خانه دوست‌وآشنا-مهمانی- یا سفرکردن در روزهای تعطیل. و خندیدن‌های صوری در مقابل مزخرفات فلان بزرگ فامیل یا آشنا از برای احترام و رعایت آداب و رسوم معاشرت. خنده‌ای که لحظه‌ای عمیق‌تر به آن نگریستن آدمی را به گریه می‌اندازد.

خنده‌های عاری از مفهوم خود خندیدن. خنده برای احترام به مزخرفات فلانی، خنده برای مسخره کردن فلانی، خنده برای این‌که زور بزنی از فضایی که در آن قرار گرفتی و ظاهرا قرار است از استحاله روزمرگی رهایی یابی، لذت ببری؛ و آیا این روزهای تعطیل و مهمانی‌های کسالت‌آور همان استراحت‌گاه‌های کوتاه بین فرآیند تولید کردن روزانه نیست؟ درست مثل آگهی‌های تلویزیون می‌ماند که همه می‌پندارند میان‌برنامه است، حال آن‌که این سریال‌ها و فیلم‌های سینمایی و دیگر برنامه‌ها هستند که میان برنامه‌اند اصل کار همان پیام‌های بازرگانی است.

تولید و بارتولید خود در قالب اشیاء و لوازمی که روزوشب در تبلیغات تلویزیونی کوشش می‌شود به‌عنوان لوازم ضروری برای یک حیات آبرومندانه جا زده شوند. ما استراحت می‌کنیم تا بیش‌تر تن خویش را در معرض استثمار روزمره‌گی به‌واسطه اشیایی که تولید می‌شود- چه به دست ما چه دیگران- قرار دهیم، آنچه به تعبیر زیبای هنری لوفور «مستعمره‌شدن زندگی روزمره توسط کالاها» باید نامید.

دَمِ عصر شخص سر در گریبان، شال‌گردنی پیچیده جلوی دهان‌اش خیره به زمین و قدم‌هایی که یکی پس از دیگری سنگ‌فرش‌ها را متر می‌کند در خیابان‌ها پرسه می‌زند، سرشار از نارضایتی‌ای که پُربودگی و آکندگی می‌تواند از دل آن جوانه بزند. این جملات را مدام زمزمه می کند: «مرده‌شور این زندگی را ببرند»، «حالم از هرچه ...به هم می‌خورد»، ناگهان نور چشمک‌زنی افکارش را به هم می‌ریزد، کلمات منور[تابلوهای تبلیغاتی]بر پُشت‌بام‌ها سوسو می‌زنند و پیشاپیش فرد از خالی‌بودن خود به تبلیغات بیگانه رانده می‌شود. زیگفرید کراکائر این لحظه را چنین توصیف می کند: بدن در آسفالت ریشه می‌دواند[آن‌چنان که گویی آسفالت جزئی از شخص است و نه برعکس].

شاید نمادین‌ترین و فلسفی‌ترین تفسیر از کُنشِ درافتادن با هیأت بی‌شکل و غول‌پیکر واقعیت را نیچه در بحث از تراژدی مطرح کرد. برای او مسأله واقعی در تراژدی(2) یا غیر تراژدی همانا تعیین قاعده بازی است که مستقیما به اراده فرد برمی‌گردد. در موقعیت تراژیک، فرد، خود، قاعده بازی را تعیین می‌کند و اراده خویش را به طرف مقابل- در این‌جا همان تقدیر، خدایان، نظام سیاسی و کلا وضع موجود- تحمیل می‌کند. پس هیچ‌گاه احساس زیان‌کاری نمی‌کند.به‌زعم نیچه، قهرمان مرگ تراژدی‌وار، شاد است چرا که در مرگش درماندگی و استیصال دیده نمی‌شود.

آری این آخرین بلایی است که آدمی در مقام یک اسطوره و قهرمان می‌تواند بر سر واقعیت تلخ زمانه بیاورد: مردن؛ گیریم در قامتی خودخواسته و با دهن‌کجی به روزگار، چیزی شبیه به خودکشی‌های روشنفکرانه چون هدایت، مایاکفسکی، بنیامین و... البته این در صورتی است که کُنش ایشان را برآمده از اراده تفسیر کنیم؛ چه این‌که بعضی برای تبیین چنین پدیده‌هایی به جای عبارت «خودکشی کرد»، ترجیح می‌دهند خودکشی شد را به کار ببرند، که در این‌جا باید گفت اگر خودکشی شد، «یعنی به دست جامعه، این‌که جامعه او را به انجام چنین عملی سوق داد»، منظور ما باشد دیگر بحث تعیین قاعده بازی منتفی است و اتفاقا برخلاف آنچه تعبیر می‌شود، موضع مرگ ما موضع ضعف در برابر واقعیت بوده است و نه قله اوج تراژدی و به سخره گرفتن وضع موجود.

اگر این گفته لرد بایرون درست باشد که: همه تراژدی‌ها به مرگ و همه کمدی‌ها به ازدواج ختم می‌شوند. چه می ‌کردید؟ البته به‌زعم من ازدواج خود یک نوع زایش تراژدی است. انباشت تراژدی‌ها روی هم. به نوعی حتی می‌توان مدعی شد ازدواج، در رادیکالیسم، چیزی کمتر از مرگ ندارد. این‌جا هم دو نفر با به کوچه علی چپ زدن خود به واقعیت می‌خندند و همزمان در آغوشش هم می گیرند و هرگاه فرصتی دست دهد، با عیش و تظاهر به خوشبختی ضربه‌ای بر خایه‌های وضع موجود غم‌انگیز می زنند. برگردیم به سوأل... چه می‌کردید؟

باری چه فرقی می‌کند. در فضایی که اگر خودکشی هم کنیم، بعد از آن زنده نخواهیم بود که تبیین‌اش کنیم و به راحتی عمل ما جزئی از نمایش خفت‌بار وضع موجود می‌شود، چه سود از این کار؟ مثل تئاتر اینتِرَکتیو است؛ هر غلطی که بکنی بالاخره بازیگران نمایش یک جوری آن را به جریان اصلی نمایش ربط می‌دهند و دست آخر حتی تو را به خاطر ایده خلاقانه‌ات برای اجرا تشویق هم می‌کنند.

چه باید کرد برای برون‌رفت از بن‌بست یأس و افسردگی؟ تکلیف کلاس‌های روان‌درمانی و کتاب‌ها و مجلات زرد روان‌شناسی که از پیش معلوم است: «باور کن می‌توانی»، «کافی است که بخواهی، تمام دنیا تو را در راه رسیدن به خواسته‌ات کمک خواهد کرد» و... اینجا لازم است تأکید کنم که این نوشتار به دنبال یافتن راه حلی برای ملول‌نشدن نیست، که در این معنا باید گفت که اساسا منشأ یک کنش سازنده و تحول، چه در سطح فردی و چه اجتماعی‌اش، همان درغلتیدن به فضای ملال است. مسئله این‌جاست که مازاد این ملال چه خواهد بود؟ آیا چیزی خواهد بود که بشود با آن اندکی هم که شده مدعی ضربه‌زدن به واقعیت سخت فعلی شد؟ به عبارتی، ما به دنبال خارج‌کردن ملال از موقعیت انتزاعی آن هستیم.

مارکس زمانی نوشت: اگر عشق می‌ورزی ولی ناتوان از برانگیختن عشق هستی، یعنی اگر عشقت، عشقی متقابل نمی‌آفریند، اگر با نمود زنده خود به عنوان آدمی عاشق، محبوب دیگری نمی شوی، آنگاه عشقت ناتوان است و این عین بدبختی است.3 یک نگاه به خود بکنیم آیا عین بدبخت نیستیم؟ در دنیایی که ما خود به کالای مصرفی ساخته‌های خویش تبدیل شده‌ایم، دیگر چه «نمود زنده‌ای» باقی مانده تا با آن دیگری را برانگیزیم؟ فروید به آدم‌هایی که دچار خودتخریبی‌اند و در حالِ خوردن نفس خویش، «ماخولیایی» می گوید4 اما با وجود تلاشی که برای یافتن راهی برای درمان آن می‌کند، اعتراف می کند که: یگانه مایه تعجب ما آن است که چرا آدمی باید نخست بیمار باشد تا سپس بتواند گیرنده حقیقتی از این نوع باشد؟

می‌بینی فروید عزیز، هر چه‌قدر هم که بیمار باشیم دستکم در تشخیص حقیقت اشتباه نمی‌کنیم. البته لازم به توضیح است که ما در این‌جا «ماخولیا» را بنا به سنت بالینی، به‌مثابه یک «اختلال ذهنی» در نظر نمی‌گیریم، بلکه «احساسی پالوده و پیراسته عاطفی‌ای خاص». فروید معتقد است در درستی صفاتی که من در مقام یک ماخولیایی به خودم می‌دهم، شکی نیست اما حقیقت اصلی این است که در واقع این صفات [فحش‌ها] بیش از آن‌که با شخصیت واقعی خود من ارتباط داشته باشد، با آنچه من از آن تنفر دارم همخوانی دارد. من در واقع با آنچه بالواقع از من جداست، همذات‌پنداری می‌کنم. آن بخش از خود که من به صورت ابژه درآورده‌ام‌اش با سوژه-خود آگاهم- یکی شده است. آنچه که خود فروید با تعبیر «یکی‌شدن سوژه و ابژه» از آن یاد می کند. وضعیتی را تصور کنید که با طرف مورد علاقه‌تان به هم زدید و دائما به خود فحش می‌دهید، در حالی که بی آن‌که خود آگاه باشید تمامی فحش‌ها نثار فرد مورد نظر است و نه خودتان. همین‌جاست که می توان «ماخولیا» را فراتر از حس خمودگی و سستی و ناتوانی ناشی از «افسردگی» دانست. البته در مواردی، کنش برخاسته از «ماخولیا»، با توجه به ساختار اجتماعی که فرد در آن می‌زید، هرچند انتقادی اما می‌تواند به نتایج نامطلوب بینجامد.

از این دست کنش‌ها، می‌توان به موضع‌گیری‌های روشنفکران در جوامع توسعه‌نیافته یا در حال توسعه در مواجه با ارزش‌های نهادینه‌شده در غرب و مواجهه جامعه خودشان با این ارزش‌ها اشاره کرد. به آزادی نمی‌رسند و آزادی و دموکراسی نداشته را، نقد می‌کنند. به برابری نرسیده‌اند اما نیامده، از مضرات یکسان‌سازی و توتالیتاریسم سخن می‌گویند. زندگی نکرده[و البته در این مورد ایرادی نمی‌شود گرفت، چراکه در چنین فضایی چه‌طور باید زندگی کرد؟] به استقبال مرگ می‌رویم، چراکه می‌پنداریم زنده‌ماندن در چنین فضایی، غیرمستقیم حکم تأیید مشروعیت وضع موجود است. به این ترتیب، در طول سالیان ما همواره از داشتن تجربه‌ای ناب در خصوص این ارزش‌ها محروم بوده‌ایم. اگر متفکران غرب از دل تجربه حیات، نظریه دادند، ما اما به دنبال تجربه‌ای بر اساس نظریه‌هاییم و به همین خاطر، در عرصه رادیکالیسم، به‌مثابه برخورد با ریشه‌ها، از سطح نوشتار و گفتار فراتر نمی‌رویم. نه ابزاری هست برای جنگیدن و نه ما برای ساختن یا به‌دست‌آوردن‌اش می‌کوشیم.

نوشتن نوشتن و بازهم نوشتن، سرمنزل اول و آخر کنش‌گران ملول و غم‌زده این دیار در مواجهه با واقعیت عذاب‌آور بوده است: شاید باید نشست و فقط نگاه کرد. بگذار هرکس هر کاری دلش می‌خواهد انجام بدهد. من فقط می‌نگرم و بس. من هیچ تصمیمی نمی‌گیرم و موضوع هیچ تصمیمی هم قرار نمی‌گیرم. بگذارید اندکی آرامش و سکوت در درونم احساس کنم. آرامشی ناشی از هزار سال غم بشریت خوردن، بغض‌های در گلو مانده به خاطر تمامی عشق‌ها و دوست‌داشتن گفتن‌هایی که به خاطر از دست ندادن یک لحظه احساس غم انسان، هیچ گاه بر زبان جاری نکردم. اشک‌های مانده در چشمانم به خاطر زنده بودن و هیچ گُهی نخوردن، بابت هزار بار دیدن عکس‌های آفریقا، صدها بار شنیدن خبر سنگسار فلان زن، خودسوزی کارگری به خاطر ندیدن اشک‌های دخترش آن هنگام که از او طلب خریدن عروسک پشت ویترین مغازه را می‌کند و او با جیب‌های خالیش در می‌ماند و هزاران بار اعدام امید در سحرگاه رسیدن‌اش. روزگار نمی‌ایستد اما من می خواهم همین‌جا وایسم. می خواهم ساکت بشینم و ببینم. دیگر نمی‌خواهم بازی کنم،بازی کنی حتما بازی می‌خوری. بازی کنی مورد علاقه کارگردان می‌شی و آن وقت باید برای‌اش بازی کنی، بازی‌ات می‌دهد، از تو بازی می‌گیرد. من می‌خوام تماشاچی باشم اما صحنه را نگاه نکنم... نه نمی‌توان چنین بود. من ملالم را با تمام وجود فریاد می‌کنم. من تمام دنیا را متوجه خودم می‌کنم. من گذر زمان را در عصر بی‌تاریخی بشر متوقف می‌کنم. این است مازاد ملال. فریاد زدن تا آن‌جا که هنجره از کار بایستد و پیش‌تر از آن، گوش‌ها کر شود از شنیدن آرزوهای زیبا برای جهان.

+ نوشته شده در  بیست و ششم آبان 1388ساعت 20:26  توسط حمید مافی  | 

تا به حال حتمن برایتان پیش آمده که سر چهار راه یک نفر بوق را بگیرد رویتان و با کلی داد و بیداد راهش را ادامه بدهد تنها برای چند ثانیه زودتر رسیدن. یا دیده اید که دو نفر وقتی هدیگر را می بینند چقدر تعارف تکه پاره می کنند و قربان صدقه هم می روند و دو قدم که فاصله نگرفته تمام جد و آباء هم را به فحش می گیرند.

این دو صحنه را خود من عصر آخر هفته دیدم که چطور ماشین مدل بالایی بوقش را گرفت سر دوچرخه ای و چند تا هم آبدار نصیبش کرد تا برسد داخل ترافیک بماند و همان دوچرخه ای دوباره برسد به او و یادشان بیاید که باید از خجالت هم در ملاء عام در آیند. و دومی اش هم چند قدم جلوتر و دو آدم که داشتند برای هم می مردند از بس خاطره تعریف کردند در ترافیک چند دقیقه ای. اولی پیاده و دومی با ماشین. اما وقتی ترافیک روان شد و سواره رفت آقای پیاده که سن و سالی ازش گذشته بود، گفت: مرتیکه مال مردم خور. زمین ها را...و چند دقیقه ای شت سر هم و با خودش از خجالت دوستش درآمد.

این روزها کمی بیشتر به رفتار و سلوک آدم ها که خیره شوی تا دلت بخواهد از این گونه خلقیات می بینی. آدم هایی که می خواهند سر به تن  هم نباشد و به هم می رسند با تمام قدرت همدیگر را در آغوش می گیرند. آدم هایی که پشت سر هم حرف می زنند و در مکالماتشان برای هم نوشابه باز می کنند. آدم هایی که دروغ می گویند تا نانشان درآید. آدم هایی که شعار می دهند و ... بگذریم قصه آدمها این روزها چندان خوب نیست. اما  به قول سهراب : ای کاش این مردم هم دانه های دلشان پیدا بود.

*شان مردم ایران 

***سفرهای شکلاتی احمدی نژاد گزارشی بود که برای اعتماد نوشتم.شکلاتی اش پرید.

*** این روزها اینترنت قزوین نت چقدر اذیت می کند. شاید همین روزها تصمیم گرفتم یک سرویس دهنده دیگر را انتخاب کنم.نیمی از روز قطع است و نیمی دیگرش هم مشکل دارد.

+ نوشته شده در  بیست و سوم آبان 1388ساعت 14:13  توسط حمید مافی  | 

1-ایران رکورد دار فرار مغز ها و نخبگان است. به گونه ای که روزانه 3/2 نفر با درجه تحصیلی دکترا و 15 نفر با درجه تحصیلی کارشناسی ارشد کشور را ترک کرده اند. به این اضافه کنید که بیش از 90 درصد برگزیدگان المپیادهای علمی که برای تحصیل جذب دانشگاههای برگزیده دنیا می شوند به میهن باز نمی گردند.

2- بر اساس آمار اعلام شده توسط وزارت بهداشت، بیماری روانی دومین بیماری شایع کشور است. این گزارش شیوع اختلالات روانی در جمعیت بالای 15 سال کشور 21.3 درصد در مناطق روستایی و 20.9 در مناطق شهری برآورد کرده  است. بر اساس همین گزارش هم اکنون 101 هزار بیمار روانی مزمن شناخته شده در کشور شناسایی شده اند که از این تعداد 67 درصد مرد و 33 درصد نیز زن هستند.

به گفته یک کارشناس: میزان شیوع بیماری های روانی در کشور 15تا 20درصد است که 5 تا10 درصد آن را افسردگی تشکیل می دهد. همچنین به گفته معاونت سلامت بهداشت روان 15 میلیون افسرده و بیمار روانی در کشور داریم. براساس گزارش سازمان ملی جوانان، بهداشت روانی نیمی از جوانان زیر 29 سال کشور نگران کننده و هشداردهنده است؛ به طوری که 3/4 درصد جوانان در سلامت روانی خود دچار مشکل جدی بوده و 2/40 درصد از مشکلات روانی رنج می برند.

نتایج پژوهش های گروه روانپزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران هم حاکی از ان است که در پی تغییرات سیاسی و اجتماعی شیوع اختلالات روانی نسبت به 10 سال گذشته رشد 60 درصدی داشته است و تنها شیوع این اختلالات در تهران 2/34 درصد است.

3- بر اساس گزارش سازمان ملل، ایران بالاترین آمار مصرف مواد مخدر در جهان را دارد. تهران نیز یکی از کلانشهرهای اعتیاد است.در ماه اکتبر سال جاری میلادی دفتر مقابله با مواد مخدر سازمان ملل گزارش سالانه مصرف این مواد در جهان را منتشر کرد. بر اساس این گزارش ایران و روسیه دو کشوری هستند که بالاترین مصرف مواد مخدر دنیا را دارند.

خبرگزاری دانشجویان، ایسنا،نیز از قول معاون امور فرهنگی و پيشگيری سازمان بهزيستی استان تهران اعلام کرد که سن شروع اعتیاد در استان تهران در ۸۳ درصد موارد در رده سنی پایین‌تر از ۳۰ سال است. دکتر محمدرضا قديرزاده همچنین گفت كه ۴۱ درصد مراجعه‌کنندگان به مراکز دولتی ترک اعتیاد را نوجوانان زير ۲۰ سال تشكيل می‌دهند. همچنین به گفته معاون اجرایی ستاد مبارزه با مواد مخدر 2 میلیون معتاد به مواد مخدر در ایران زندگی می کنند.

البته معاون دارو و غذای دانشگاه علوم پزشکی در یک همایش استانی آمار دیگری از تعداد معتادان و مصرف کنندگان مواد مخدر اعلام کرده است: در حالی که ستاد مبارزه با مواد مخدر تعداد معتادان کشور را کمتر از دو میلیون نفر می داند اما بر اساس آخرین آمار اعلام شده از سوی وزارت بهداشت سه میلیون و 700 هزار مصرف کننده تفننی مواد مخدر در کشور داریم که از این تعداد یک میلیون و 200 هزار نفر مصرف کننده دائم مواد مخدر بوده و 250 هزار نفر نیز معتاد تزریقی هستند.

به گفته او مصرف و اعتیاد به مواد در مردان 4 تا 8 برابر زنان و میانگین سنی مصرف کنندگان حدود 42 سال است وبیشتر مصرف کنندگان در بین سنین 30 تا 45 سالگی قرار داشته و سن کنونی مصرف کنندگان حشیش و هروئین از سن مصرف کنندگان تریاک و شیره پایین تر است. در همین راستا مدیرکل امور اجرایی ستاد مبارزه با مواد مخدر از افزایش 400 درصدی کشفیات شیشه و مواد مخدر صنعتی خبر داده و ان را نشانه افزایش تقاضا برای این ماده دانسته است. همچنین بنا بر اظهارات این مقام محلی درصد افرادی که مصرف کننده هروئین، الکل و حشیش بوده و در گروه سنی 15 تا 24 سال قرار دارند قابل توجه است. میانگین سن شروع شده در مورد سیگار 21.4 سال، الکل و حشیش 21.8 سال، تریاک 27.4 سال، شیره 28.8 سال، داروهای محرک، 30.8 سال و بوپرنورفین 29.8 سال است

بر اساس گفته های این استاد دانشگاه هر دو ساعت یک فرد معتاد در ایران جان خود را از دست می دهد به گونه ای که سالانه 4 هزار و 320 نفر بر اثر سوء مصرف مواد مخدر جان خود را از دست می دهند.

این در حالی است که بر اساس تحقیقات صورت گرفته توسط پژوهشگران مستقل که درباره آسیب های اجتماعی از جمله اعتیاد به مواد مخدر در ایران مطالعه و تحقیق می کنند آمار واقعی معتادان در ایران رقمی بالغ بر 5 میلیون نفر می باشد.

4- بنا بر اخرین امار انتشار یافته در سمینار وضعیت خودکشی در ایران و راههای پیشگیری از آن؛ میزان خودکشی در ایران 8/5 در 100 هزار نفر است.به گفته کارشناس اداره سلامت روان وزارت بهداشت، 70 درصد خودکشی ها توسط گروه سنی 15 تا 30 سال صورت می گیرد.

 اردیبهشت ماه سال 1387 وزارت بهداشت با انتشار گزارشی اعلام کرد به طور متوسط، روزانه 13 مورد خودکشی در کشور با میانگین سنی 29 سال اتفاق می افتد. میزان خودکشی از 3/1 در 100هزار نفر در سال 1363 به 6 در100 هزار نفر در سال 1383 رسیده است. میزان خودکشی طی سال های 1384، 1385 و 1386 به ترتیب 8/5، 65/5 و 6/5 در 100 هزار نفر جمعیت است . اگر چه مقامات دولتی مدعی شده اند که خودکشی در ایران در یک سال گذشته رو به کاهش بوده است اما به گفته کارشناسان در 40 سال گذشته میزان خودکشی در سنین 24-15 سه برابر شده است.

5-چرا چنین شده است و سیمای جامعه ایرانی تا به این حد آشفته است؟

 براساس گزارش نشریه تحقیقات اقتصادی خاورمیانه نرخ واقعی بیکاری در ایران 40 درصد و براساس اعلام سازمان ملی جوانان این نرخ در میان جوانان 25 درصد است . این درشرایطی است که مرکز آمار ایران نرخ بیکاری در ایران را 3/12 درصد اعلام کرده است. بر اساس همین پژوهش ها بالاترین نرخ بیکاری مربوط به جوانان 20 الی 24 ساله است که طبق استانداردهای بین المللی باید5/1 برابر بیکاری بزرگسالان باشد در صورتی که در کشور ما 5/2 برابر است.در کنار این نرخ بیکاری تحصیل کردگان نیز23 درصد است. علاوه بر این افزایش تورم سبب شده تا شرایط زندگی برای نسل جدید سخت تر شود.در کنار عوامل اقتصادی، شرایط اجتماعی و سیاسی جامعه نیز در سالهای اخیر خوشایند نبوده است. علاوه بر سخت گیری های خیابانی و محدودیت های فرهنگی و اجتماعی هم اکنون بخش غالب جامعه با نیروی حاکم شکاف داشته و به ان بی اعتماد است. به گونه ای که دانشگاهها در سالهای اخیر به مراکزی برای بیان اعتراضات به دولت تبدیل شده است. برای همین به نظر می رسد نسل جوان ایران یا باید دچار انزوا شده و به دام اعتیاد و خودکشی بیافتد، یا بار سفر ببند و دیار مادری را به فراموشی بسپارد و یا برای ساختن فردای بهتر بکوشد که البته راه سوم این روزها هزینه بسیار داشته و چندان به مذاق دولت خوشایند نیست. اما چه خوش باشد و چه نه این سیمای جامعه ایرانی است و راهی که برای آینده باید برگزیند.

+ نوشته شده در  بیست و یکم آبان 1388ساعت 12:48  توسط حمید مافی  |